X
تبلیغات
انا در اغما
داستانهای زندگیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 10:46  توسط شیرین | 
 منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این اخرین باره

که این احساس زیبا هست

منو حالا نوزاش کن

 همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی

شاید به دنیا ی تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود

توباشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

 اگرچه وقتی نیست

نبینم

این دم رفتن

 تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

 

تو از چشمای من خوندی

کنارت اینقدر  ارومم

که از مرگ هم نمیترسم

تنم سرده ولی انگار

 تو دستا ی تو اتیشه خودت

خودت پلکامو میبندی

و این قصه تموم میشه

 

هنوزم میشه عاشق بود

توباشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش      اگرچه دیگه  وقتی نیست

 

نبینم

این دم رفتن

 تو چشمات غصه میشینه

همه اشکاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 15:6  توسط شیرین | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:56  توسط شیرین | 
کمی هم خاله زنک بازی

بعد ا زمدتها به یک جشن عقد  فامیلی دعوت شدم اصولا تو خانواده ی ما یعنی هم خانواده ی شکنج هم خانواده ی  خودم که اکثرا هم کم جمعیت هستن ازدواج تو سنین بالا صورت میگیره دخترا بالای ۲۷ ۲۸تا ۳۰ -۳۳-

پسرام تو رنج ۳۵--۴۰

یعنی بعد از اینکه درساشونو خوندن کار پیدا کردن و جا افتادن و خلاصه وتقریبا هم بجز ازدواج شاهکار من ازدواج ها یموفقی بوده و اگرم طلاقی صورت گرفته باورتون نمیشه  بدون هیچ جنگ و دعوا خیلی محترمانه و شیک البته بدون بچه بوده این دوموردی که تو کل فامیل اتفاق افتاده که یک زوج خارج از کشور زندگی میکردن یه زوجم که اتفاقا هر دوشون متخصص بودن بعد از یکسال

خلاصه اینکه مدتهای مدیدی بود من زیاد تو فامیل ظاهر نمیشد بخصوص که بطرز فجیعی چاق شده بودمو تقریبا ماجرای گند کاری های شکنج همه جا برملا شده بود

حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم دیروز رفتم برا ی خودم لباس بخرم رفتم دیدم به به چه لباسایی از فرط گل و منجوق و تور شبیه زره میمونن همشونم بندی خلاصه اکثرا تو یه مایه  قیمتام که از ۳۰۰ تا ۵۰۰

حالا اینا به کنار من نمیدونم این خانوما چه بلائی سر این فروشند ه های بد بخت میارن که ازاون اول باادم شرطو بیع میکنن خانوم اگه قصد خرید دارین بدم امتحان کنید خوب ادم هاج واج میمونه   خوب مگه دیوونم بیام وقت بذارم  بیام  تواون پروا ی تنگ تاریک و غیر استاندارد شما با زحمت لباس در بیارم بپوشم

جائیکه اصلا جا نداره ادم چند قدم عقب بره حد اقل خودشو برانداز کنه

بعد جالب اینجاست که فروشنده ها فکر میکنن ادما ی درشتو تپل همین که یه لباسی اونم بزور به تنشون بره باید ا زخداشون باشه و فی الفور اون لباسو بخرن حالا مهم نیست لباس بهشون نیاد یا مناسب نشونشون نده باید خیلی هم متشکر باشن

حالا یک ماجرائی رفتم لباس بخرم فروشنده قبلش گفت خانوم یه خانومیاومده لباس بخره زیپ لباسو بد بالا کشیده تورش پاره شده حالا من باید چیکار کنم مجبورم یه شو بذارم اینو تو شو بفروشم (بنظر میرسه  بیشتر  لباسای تو شوو حراج ازاین تیپ اسیب دیده هان)

خلاصه مام ترسیدیم لباسو که تنم کرد زیپو تا نیمه کشیدم بالا و پوشیدم دیدم اندازموول ینه خیلی مناسب

اومدم بیرون به فروشنده گفتم یه کمی زیپش سخت بالا میرفت این سایزش چندهدیدم دو سایز کمتر از اون چیزیه که بهش گفتممیگه خوب این اخه جنسش کشیه

بعد با پر روئی میگه خوب میگفتین من یه دقیقه زیپو بالا میکشیدم براتون این لبا س اونقدرام باز نیست

 

ای بابا ادم چی بگه به این جور ادما چقدر پر رو

 

یااینکه فروشنده انگار شوهرادم باشه پشت در وای میسته هی میگه اندازتون شد اگه میشه درو باز کنید من ببینم

حالا فکر میکنید این مغازه ها کجاست تو بهترین  نقاط شهر  ادم شاخ در میاره از این برخوردا

 

بعد بخاطر خرید کتاب رفتم انقلابو و طرف ولیعصر خسته بودم ارایش نکرده و مانتوی ساده ای تنم بود

فروشنده  اصلا از دم در میخواست منو بیرون کنه نه ندارم سایز شما نداریم  قیمت این لباس سیصد تومنه ها میخوره به بودجتون

 

وو خلاصه تحویل که نمیگیرن تحقیرم میکنن یکی نیست بگه اقا منکه چشم دارم اتیکت قیمتم که رو لباسه سایزمم که دستمه تو چی میگی

اینه که اینجور نتیجه گیری کردم

گویا بعضی از خانوما برای تفریح میرن پرو لباس

دوم یادشون میره قبل از  پرو لااقل رژ لبشونو پاک کنن

سعی میکنن لباسی که اندازشون نیست به زور تنشون کنن

با وجودیکه قیمت روی لباس ها درج شده برای خریدش میرن و بعد کلی با فروشنده چونه میزنن

 

بعد دیدگاه فروشندهها

زنای چاق که چه عرض کنم نسبتا تپل  اصلا سلیقه ندارن

هر چی رو پوشیدی باید فوری بخری چون صلاحتو فروشنده بهتر میدونه نه خودت

میشه با خانومای خریدار مطابق میلت و وابسته به نوع رفتارو پوششون هر رفتاری کرد

روزیکه تر گلو ورگل و خوشگل باشن د رحد شوهرو دوست پسرشون باهاشون صمیمی بشی

خسته ازاداره اومده و با لبا س ا عادی باشن باهاشون بد برخورد کنید

در این حد که با وجودیکه حقوق یه کارمند بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ تومنه وشرایط اقتصادی مملکت مااینطورو تورم واله و بله اگه کسی نمیخواد ۳۰۰ تومن هزینه ی لباس کنه ادم قابل اهمیتی نیست و میشه باهاش بد حرف زدو بودجشو به رخش کشید!!!!!!!!!!

