![]() |
![]() |
|
| داستانهای زندگیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 10:28 توسط شیرین |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 15:59 توسط شیرین |
|
|
خوب د وستان زيادي از من پرسيدن كه ملاقات باداني چي شد چرا به ديدن داني رفتم خيلي عجيبه كه براتون تعريف كنم كه وقتي تو بيمارستان بهوش اومدم درست تو اون لحظاتي كه درد وحشتناكي به شكمم فشا رمي اورد همون وقتيكه احساس ميكردم در حقم بي عدالتي شده فقط يك حس قوي و محكم داشتم واون اين بود. (من دوست داشتم گذشتمو پس بگيرم......) گذشتمو/// يعني تمام سالهاي رفته رو؟؟؟؟!!!! ...يعني تمام عشق هاي از دست رفته ي گذشته و دست نيافتني امروز؟؟؟؟؟!!!...... ميخواستم مهرشادو از اسمونا بكشم پائين يا رامبدو رو به ايران برگردونم يا يخه ي ميم بد بختو بگيرم كه گوشه اي در موفقيت و شادكامي با خانوادش زندگي ميكرد....... نميدانم چرا چه چيز شايد منظره ي كوه هاي سپيدي كه از پنجره ي وسيع اطاقم مشخص بود منو به ياد داني انداخت و يك دفعه بشدت دلم خواست ببينمش.... دلم خواست ببينمشو بياد بيارم بخشي از گذشتمو گذشته اي كه پر از اميد به فردا بود گرچه اضطرابهاي عاشقانه اي به همراه داشت يعني همان بيم واميد هاي دنيا ي دخترانه كه بالاخره ان شاهزاده ي اسب سوار سپيد پوش كي خواهد امد داني را با وجود مشكلات جدي كه با اخلاق و رفتارش داشتم هميشه دوست داشتم اري داني تنها كسي بود كه در ان لحظه ميتوانست رك و بي پروا ايننه ي تمام نماي من باشدو تمام نقايص و معايبم به رخم بكشد و خوبيهاي و محاسن باقي مانده را به من ياداوري كنم همان كسي كه هميشه به شوخي و جدي به من ميگفت تو سه خ هست خر،خوشگل، خرس خوب مطمئنا من ديگر خرسو خوشگل نبودم اوليش را نميدانم با تموم وجود سردمه از قصد پالتوي نازك خوشتركيبي به تن كردم تا خوش اندام تر بنظر بيايم ارايش دقيق دارم نه دوست ندارم داني من را ضعيف و شكست خورده و تنها ببيند دفتر داني در يكي از كوچه هاي خلوت ودنج ملا صدراست ازبيرون كه ساختمان شيكي بنظر ميرسد وارد ميشوم داني نيست ولي به كارمندانش سپرده حسابي تحويلم بگيرند اين است كه ظرف مدت كوتاهي ميز رو به رويم سرشار از انواع و اقسام نوشيدني هاي گرمو سردو شكلات هاي خارجي مي شود كه البته بخاطر رژيم چيزي بجز يك چاي تلخ نصيبم نميشود... تقريبا همه دست از كار ميكشند كه از من سوال هاي صميمانه بپرسندو اظهار نظر هاي مهربانانه اي نظير اين بكنند واي نه شما يك دختر 10 ساله دارين نه اصلا بهتون نمياد و تعاريفي اين چنيني كه دل سرد مرا هر چند موقتي كمي گرم ميكند گرچه خودمواقفم كه حقيقت چيست طولي نميكشد كه داني از راه ميرسد وقت نهار است و او ميداند من دائم الرژيم هستم برايم جوجه كباب مخصوص سفارش داده است داني خوب اخلاقو روحيه ضعيف من را ميشناسد و خوب جلوي خودش را ميگيرد كه هيچ اظهار نظر منفي درباره من نكند به داني نگاه ميكنم چاق شده و جا افتاده ديگر نگاهش مثل سابق تيزو جذاب نيست اما اعتماد بنفس ناشي از موفقيت در كاروموقعيت خوب اجتماعي جاي شيطنت و بي پروائي سابق را بخوبي پر ميكند . تا ساعت 7 در محل كارش هستيم شاهد اينم كه چقدردر كار خلاق و جديست و چه طرح ها ي قشنگي در سر دارد همكارانش چقدر بااو مهربانندودر عين حال از او حساب ميبرند .ا زموفقيتش لذت ميبرم ارزويش هميشه همين بود موفقيت در كارو تحصيل حدودا ساعت نه شب است در اطاق داني هستيم امشب به خانه نميروم فقط اطلاع مي دهم كسي هم نمي پرسد چرا؟؟؟ گل را هم به پرستارم سپرده ام .... هردو رو ي تخت دراز كشيده ايم با دستي به زير سر و بالاخره بحث به محدود ه ي روابط عاطفي ميكشد اول از من شروع ميشود حرفي براي گفتن ندارم تكرار مكررات همان قصه ي قديمي دل زننده همان تلخي هاو سختيها كه خيلي ام پي تري وار برا ي داني مرور ميكنم حوصله ندارم ا مشب قشنگم به بحث در باب فضايل شكنج اختصاص يابدو و اما داني مثل هميشه طالب روابط ازاد است و اصلا روياي ازدواج در سر ندارد بنظرميرسد در سال هاي اخير از طرفداران مجردو جوانش كاسته شده ودر حا ل حاضر........ مي پرسيد در حا ل حاضر چي؟؟؟؟؟؟ بله به شما ميگويم در تدارك ارتباط با يك مرد مهم و موثرو متنفذو البته متاهل است .. . خوب بايد چيكار كنم نهي و نصيحت ...نه اين كا رمن است ونه داني اصلا حرف من را قبول ميكند ..فقط خوب گوش ميدهم به حرفاش به شرح ماجرا دقيق گوش ميدم و اونو جاي يكي از معشقه هاي شكنج ميذارم و نكات مشابه در ذهنم مرور ميشود اره زنش اوهوم زن خوبيه تقريبا خوشگلم هست ولي زياد شيك نيست و سليقش زياد جالب نييست=...... ياد نگاه تحقير اميز دخترك منشي خوش هيكل مي افتم به بدن چاقم ديدم ناهار محل كارش بهش نميسازه يك ماه تموم براش نهار درست كردم تو پك رستوران فرستادم محل كارش==== بسته هاي شكلات پيشكشي شربت و مرباهاي دست سازي كه به بهانه ي پيشكش مريض ها به خانه مي ايد اومد تو محل كارم دستامو گرفت تو چشمام نگاه كردو گفت تو خيلي خاصي خيلي باهوش استثنائي---- در اين مورد نميتونم اظهار نظر كنم ..... گرماي بوسه هاش ديونم كرد داشتم از عطش بودن باهاش بي تاب ميشدم كه زنش زنگ زد گفت جلسه دارم--- احتمالا..... بهم گفت از ساعت سه به بعد نه زنگ ميزني نه اس ام اس نه عطر ميزني نه ارايش ميكني مبادا زنم بفهمه---- نه الحق شكنج به خودش زحمت چنين پرده پوشي هائي رو نميده نه زنشو دوست داره پاي تلفن بهش ميگفت چطوري جيگر خوشگله – از اين شرو ورا زياد ميگن بهر حال بعداز بيست سال زندگي ازش خسته شده ديگه---- ما ل من كه بعد از دوس ال خسته شد حالا تو بگو رابطه اي ا ي نداري عاشق كسي نشدي چون اين مرتيكه كه بينالملليه واسه تو شوهر بشو نيست با اون روحيه اي هم كه من از تو سراغ دارم بدون عشق نميتوني زندگي كني كوتاه و خلاصه به بعضي چيز هااشاره ميكنم كمي به هم نگاه ميكنيم ميگه ببين خيلي جالبه مادو نفريم اينجا كنا رهم يكي خيانت كارو يكي خيانت ديده بنظرت جالب نيست چي بگم چه جوابي بهش بدم فقط ميگم تو كه حرف گوش كن نيستي فقط بهت ميگم خودتو يه لحظه جاي اون زن بذار اصلا چرا داني چرا كارت كشيده به اينجا كه عين يه دختر 16 ساله روياي عشق يه مرد ز ندارو كه معلومه تورو واسه هوس ميخواد تو سرت ميپروروني يعني اين حقته اين سهمته ميگه ببين انا ديگه نه اون قدر جوونو خوشگل نيستم م كه پسراي همسن و سا لودرست حسابي بيان دنبالم مردائي كه من ازشون خوشم مياد همشون متاهلن ادمائي شبيه شوهرتو .... نه داني اين نشد جواب تو اگه ميخواستي ازدواج كني موقعيتش وداشتي خودت نخواستي انا حالا تو ازدواج كردي چي شده يه عوضي گيرت افتاده كه هر دقيقه با يكي هست موندي به پاي يه بچه كه اونم فردا اصلا تورو بحساب نمياره تازه با داشتن شوهرو بچه باز اينقد رتوئ تنگنا بودي كه پات لغزيده و عاشق شدي اونم عاشق..... نه داني ما رابطه ي پاكي داشتيم خيانت الود نبود خيلي خالص بود ... گم شو انا من تورو ميشناسم يادت هست هميشه بهت ميگفتم معشوقه ي خوبي ميشي اگه رابطه اي شكل نگرفته بخاطر پاكي تو نيست بخاطر بيعرضگيه اونه ...... يعني اگه يكي متعهد بزندگيش باشه بيعرضس اره يه جورائي ..... نه فايده نداره نه من ميتونم رو اون تاثير بذارم نه اون روي من ... بهتره از چيزاي ديگه حرف بزنيم ...... منو ميرسونه موقع پياده شدن يه هو يه غمي ميادتو دلم يك لحظه برميگردم عقب به جاي اين دو زن سيو اندي ساله كه دارن از جوونيشون فاصله ميگيرن دودختر نازو شاداب رو ميبينم كه تازه با هم اشنا شدن و دارن ميرن سينما فرهنگ تا فيلم سلام سينماي مخملباف و ببينن توي راه ... داني ميپرسه شين تو عاشقشي؟ شين گيج ميشه كي كيو ميگي/ حامي قشنگ معلومه ------------------------------------------------------------------------------------------- نه نميشه گذشته رو پس گرفت ------------------------------------ نگاه کن من چه بی پروا،چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم یه فصل پاک،یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زود رنجی یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق توچه لیلا وار تن یخ بسته پروازو میبوسم بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو میبوسم تورومیبوسم ای پاکیزه ی عریان تورو پاکیزه مثل مخمل قرآن طلوع کن من حرارت از تو میگیرم ظهور کن من شهامت از تو میگیرم بیا هیچکس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق مثل ارابه ی نور رد بشیم باهم نگاه کن من چه شبنم وار،چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم هراسم نیست از این سرمای ویرانگر برای تو من عاشقانه می میرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 2:2 توسط شیرین |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 22:35 توسط شیرین |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 10:2 توسط شیرین |
|
|
رامبد به قولش وفا كرد و تا مدتها سراغي ازانا نگرفت او از ايران رفت تا با كمك و حمايت مادريكه سالها پيش پدرش را به دليل زنبارگي، رها كرده بود، زندگي ديگري را اغاز كند. گرچه انا هميشه از زير بار اينكه به رامبد حسي دارد طفره ميرفت و شانه خالي ميكرد ، اما با حذف كامل رامبد از زندگيش ، ناگاه چاه بزرگي از تنهائي و عدم حمايت عاطفي، دهن باز كردو انا را به كام خود فرو برد. در ابتدا انا بي انكه بخواهد، ميل خود را به شركت در شب نشيني هاي انچناني از دست داد. ديگر پوشيدن لباس هاي رنگارنگ و ارايش موي سرو صورتف برا ي انا جذابيتي نداشت . او ديگر مانند گذشته با مرداني كه در ميهماني ها به انها برميخورد ، خوش برخورد نبودو ديگر خبري از از نرم و دلنشين صحبت كردن ومستقيم به چشمهاي ديگر ي نگريستن خبر ي نبود. هر كلام و سلامي ياد اور خاطره اي بود كه انا را ميازرد ، نه اينگونه بازي ها ي احمقانه و بيهوده ، حالا ديگر بشدت مذموم و زشت بنظر ميرسيد.. او حتي ديگر حوصله ي اواز خواندن برا ي ان ادمها ي مست و خوشگذران را نداشت . و بتدريج انا از اين ميهماني ها فاصله گرفت و كناره جوئي را انتخاب كرد . در اين ميان شكنج هم با جمع كوچكي ار دوستان عياش و خوشگذران خود شروع به سرمايه گذاري در يكي از شهر هاي شمالي كشور كردندو ديگر به هر بهانه اي شبهاي تعطيلات رسمي و اتفاقي هر بار سوار برماشين يك كدام به شمال ميرفتند . لازم به توضيح نيست كه اين جمع در ان ويلاي بزرگ و مجللفرامرز سر دسته يگروهو سرمايه گذار اصلي ، چه عيش ونوشي ميكردند . انا اين را از اثار لك و رد ناخن بر بدن شكنج و پيدا شدن اتفاقي تاپ زنانه و ماتيك مابين لبا سهاي ان سامسنت جهنمي ابي ميفهميد . جالب اينجا بود كه هر دفعه شكنج بعد از بازگشت از اين سفر ها به بهانه اي جنگ و دعوا بر پا ميكردو اواري از خشم عصبانيت را بر سر انا خرا ب ميكرد. شايد باور نكنيد ولي او با وجود خستگي ناشي از سفر از راه كه ميرسيد ، درست مانند يك مامور تجسس بههمه جا يخانه سرميكشيدو بسادگي در گوشه اي موضوعي براي ايراد گرفتن پيدا ميكردو جنگ شروع ميشد . زندگي انا بشكل فجيعي كسالت بارو غير قابل