 

حالا یه وقت فکر نکنید من اینجا میخوام چیزی رو به رخ بکشم من طبق شرایط زندگی خودم که اصلا هم افتخار امیز نیست حرف میزنم

ولی واقعا  ادم یاد این بیت میفته

تن ادم شریف است  به جان ادمیت      نه همین لباس زیباست نشان ادمیت

 

 

بهر حال ا گر  خانوم زیباو خوش اندامی هستی که میتونی یه لباس الا پلنگی ان چنانی بخری و موهاتم انچنانی درست کنی و خلاصه خیلی مجلل وارد میهمونی بشی من به عنوان یه زن سلیقه و زیبائیت رو تحسین میکنم اما  تنهادر همین حد تو هیچ برتری ذهنی و انسانیو اخلاقی  به دختر خاله پا به سن گذاشتت که با زور لباس مشکی ساده رو به بدن چاقش پوشونده نداری 

اخه این اواخر خیلی خوندمو شنیدم که بعضی خانوما تو وبلاگاشون مینویسن وا ی فلان جا رفته بودیم زنیکه ی چاق پت و پهن اومده بود وا ی حالم بد شد خوب چیکار کنه چون چاقه میهمونی نیاد استخرکه ابدا اصلا چرا بیاد الودگی دیداری برا ی این همه مانکن بوجود بیاره

و احتمالا ادم ابلهیه که فقط میخوره و اصلا نمیدونه رژیمی هم وجودداره و از پشت کوه اومده اصلا نمیفهمه زن باید زیباو دلریا و لاغر باشه

نه عزیزم میفهمه خوبم میفهمه ا زتو هم خوش سلیقه تره ولی چاقی یه بیماریه روحی و جسمی

یه عادت بد غذایی تقویت شده که به ژنتیک فردو سوخت سازشم مربوط میشه بایدباها ش مبارزه کرد که خیلی سخته خیلی اما باید مبارزه کرد

هنوز ثابتم ----------

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:5  توسط شیرین | 
 

   

امروزبا ترس و تردید روی وزنه رفتم بنظر میرسید ۵۰۰ گرم کم شدم اما خوب میدانم این تغییر وزن ناپایدار است طرح وایت برد هم چنان اجرا میشود و چقدر خنده دار است اگر  کسی من را ببیند در حالیکه  یک گلابی را چون شی گرانبهائی  برداشته ام تا مثل یک وحشی مدتها غذا نخورده با لذت گازش بزنمو  ان مزه ی شیرین و گرم و روانش روی لبهایم جاری شود ُ یک دفعه مثل کسی که ناگهان چیزی بخاطرش رسیده باشد یا حقیقتی را بیاد اورده باشد به سوی وایت برد حمله ور شده تا ثبت کنم  که بله بنده یک واحدمیوه مصرف کرده ام.اعتراف میکنم بااینکه میدانم این کارها برا ی تامین سلامتی من است اما تهش یک احساس پوچی خاصی به من میدهد  و از اینکه این همه کالری محاسبه کنم و مراقب باشم به تنگ میام  اما خیلی خوب میدانم که این سلول های چربی طمعکار ی که در قسمتها ی مختلف بدنم گرد هم امدهاند مترصد فرصتی هستند که دوستان بیشتری برا ی خودشان دستو پا کنندو  بر قلمبگی و بد فرمی قسمت مفروضه بیفزایند.

خلاصه من باید مقاومت کنم یعنی هی باید مقاومت کنم و معلوم نیست اخر موفق به فتح چه چیزی خواهم شد ایا بالاخره مشکلات  با این صبر بیحاصل من چون دشمن ترسوئی خواهند گریخت یا من از محاصره خسته و ناتوان میشوم.

گاهی وقتا که خسته میشم با خودم میگم لعنت لعنت به این دنیای باربی پسند لعنت به تمام لباسای سایز ۳۶ من دوست ندارم چهره ی این دنیا ی کمرباریک و سینه برجسته

اساعت هائی  هست  وقتی تنها میشوم در نور ارغوانی تیره خانه غرق و از خودم میپرسم  جدا برا ی چه زنده ام

 

اینجور وقتا که میشه پناه میارم به کتابامو سعی میکنم اشتهامو با بلعیدن اون همه کلمه و جمله کنم که عاشقشون هستم ُسیراب میکنم

 

یعنی دقیقا تنها دلخوشی من در این روزها خواندن و گاهی هم نوشتن است که اعتراف میکنم دلخوشی کمی نیست شاید اگه من این همه تو کتابا و شخصیتاشون غرق نبودم شاید اگراین قدر رویائی و خیال پرداز نبودم نمیتونستم دووم بیارم نه نمیتونستم

میدونم ذهن من اونجا ایستاده که دوست داره بالای اون قله بلندی که به یک دامنه ی سر سبز و پر درخت که یک عالمه ی لاله ی سرخ داره ختم میشه  ومن میخوام سر بخورم سر بخورمو با فریاد تو گوش باد داد بزنم من اینم انا یه انای خوشبختو راضی که هیچ چیز هیچ چیز حتی شکنجه های شکنج نمیتونه اونو زایل کنه نمیدونم این سرخوردن چقدر طول بکشه شاید به اندازه ی عمرم  شایدم قبل از اینکه به اون درختا برسم تموم بشه و من نفهمم اما نمیخوام برگردم نگاه کنم به جهنمی که با گذشت روزا پشت سرمیذارم نه من مال این زندگی نبودم و نیستم من اصلا نمیخوام تو صف اون زنائی که از بدبختی و خیانت مینالند قرار بگیرم  من دوست دارم انکار کنم انکار ی که به من لذت زیادی میده

 

 حالا چی شد اینا رو نوشتم این اهنگ زیبای رضا یزدانی تو البوم ۲۵ بنام کوچه ملی  

 

  هنوز عکس فردین به دیوارشه

هنوزپرسه تو لاله زا رکارشه

تو رویاش هنوز بلیط میخره

میگه این چارشنبه رو میبره

تو جیباش بلیطای بازندگی

روی شونه هاش کوه این زندگی

حواسش توسی سال پیش گم شده

دلش زخمی حرف مردم شده

سر کوچه ملی یه مرده مرد

که سی ساله بیست ساعتش یخ زده

نمیدونه دنیا چه رنگی شده

نمیدونه  که کی رفته کی اومده

 

سر کوچه ملی یه مرده مرد

توی پالتوی کهنه ی عهد بوق

داره عابرا رو نگاه میکنه

 که رد میشن از کوچه های شلوغ

 

 

 هنوز عکس فردین به دیوارشه

خراباتی خوندن هنوز کارشه

یه عالم ترانه تو سینش داره

قدم هاشو تو لاله زار میشمره

دلش ا زتاترای بسته پره

چشاش از نگاهای خسته پره

هنوزه فکر چارشنبه ی بردنه

یه عمره که باختاشو رج میزنه

سر کوچه ملی یه مرده مرد

که سی ساله بیست ساعتش یخ زده

نمیدونه دنیا چه رنگی شده

نمیدونه  که کی رفته کی اومده

 

شاید حکایت زندگی منم همین باشه یه ادمیکه زمان و مکانش رو گم کرده اما با خوش خیالی قشنگی به امید برنده شدن بلیط  رویا میخره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 11:40  توسط شیرین | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 11:44  توسط شیرین | 
این مطلب فقط ا زدیدگاه من نوشته شده وفقط یک نظره که میتونه تغییرو انعطاف داشته باشه چون ا زحکم صادر کردن اونم توی وبلاگ بدم میاد

 

به جنس مخالف خود احترام بگذاریم

 

حرفی که الان میخوام مطرح کنم شاید از نظر خیلی از شماها  بخصوص اونائیکه تجربه ی خوبی از همسرُ دوست پسر یا حتی برادر ُ پدر یا خلاصه اشخاص مذکر دور واطرافشون نداشته باشن ُدرست نیاد .

اما من به عنوان یک زنیکه که هبر حال همتون میدونید که چه زندگی شلوغی داشتم همه جور ازارو اذیت از جانب همسرم دیدم  باید به یک نکته ی مهم اشاره کنم  واونم در ارتباط با این جملس که خیلی تو محافل و مجالس زنانه و وبلاگ ها بهش اشاره میشه

اینکه هدف اکثر مردها از دوستی با زنهاو دخترها سو استفاده و کسب لذت هست...

ببینید میدونم که هر کدوم شما میتونید هزار تا مثال برای اثبات درستی این قضیه بیارین ولی خواهش میکنم یه لحظه منصف باشید ..اخه خدا وکیلی ادم باید یه ذره هم به شعور اقایون احترام بذاره .

من کاری با مردای هوسباز که به هرکسی بند میکنن و هر دقیقه دلشون میخواد با یکی باشن ندارم

کلی دارم میگم یعنی خوب شما در نظر بگیرد  یعنی یک اقا ی تحصیلکرده یا اصلا معمولی با شرایط کاملا عاد ی وقتی با یک خانوم اشنا میشم تمام هدفش  رابطس ..یعنی اینقدر بی قدرو منزلته که برای رفع نیازش صرفا زن بودن  وتمتع جسمانی طرف کافی باشه

بابا دیگه اینجورم نیست بهر حال الان تو جامعه ی ما امکانات هست کسی دیگه خیلی اوضاش خراب باشه میتونه یه فکری بحال خودش بکنه

من معتقدم که اکثر اقایون حتی حتی اون خیانتکاراش که ما زنها باهاشون خیلی مخالفیم هم برای انتخاب دوست زنشون یه تعریفی یه معیاری  چیزی دارن  اخه فقط این ما زنا نیستیم که برا ی حریم خودمون ارزش قائلیم برای مردا هم مهمه چطور چجوری با چه مقدمه ای با زنی دوست بشن

من فکر نکنم ما زنا با ناله  و نفرین و زنجموره و چمیدونم بیانیه دادن ُ معذرت میخوام جنس مردودر حد یک حیوان شهوت پرست پائین اوردن راه بجائی ببریم

ما از چی حرصمون گرفته چیو محکوم میکنیم خیانت و رابطه ای که یه طرفش یه زنه یکی هم جنس خودمونه

بغیر از این  بجز مواردی مثل تجاوز یا اغفال یه زن یا دختر که به رشد عقلی نرسیده

یه زن یا دختر نمیتونه ادعا کنه که من با یک مرد یا پسری دوست و اشنا شدم

بعد مثلا پست فطرت بی وجدان با من رابطه بر قرار کرد چقدر این مردا کثیفن

خوبه که ادم از خودش سوال کنه اون خواست من چرا قبول کردم یا اصلا من چه تعریفی از ارتباط مردو زن دارم

یا شما با یک مردی اشنا میشید با  شما تکلیفتون با خودتون روشنه  یه اصولی دارین  مثلا بقول  غربی ها میگید این جاست فرندمه یا چمیدونم همکارمه هم کلاسی دانشگاهمه من با ایشون رابطه ی عاشقانه ندارم نتیجه تو این ارتباط دوستانه رابطه جائی نداره ...

یا نه شما با یکی به قصد ایجاد ارتباط عاطفی اشنا میشید حالا اینجا شما هستید که برا ی خودتون  حد و مرز میذارید مثل خیلی دخترا که برای اشنائی بیشتر یا پسریکه فکر میکنن مناسبه یک رابطهی ساده بر قرار میکنن

اما مثلا نمیشه شما یک پیران شب مشکی یقه باز انچنانی بپوشید موهاتون جمع کنید یک ارایش ملیحو جدابم انجام بدید تمام طعم  زنانگیتون رو عین یک کیک خوشمزه ی زیبا برای دوست مرد یا پسرتون به معرض تماشا بذارید بعد بگید مرتیکه ی سو استفاده چی میخواست دست منو بگیره یا منو بوس کنه

حالا همچین اتفاقی هم افتاد چنین در خواستی هم شد یا شما متمدنانه رد میکنید یا که قبول میکنید

یا قبول میکنید  که البته ازادیشو هم دارین همونطور که حتی در ارتباط زنو شوهری هم گاهی ادم امادگی نداره چه به برسه به دوستی

امادر صورتی که شما خودتونم مایلید مزه ی یک ارتباط عاشقانه رو بچشید و بدتون نمیاد  دیگه نمیتونید بعدا اعتراض کنید وای عجب ادم هوسبازی ا زمن سو استفاده کرد.

پس گفتم بجز مواردی مثل اغفال و گول زدن  که بیشترد رمورد دخترا ی ک م سن و تجربه اتفاق میفته یا تجاوز  د رموارد دیگه اگه زنی مایله حریمش حفظ بشه خودش باید حدودشو حفظ کنه .

دیگه یک خانوم سی ساله نمیتو نه بگه من  نخواستم من نمیدونستم ..