تحمل شده بود او ا زماندن بي هدف در خانه و نداشتن هيچ گونه ارتباط اجتماعي و فرهنگي به سر حد جنون رسيده بود .. در يكي از همين روزها ي غم انگيز بود كه تلفن خانه به صدا د رامد پشت خط نينا بود انا چنان سلام خستهو بيرمقي به نينا داد كه فرياد نينا بلند شد پاشو پاشودخت رخودتو جمع كن عين پير زناي هشتاد ساله حرف ميزني كجا رفت اون انا يبا نشاط بابا خودتو جمع كن منو بگو كه ميخواستم بهت يه خبر بدم انا گفت چه خبري هيچي بابا اين صداي دم موت تو كه منو پاك نااميد كرد هيچي بابا قضيه اينه كه يكي از بچه ها براي يك برنامه ي روتين دنبال مجر ي ميگرده البته داره تست ميگيره ميخواستم بيام با كتك ببرمت امتحان بدي انا كه ناگهان رنگ دنيا برايش عوض شده بود و جاني تازه گرفته بود با صدائي سر شار از شوق وشادي خنده كنان گفت لازم نيست منو بزني خودم با سر ميام نينا گفت فقط يه چيز -چي هيچي طرف از اون مومناي روشنفكره و جو برنامه هم مذهبيه اين جور كه من فهميدم به نوع حجاب خيلي اهميت ميده اگه اين كارو دوستداري پيشنهاد ميكنم برا ي خودت يه چادر تهيه كني............... انا مقنعه اش را بر سر كرد و كش چادر مشكي اش را به پشت سر انداخت به صورتش نگاه كرد كه البته بي ارايش بي ارايش هم نبود يه پر پودر ملايم و يك ريمل بسيار نامعلوم انا به عقب رفت چرخي زد و در ايينه به خود نگريست در ان چادر سياه چقدر معصو مو بي الايش بنظر ميرسيد،ودر حاليكه ميدانست چقدر دل و ذهنش الوده است پوزخندي زد و رو به تصوير خودش در ايننه گفت اي رياكار ------------------------------------------------------------ يك نكته كه شايدم تكراري باشه اين هست كه برا ي من هر كسي با هر نوع حجابي كه بنا به دلايلي خودش براي خودش انتخاب ميكنه ، محترمو ارزشمنده --------------------------------------- دوباره بايد رژيم رو شروع كنم نه برا ي اينكه لاغر بشم بلكه براي اينكه چاق نشم ---------------------------------------------- با خوندن مطالب بعضي وبلاگا خوب ميتونم درك كنم كه چرا بعضي ادماميان اينجا كامنتاي انتقادي و خشم ناك ميذارن چون واقعا ادم با خوندن بعضي مطالب واقعا عصبي ميشه احتمالا اونام موقع خوندن مطالب من به همين حالت دچار ميشن ---------------------------------------------------------------------- نوشتن از اين به بعد برام خيلي سختتر ميشه چون بايد به يكي از تاريك ترين قسمتاي زندگيم اشاره كنم ---------------------------------------- |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 10:12 توسط شیرین |
|
|
دنياي وبلاگي من دنيائيست به وسعت دنياي واقعيم، شايدژرف ترو عظيم تر .
جائي كه بدون هيچ كوششي برا ي خوب و موجه جلوه كردن، ميتوانم روحم را بي هراس، عريان سازم . مجالي براي اعتراف به تمام ناگفته ها ،هوس هاو ممنوعه هاي مگو... فرصتي براي به تصوير كشيدن عاشقانه ترين و دردناك ترين لحظات زندگيم .. هروقت در بن بست تنهائي و طرد شدگي ،بيتاب ميشدم ،پيامي از سوي شما بيادم مي اورد كه دوستي ناديده در جائي ناشناخته بياد من است . نظرات متنقدانه و صريح شما ذهنم را به چالش وا ميداشت و با حقايقي كه هميشه ازان ميگريختم، رو به روميكرد . من سهم عمده اي از مهرو صميميتي كه ازمردمان ملموس وواقعي زندگيم ،طلب ميكردم، بي هيچ منتي از شمادوستان ناديده ام دريافت كردم . در پايان اعتراف ميكنم براي من، دروازه ي اين دنياي شيرين مجازي، تنها با كليكي بر ضربدر گوشه ي صفحه، بسته نميشود.كه روح و جان من بااين دنيا دراميخته است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:25 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم
|
|
RSS
|