یا مثلا من عاشق شدم اینکه دیگه بدترین بهانس چون وقتی عاشق میشی که دیگه کنترل رابطه خیلی سخت تره باید بیشترحواس ادم باشه

در ضمن اگر اقایون زودتر  و صریح تر از ما زنا خواسته های خاصشون رو مطرح میکنن مجرم و جنایتکارو پست نیستن طبیعت فیزیو لوژیکیشون و نوع احساساتشون با ما متفاوته و ما باید به این تفاوت اشراف داشته باشیم

پس اگر من یه دختر ی هستم که فقط برا ی اینکه میخوام  شوهر گیر بیارم یا میخوام به دوست پسرم خوش بگذره یا دلیلی غیر از خواست خودم به یه ارتباطی تن در میدم قسمتی از مسئولیتش با خودمه

 

یا اگه یه زن کامل و عاقلی  هستم که خیلی صریح با مردی وارد رابطه میشم باید بدونم این ارتباط  مقدمه خیلی چیزاس که یا من دوست دارمو قبول  میکنم یا خیلی رک میگم نه حتی اگه مطمئن باشم ممکنه رابطم بهم بخوره یا تموم بشه  و بعدش دیگه به طرز فکر دو طرف بستگی داره

بهر حال بعضی چیزا مثل داشتن رابطه ج....از الزامات دوستی نیست ولی از زیر مجموعه هاش هست

و اگر یک دخترخانوم یا یک زنی مثلا مثل انا نمیدونه دیگه بخودش مربوط میشه  

 

اینه که با وجودیکه برام خیلی سخته و واقعا بقدری از این قضایا زجر کشیدم که نگو و همین الانم شوهرم معلوم نیست با دوست زنش کجا دارن عشق حا ل میکنن ولی با این موضوع مخالفم  که ما ارزش جنس مخالمون یعنی مردا رو اینقدر پائین بیاریم که بگیم فقط دنبال یه چیز هستن

با عذر خواهی ا زدوستم نازنین کامنتش باعث شد این مطالب رو بنویسم 

 

 

در پایان نظر شخصیمو بگم که بنده اینجا  فقط از خواست و احساس حرف میزنم و نمیخوام خوب و بد یا  

 مجرم و مظلوم تعیین کنم  توروخدا دقت کنید به این حرفم یه وقت یه دخت رنازو معصوم این مطلبو نخونه فکر کنه که ا ی وای  پس من مقصرم پس نباید این کارو میکردم اون کارو میکردم  نه من فقط میخوام بگم ما قدرت انتخاب داریم

 

 

چون ادمای مختلف بسته به عقایدشون نظرات مختلفی نسبت به این مسئله دارن

یکی که مومنو مذهبیه طبعا داشتن رابطه خارج از شرع و قانون رو اصلا قبول نداره

یکی  اعتقاداتش فرق میکنه  نظر دیگه ای داره

من به هردو دوسته یا سه دسته یا چند دسته احترام میذارم

یکی هم مثل من بریده و به اخر رسیدس و خلاصه خودش نمیدونه چی میخواد

 

 -------------------------

اهای عقربه تکون بخور د یالا

 ریزه خوار ی نکن انای شکمو گیستو میگیرم میپیچم دور دستما یک قاشق چایخوری برنج حالا بچشم خورشتو این یه دونه میوه که ضرر نداره اینم دوتا خرما با چائی

یادت نرفته که جنگ و

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 16:4  توسط شیرین | 
 

کامنت یک   خواننده

 سلام دوست خوبم
روزمرگیهاتو بسیار زیبا و خوندنی می نویسی بخاطر داشتن همچی قلمی شیوا بهت تبریک می گم
لذت زندگی با عنوان --روشهای جلوگیری از احساس درد در هنگام نزدیکی با همسر -- به روز شد
گلچین مطلب
.......این اولین کاری است که باید انجام دهید. سعی کنید یک دوش آب گرم بگیرید ، نور اتاق را تنظیم کنید ، دراز بکشید و نفس خود را تنظیم نمیایید و سپس .......
اگر هیچکدام از این راهها باعث رفع مشکل نشد نگران نشوید. چراکه به هر حال هرچیزی که باعث این درد میشود درمان خود را دارد.بهتر است در این شرایط ........
منتظر حضور پرمهرتون هستم

 

 حرف دل من در ارتباط با این کامنت یا کامنتهائی از این دست  ..............

 

ببینید دوستان من امروز میخوام یه ذره ازاون ذات پلیدمو  نشونتون بدم که نگین انا چه دختر خوبو صبوریه بلکه ببینید  چه ادم مزخرف و کم ظرفیتیه 

ببینید  من در طی روز همه جور کامنتی در یافت میکنم  نقادانه که خیلی هم دوست دارم بشرطیکه توهین امیز نباشه دوستانه ومهربونانه  چمیدونم د رخواست سوال پیشنهاد بگذریم که چقدرم شرمنده میشم که بعضی تقاضا های دوستان  بخصوص در مورد رمز گاهی بیجواب میمونه یا دوستانیکه من به وبلاگشون بلاشرط سر میزنمو.....

اما عزیز من تو که مطلب انصافا جالبی تووبلاگت گذاشتی و بنظر منم مفیده دخترا ی جوون اگاه باشن اما خوب بعضی مردم مثل من عقده این هزا رتا کمپلکس و کمبود تو زندگیشون دارن شاید الان مدتهاست محتاج یه نوازش عاشقانه یه بوسه ی دلچسب یه اغوش اروم و پر لذتن خوب بالاخره اونام جوونن ادمن زنن شاید رک بگم مثل من ادمای گرمین تعارف که نداریم خوب من اینطوریم   اما خوب زندگی بهشون پشت کرده ادمای مزخرف گیرشون افتاده یا اصلا عرضه ندارن کار ی واسه خودشون بکنن

یا اگرم مثل من ناجنس وخیانت کار باشن و  بجز شوهرشون عاشق مرد دیگه ای هم باشن

دیگه تو مرامشون نیست  تا اخر کار با یارو برن و به همین معاشقه های اسمانی و الهی و خیال پردازی

و روابط افلاطونی اکتفا میکنن میدونی چرااین تن دیگه زده شده چه میفهمه یه س..ک..س پر لذت یعنی

چی شاید به مغز بشه حالی کنی به رویاهات دستور بدی اما به  بدن نه  د رجواب اونائیکه بدن زن رو به

ساز تشبیه میکنن بابا ما رو اینقدر بد نواختن دیگه صدا ازمون در نمیاد شدیم یه ساز شکسته

یادمه یه روز به یکی که ادعا میکرد عاشقمه گفتم بابا تو چی فکرمیکنی گول ظاهرمونخورمن اصلا ادم

نیستم من یه زن تغلبیم اما ذاتا هنرپیشه ی خوبیم

من اگه دوسه بار در ماه هم یه ارتباط گذرا با شکنج داشته باشم اونم از سر اینکه شکنج به خنس خورده یا تعطیلاته دوست دختراش دم دست نیستن مام حوصله ی جر و بحث و نداریم  با وجود ایودی هورمونی و هزار تا رعایت دیگه تا سرماه پریود بشم جون میدم اگه یه ذره دیر بشه اعصابم بهم میریزه

با وجودیکه امکان سقط هم برام فراهمه هم پولش و دارم هم دکتر اشناشو

خلاصه اینه داستان ما

البته بهر حال کلا شما رو ناامید نمیکنیم ...خوب اگر روزی روزگاری دستمون به بعضیها میرسید که بنظر میرسید با اون عشقیکه در میون بود مارا شفا میدادن و این ساز شکسته رو تعمیر میکردن بعید نبود یه نوای قشنگی هم ازش بگوش برسه اما کو کجا دست ما کوتاه و خرما برنخیل  یا صاحب دارن یا کلا  از مقدسینن یه نگاه به ادم میندازن صد تا استغفر الله میگن و دچار عذاب وجدا ن میشن

البته دروغ نگم من نمیدونم چرا همیشه از مردای کولد خوشم اومده  همچین که بنظر بیاد طرف خیلی ادم هاتیه هزار کیلومتر ازش فاصله میگیرم  

اما وقتی فکر میکنم ملایم و پاک وروحانیه باهاش راحتم و  بهش نزدیک میشم اینه که سو تفاهم نشه  برا ی خواننده های احتمالی اقا من همیشه فورایتم مردای بلوند با قیافه های محو کم رنگ بوده  که خیلی اروم و با وقار ومغرورن

خلاصه من عادتم اینه عصبی میشم شروع میکنم به رمز گشائی بهر حال باید  اینا رو مینوشتم

بعدشم بذارید بهتون بگم جدیدا چی کردیم اقا ما دمدمای صبح بود خواب دیدیم از یه راه طولانی داریم

میایم بعدش خیلی خسته ایم و گرسنه خیلی م بی پناه بودم تو خواب خلاصه همینطور که داشتم میمومدم و گیج بودم یه ماشین محکم زد بهم اما هیچیم نشد کمی  که جلوتر رفتم دیدم کسیکه خیلی دوسش درام اومد جلو  و گفت ا کجا بودی من خیلی منتظرت بودم بعدشم رفتیم تو یه باغ با صفا نشستیم دیدم برام یه جا قلمی خاتم کاری فیروزه ای اورده با یه دفنر فرنو  دور وبا فاصله نشسته بودیم

یادمه تو خواب با یه دردی بهش گفتم میدونی خیلی بهت علاقه دارم  برگشت یه نگاهی کرد که یعنی نگونگو فراموش کن

خلاصه هدیه شو داد و رفت و من تنها موندم تو خواب گفتم وای رفت من تنها موندم دیدم یه زن غریبه اومد جلو گفت منتظرش باش میاد تنهات نمیذاره خلاصه تو همین هیروویر تلفن زنگ زد گفت میای بریم یه محله ی فقیر نشین واسه خیریه فقط چادرتو سرکن ارایشتم پاک کن

اقا خلاصه ما خیلی شاد منتظرش بودیم که یه هو دیدم پام رو زمین نیست  و دارم روی یک دریا چه ی ابی عمیق پرواز میکنم

خلاصه حالا ز خواب بیدار شدم مگه گریه منوول میکنه طبق روال دیونگی های جدیدم رفتم سراغ شکنج اون ادم عصبانی رو بیدار کردم بهش گفتم میدونی تو هیچ وقت منو دوست نداشتی تو هرگز با من مهربونی نکرد ی میدونی الان چه خوابی میدیم گفت چی

گفت خواب می دیدم خوشبخت بودم یکی بود خیلی دوسم داشت خیلی با من مهربون بود چیزی که تو هرگز نبودی شاید ت. هم با یه زن دیگه که دوسش داری همین احساسو داری که حوصله ی منو نداری و با من دعوا میکنی ببین من درکت میکنم اگه دخترم نبود ازادت میذاشتم بری با هر کی دوست داری

.......................خلاصه اونم چون نیمه خوابو بیدار بودختم  بخیر شد اما تمام روز اشفته بودم خیلی خیلی

حالا تو این حالو روز یه همچین کامنتی میذارین ادم ا زهم میپاشه البته شما تقصیر ندار ی ها امادیگه ننویس دست نوشته هاتو خوندم یا شایدم بی انصاف نباشم شاید یه چیزی خونده باشی اما نمیتونی عمق درد منو بفهمی وگرنه این کامنتو نمیذاشتی

 

 ------------------------

فردا داستانو مینویسم حتما

 

 ----------------------

این وزن لعنتی هم تکون نمیخوره اما گوش کن من پر روتر از این حرفام شکستت میدم حالا میبینی

-----------------------

عزیزان نگارنده ی این متن عریان و شاید مثبت هیجده خودمم من باید حقیقت رو به شما بگم شاید زدو فردا یه بلائی سرم اومد نمیخوام تو توهم خوب بودن من باشین من اینم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:26  توسط شیرین | 

دوست دارم با خودم خلوت کنم با خود عشق طلبم دوست دارم از این هوای مسموم از این قصه ی تلخ که طعم خیانت و درد و ذلت داره  فاصله بگیرم دوست دارم فکر کنم خیال ببافم که هنوز فرصت دارم 

صدای نرم و دلنشین خواجه امیریم  با این فرازو فرودای دلچسبو عاشقونش به این بزمی که با خود مو خیال تو برپا کردم حا ل و هوای شو رانگیزی میده  و من غرق میشم و غرق

 

 

 دو سه روزه که مات و بی ارادم

یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیر هواشم

منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه ی معمولی ما

چه عشقی سرگرفت تو روزگارم

دو سه روزه که بعد از این همه سال

واسه تو ادعای عشق دارم

 

 

 

 

دلم تنگ شده تنگ تنگ برای اینکه در اغوشم بگیری و پیشونی داغت  رو تکیه بدی به پیشونی سردم

دلم تنگ شده بشنوم صداتو که  اینقدر خسته ،اینقدر پرنفس، اینقدر کندوکشدار ، انگار که اخرین فرصتو واخرین کلام باشه  تو گوشم زمزمه کنه دوست دارم

دلم تنگ شده برای لغزوندن دستای نگران و ضعیفم تو دستای قوی و اطمینان بخشت که نبض نامرتب این قلب شکسته رو حس کنه و بگه انا ببین هنوز میزنه تو هنوز هستی هرچند بیقرار

ببین گوش کن میدونم اگه ا زته قلبم باهات حرف بزنم  اگه به هوا ی تو بخونم  صدامو میشنوی 

8**

میخوام مثل قدیما مثل سابق

یه وقتائی یکی با من بخنده

یکی باشه که دستامو بگیره

یکی باشه که زخمامو ببنده

نمیبینی دارم جون میدم اینجا

 

نمیدونی به تو محتاجم اینجا

چقدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیونه میشم کم کم اینجا

۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

کمکم کن کمکم نمیخوام اسیر تلخی و نفرت بشم نمیخوام پوچ و بیثمر بشم نمیخوام فقط یه سیلی خورده ی سرنوشت باشم

میخوام انا باشم یه انای عاشق یه انای سربلند ..................

 

 

دلم با هر طپش ُ   با هر شکستن ُ    داره میفهمه

   که هراندازه خوبه  عشق  ُ   همون اندازه بیرحمه

چه راهی که رفتم تا      بفهمم   جزتو راهی نیست

خلاصم کن از عشقائی         که گاهی هست و گاهی نیست  

  

 

-------------

۵۰۰گرم کم کردم

-----------------------

این اهنگا از احسان خواجه امیریه از البوم یه خاطره از فردا  خیلی قشنگه  من دیونه ی نیمه عاقل و تمام عاشق رو حسابی مست و پریشون کرد  

اگه خدا عمری داد بقیه داستانو زود مینویسم

 -----------------------------------------------------

 

ذهنم شتاب گرفته و میخواد پرواز کنه عین یه پرنده ی از قفس گریخته میخواد بزنه به دل اسمون و بره و بره برسه به انتها

چمیدونم انگا رهر چی بیشتر بد بختی میکشم پر رو تر میشم و بی پروا تر خنده داره وقتی تو اینه ی بزرگ دستشوئی به چهره ی خیس خودم  نگاه میکنم

به خودم میگم ای بابا تو دیگه چجور جونوری هستی اخه چجوری تاب میاری  این همه ظلمو دردو چجوری روت میشه تو محافل و مجالس به اصطلاح روشنفکری سرتو بالا بگیریو ادعات بشه

هیچ فکر ی کردی اگه باد بگوششون بروسونه  که تو چه منجلابی غرقی و داری و قلب قلب از اب مسمومش میخوری بهت چی میگن هی ابا لابد میزن زیر خنده و تحقیرت میکنن

درو که باز میکنم میرم تو اطاق چشمم میفته به صورت بیرحمو سبزش من از سبزه ها بدم نمیادو بنظرم خیلی با نمکن اما نمیدونم چرا تیرگی پوست این مرد برام نشونه ی چرکی روحشه  وای لعنت چه نگاهها ی خشنی داره گاهی اب خودممیگم یعنی این مرد اصلا میدونه مهربونی یعنی چی

گاهی وقت تو فیلما که میبینم مردا با معشوقهی پنهانیشون حرف میزننو قربون صدقشون میرن سع یمیکنم شکنجو هم تصور کنم که مثلا به دوست دخترش چی میگه اخه این مرد که بجز فحش چیزی بلد نیست

حالا اینا رو ولش یک ضربدر گنده میزنم رو تصویر زنده ی شکنج و یک گوشه خودموول میکنم رو کتاب ا یخدا من چقدر کم میدونم چقدر عقبم چقدر باید بدوم و کی برسم بااین همه کار با این همه خرده فرمایش بااین بدن ضعیف

بنظرم بیشتر از اینکه پرنده باشم یه مورچم با یک برنج غول پیکر روی بدن قهوه ای کوچیکش یه خاکریز بلندم جلومه که بابید برم از روش بالا

یالا مورچه بجنب

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 17:9  توسط شیرین | 
کلا من توجمعی که مجبور باشم خودمو سانسور کنم خیلی معذبم چون من اصولا دوست دارم ادم رها و ازادی باشم البته حیقتشو بخواین خیلی وقتام بهای این ازادی فکرو بیانم رو دادم

اما خوب کلا ادم اهل پرده پوشی نیستم بخصوص تو یک جمع هائی که حس میکنم باید خودم باشم باید حرفیکه میزنم از درونم بجوشه و بهش اعتقاد داشته باشم

منظورم از این جمع ها گرد همائی های فرهنگی هنریه وگرنه تو جمع های خانوادگی بخصوص اگه شکنج و خانوادش باشن که کلا لال مونی میگیرم و اظهار نظری نمیکنم

بعضی وقتام فکر میکنم این سکوت اجباری همیشگی هست که منو در جائیکه میتونم اظهار نظر کنم بی پروا کرده

گاهی وقتا میزنم به سیم اخرو اصلا برام مهم نیست ادم مقابل در موردم چه فکری بکنه خلاصه یه شجاعت عجیبو مسخره ای پیدا میکنم که نگو

البته گاهی وقتا بعدش پشیمون میشم و لی در جا به خودم میگم انا همینه که هست

البته حقیقتش خیلی سعی میکنم قضاوت هام و برداشتام از عقده هایی که در زندگیم دارم نشات نگیره

 

و یک عقیده پاک و خالص باشه مثلا د رمورد مردهاو طرز فکرشون دوست دارم منصف باشم یعنی متنفرم که یک تفکر متعصبانه ی زنانه داشته باشم و به ر وی هرچی مرده خنجر بکشم

با وجودیکه میدونم که خوب شاید دیگه هرگز فرصتی پیش نیاد که من یک زندگی ارومو عاشقانه با مردی رو تجربه کنم اما خوب بهر حال من زندگیو ارتباطات ان رو نباید با ترازوی تجارب خودم بسنجم

برای من که دوست دارم داستان نویس بشم این خیلی مهمه که منصف باشم 

حالا که مدتها گذشته خوب که فکر میکنم میبینم این غلطه که همیشه ی همه ی حق ها رو به زنا بدیم و

یکسره اونا رو مظلوم و ستمدیده معرفی کنیم بنظرم اگه ما همیشه دم از قربانی بودن بزنیم خودمون رو بیشتر ضعیف میکنیم

حتی من یعنی خود من هم باید سعی کنم زاویه ی دیدمو تغییر بدم

بهر حال برگردم سر خونه ی اول میخوام بگم که خیلی دلم میخواد از جلد خودم به عنوان یه زن شکست خورده بیرون بیام

دوست دارم حد اقل با نیروی فکرو به اندازه ی خلاقیتی که دارم  قالب ها ی دیگه رو هم امتحان کنم

این به من فضای بیشتری میده و منو ازاد میکنه

بهر حال من باید بیشتر تمرین کنم بیشتر تلاش کنم من باید این ذهن بسته رو بشکنم

------------------

در مورد رژیم خوب تقریبا ثابت شدم باید برای بعضی مواد غذایی مجاز هم حدی قائل بشم

من باید بدونم که نگه داشتن وزن خیلی سخت تر از کاهش سریعشه

 

-------------------------------------------------------

خوب دیروز دخترم اولین شکستشو تجربه کرد وتو یک رقابت  از نظر خودش بازنده شد

دیشب خیلی ناراحت بود گذاشتم دردودل کنه و خودشو خالی کنه میدونمتو این موقعیت گفتن عیب ندارو ول شکن چیزی رو حل نمیکنه

یادم باشه که بهش بگم من شجاعت و اعتماد بنفس تورو برای شرکت در رقابت تحسین میکنم

و این مهمه

راستی من از این امتحان تیزهوشان خیلی بدم میاد اصلا نمیخوام قبول نشدن د راین امتحان به دخترم ضربه بزنه

منمیدونم اون با بیشتر شدن سنش شکست هاو پیروزی های زیادی رو تجربه میکنه

 من به عنوان یه مادر باید یاد بگیرم که تحمل باخت های اون رو هم داشته باشم من نباید فکر کنم چون من باختم اون نباید ببازه چون من نتونستم و اجرا نکردم پس اون باید بتونه و موفق بشه

برای موفق شدن در کاری باید پی گیرو پر تلاش بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:28  توسط شیرین | 
میدونم که منتظرید که قسمت دیگه ای از داستان زندگیم رو بنوبیسم ولی حقیقتش دوسه روزه که اصلا حال وروز مساعدی ندارم

یه جوری چارچوب وجودم لرزون شده یک عالمه تناقض حمله کرده به مغزو روحم بگذارید اعتراف کنم که اون ابتدا که مینوشتم اعتقاد داشتم که کارم مقاومتم موندنم تو این زندگی درست بوده

اعتقادی که شاید هنوزم هفتاد درصدش حفظ شده باشه چون این روزا دائم داره ارتباط منو دخترم تنگاتنگ میشه اون دیگه یه  دخت رکوچولوی معصوم با یه نگاه بچگانه نیست که با یه پارک وسرزمین عجایب بردن یا خریدن یه بیبی بورن و باربی تازه راضی بشه  اون داره اروم اروم به مرز نوجوانی پا میذاره  و حقشو سهمشو از زندگیو عقاید خودش طلب میکنه

حالا دیگه هر حرکت و هرنگاه و هر حرف من براش جای کلی اما و اگر داره

اون یه دختر بشدت جاه طلبه با  کلی امال و ارزو و مسلمه که انتظا رداره این مادر خسته و پریشان حال پا به پاش بیاد و کم نیاره

برای دختر من بیمعنیه که من شاد نباشم که وقتی پدرش اون شکنجه گر بزرگ اون خون اشامیکه بالاخره خون منو یکی از این  روزا تو شیشه میکنه  و عین یه دیو بد سیرت شیشه ی عمرمو میشکنه ُ به خونه

میاد ُ  من قیافه بگیرم و عبوس باشم

اون دوست داره با من ساعتها گردشو پیاده روی کنه که من همش به حرفاش گوش بدم و قوی و فعال اظهار نظر کنم

اون سوالای زیادی داره راجع به زندگی راجع به مرگ وازاونجائیکه دختر منه حتما بزودی راجع به عشق که من باید جوابگو باشم

وقتی هست من باید همیشه و  همه جا کنارش باشم و با شادی ها و اضطراباش سهیم بشم

من باید علاوه بر خودم جا ی خالی پدریکه فقط برا ی خواب و استراحتو خوردنونوشیدن به این خونه میاد رو پر کنم

البته رابطه ی پدرو دخترعالیه و دختر عاشق پدرشه چون دختر من اصلاادمای ضعیف رو دوست نداره

 

و تمام این کارها یک عشقو انرژی میخواد که عشقش در من هست ولی انرژیش اصلا

اصلا من باطریم تموم شده فیوزم پریده و عین یک قوری چینی بند زده ترک  بر داشتم

و اینجاست که اون سی درصد خودشو به رخ من میکشه و یک عالم کامنتای منطقی که هبمخالفت با من پرداختنو من یه جا تو یه فایل ذخیرشون کردم جلوم قد علم میکنه

چقدر بده که ادم دو قسمتی باشه و ندونه حق رو به کدوم قسمتش بده

از من خیلی میپرسید الان چطورم و این داستانا مال کی هست داستان مال قدیمه

ولی من هنوز همین جا هستم کنار این برکه ی گل الودو از اب مسمومش تغذیه میکنم

ببخشید امروز خیلی خسته و منفی بودم ولی با کما ل خودخواهی حق خودم میدونم که احساساتم رو اینجا منعکس کنم

از طرفی مسائل مربوط به رژیم هم هست که سخت باهاش در گیرم مدتیه که میخوام یک عددی رو بشکونم که نمیشه هی بالاو پائین میره دیگه باید خیلی مراقب باشم

دارم سعی میکنم جدا از زندگی خودم و در قالب ادما ی دیگه بنویسم

کتابا ی خوبی خریدم و دارم میخونم این بخشی از منه که متوقف نمیشه یه فعالیتی رو شروع کردم که اگه خدا بخوادو افکار منفی بذاره بهم  انرژی بده

موهام خیلی کم پشت و زشت شده خیلی اما زیاد ناراحت نیستم بالاخره همینه من کچلم بشم دست از رژیم نمیکشم و اصلا ریزش موی من ربطی به رژیم نداره از قبل شروع شده بود تازه که چی مگه قرار ه

کسی با اشتیاق  تو این موها چنگ بزنه هیچ خجالتم نمیکشم بالاخره من خیلی رنج کشیدم و باید اثارش معلوم بشه دیگه

مگه این بیمارای سرطانی نیستن همچین خوشگل با اون سر بیموشون  توی تبلیغات موسسات خیریه روبه دوربین لبخند میزنن  مگه شکنج از یه غده ی سرطانی کمتر بود

 

راستی کتاب خفاش شب از سیامک گلشیری رو خوندم به قوت سایر کتاباش نیست اما خوب خیلی مناسب ذهن جنائی من بود چون هرچی باشه منم تودست یه خفاش شب اسیرم

خوب میتونم اون حس تهدید اون دستی که برگلوی ادم فشرده میشه اون وحشتو حس کنم بهر حال کتاب بدی نیست ولی خیلی جالبم نیست

یه کتابم خریدم بذارید بگم بهم بخندید اسمش هست

روش برخورد با افراد تند خو

روی کتاب نوشته

به جا ی کناره گیری ا زمردم چگونه باانها ارتباط برقرار کنی وقتی مردم تورا تحقیر میکنند چگونه حرف دلت را بزنی و چطور با افراد بد قلق کنار بیائی

خلاصه که چه دل خجسته ای دارم من

امروز میخوام یه قصه بنویسم از ادمی خارج از خودم دارم روش کار میکنم یه جورائی از خودم این انا نارملای مزخرف خسته شدم

 

 راستی این حر فا رو با کمال رضایت و خوبی نوشتم همچین نرمو سازگار تازه موقع نوشتن حس میکردم دارم صدای جریان یک رود باریک رو که لابه لای درختای یک باغ بزرگو قدیمی میپیچه رو هم میشنوم

من بلدم چطور با همه ی غم هام کنار بیام  من بلدم با این دستو پا ی مصنوعی بدوم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 9:29  توسط شیرین | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 10:32  توسط شیرین | 
میگن حسادت بد میگن حسود حسود هر گز نیاسود 

اما من یه جورائی حسودم حسادت که چجوری تعریفش کنم وقتی میبینم یکی موفقیتی رو در اغوش گرفته که من برای داشتنش خیلی تلاش کرد م و بدستش نیاوردم یه نارامی و بیقراری بدی تو جودم پیدا میشه

قدیم ترا این جور وقتا خودمو دلداری میدادم که حالا خیلی وقت هست خیلی زمان داری اگه بازم تلاش کنی  حتما به نتیجه میرسی و خلاصه از این وعده وعیدا و یه جوری خودمو عین یه بچه ی بهانه گیر اروم میکردم

اما حالا دیگه این توجیهات کارساز نیست نمیتونم به این ر احتی این اشوب و و تلاطمی که تو وجودم میغره و طغیان میکنه ُ رو ساکت کنم

چرا چون فکر میکنم فرصتی ندارم چرا چون وقتی سی ودو سالم بود با خودم قرار گذاشته بودم تا ۴۰ سالگی واسه خودم کاری بکنم

چقدر مسخره که فقط بخاطر نوشته های یک کتاب روانشناسی تو ذهنم نقش بسته که چهل سالگی اخر جوونی و اول میانسالیه و من نمیخوام دفتر جوونیم ساده وبی حادثه بدون اینکه هیچ کار خاصی رو اونم فقط و  فقط بخاطر خودم انجام داده باشم ُ بسته بشه .

گاهی بخودم میگم چیه چرا اینقدر کینه توزی مگه اونا سهم تو.رو دزدیدن فکر نمیکنی اشتباه از خودته که برا ی موفقیت حدو مرزو سن و سال گذاشتی هیچ فکر کردی چقدر تلاش کرد ی که حالا بخاطر نرسیدن به مقصد غرولند میکنی ...

 

گاهی اینقدر این حسا ی درهم و پیچیده گیجم میکنه که بی توجه به  اینکه بفهمم کی کنارمه یا اصلا برای شنیدن حرفام مناسبه یا نه زبونم باز میشه وشروع میکنم به در دودل کردن

باورتون میشه دیشب برگشتم به شکنج میگم تو هیچ میدونی من تو زندگیم چقدر شکست خوردم

برگشته میگه من کاری به این حرف ندارم که تو چقدر شکست خوردی برو برای  من پاپ کورن درست کن

فکر میکنید عکس العملم چی بود بجا ی اینکه باهاش دعوا کنم زدم زیر خنده یعنی واقعا عجیبه هنوزم وقتی میبینم این ادم ری اکشناش در برابر دردو غم من چیه خندم میگیره میخوام یاد بگیرم همه چیرو همه چیزو همه چیزاما  تنها ودرمونده شدم تو این خانواده هیچ کس نیست از بچه ی من مراقبت کن

مثلا وقتی میرم سرکلاس تا موقع برگشت باید همش دل دل کنم که الان بچم تنهاس نکنه یه بلائی سرخودش بیاره  بخصوص بااین علاقه ای که به امتحان کردن همه چیزو ترکیب کردن مواد باهم داره

چمیدونم عطرو الکل و ابلیموو جوش شیرین خلاصه چیو چی

مثلا پریروز ده دقیقه دیر رفتم اموزشگاه زبان دنبالش میگه با دوستمو باباش رفتیم دم خونه ی دختر خالش نی نی شونو من ببینم

تمام شب با خودم کلنجار میرم که چطور بهش بگم که نباید به حرف دوستش راه بیفته بره جائی در حالیکه میدونه من دارم میام دنبالش و این به حرف دوست رفتنا چه عواقبی ممکنه داشته باشه

اونم با این همه داستانو اتفاقایی که ادم میدونه تو این جامعه داره میفته

یه جوری نرم  و خلاصه و در لفافه بهش میگم که بعدا هم هرچیزی شد برام تعریف کنه  ولی لجوج تر از این حرفاس وهمون اول نشون میده که حوصله ی حرفا ی منو نداره

با خودم فکر میکنه همیشه همین ترساو واهمه ها منو دورو داغون کرده نه تونستم ازاین زندگی بکنم نه تونستم درست و حسابی کار کنم ونه هیچ پیشرفتی یعنی منظورم چیزی که قابل ملاحظه باشه

حالا اخر این کلنجارا گوشی رو برمیدارم و به دوستام زنگ میزنم  و  بابت موفقیتی که دلم میخواست من داشته باشم و اونا به دست اورده بودن بهشون تبریک میگم اون لحظه که باهیجان بهشون تبریک میگم واقعا بی حب و بغض و صادقم یه جوری حسادتم میون مهربونی و محبت حل میشه و ذوب

اما خودم میدونم  که این مقطعیه و باز این دل دیونه دادش در میاد که پس سهم من کو

 

-----------------------------------

بابت رژیم روزای سختو دقیقی رو میگذرونم بدنم بشدت حساس شده و اگر فقط کمی از برنامه های رژیم پیروی نکنم وزنم ثابت میمونه یا بالا میره باید خیلی مراقب باشم

من باید روی کارائی تمرکز کنم که اختیار انجامش در دست خودم باشه نباید نا امید بشم

باید بیشتر تلاش کنم درسته که یه چیزی تو وجودم فرسوده میشه و تحلیل میره اما نباید بترسم

این روزا دخترم داره بزرگ میشه و به من خیلی احتیاج داره من نمیتونم از زیر بار این مسئولیت به بهانه ی افسردگی ومشکلات دیگه در برم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:59  توسط شیرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم

نوشته های پیشین
بهمن 1392
دی 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دریافت کد جملات شریعتی
نایت اسکین-
دانلود آهنگ جدید href="http://night-skin.com/blogcode/shariati/">جملات شریعتی