ساعت ده و بيست و پنج دقيقه و من دارم اين سوالو از خودم ميپر سم  ميشه دوباره شاد باشم؟

چي ميتونه تو وضع من تغيير ايجاد كنه؟

مثلا دعوت به كار يه تهيه كننده ؟؟؟/اوم  ميتونه موثر باشه //

5 كيلو كاهش وزن.........من نميدونم بايد امتحان كنم ///

سفر به كيش هتل داريوش تنهائي يا با  يه زن خلافكاري مثل خودم كه همش در باره ي عشق و رابطه حرف بزنيم ؟؟؟؟؟

سفر به دوبي با گل و شكنج ..چي بگم

گرفتن ويزاي امريكا و سفر براي ديدن دائي ها ...اينكه خيلي دور از ذهنه

پيدا كردن كار  تو شيفت صبح  ......

رفتن پيش روانشناس ....ميترسم بيشتر بهمم بريزه


رفتن به يه ميهموني با حال در حالي كه حسابي به خودم رسيده باشم و لباس خوبي پوشيده باشم نه نه نه نه نه....خوشم نمياد تا مدتي هيچ جا برم چون هر جا ميرم نظر هر كس به من جلب ميشه با خودم ميگم چرا مرحوم اينجا نيست ....پس دور اينم خط ميكشم


يه تماس تلفني ....اوه خداي من نميخوام به احتمالش فكر كنم


خوب شايد اگه با ميم صحبت كنم حالم بهتر بشه ولي  خوب نه


وجود يه دوست خوب خيلي احتياجش داره ولي وقتي  پرنيان همش  يا تو مطبه يا تو اطاق عمل و اون يكي همش تو استوديو در حال اجراي برنامه ...كي ميمونه 

 ولي اولين اقدام ...رفتن به مطب دكتردر اولين فرصت و ووزن گيري مجدد تو جريان فوت پدرم اول سه كيلو كم شدم بعدم مريض شدم ضعف داشتم سوپ خوردم سه كيلو اضافه شدم


امروز يه متني رو خوندم خدايا  خودت ميدوني من صداي زيبائي دارم و خيلي خوب و با احساس اجرا ميكنم واقعا لايق اين كار هستم پس چرا جور نميشه .....



افكارنيمه شبانه

دو روز گذشته رو مريض بودم يك مريضي نسبتا سنگين پريشب كه تا ساعت 4 صبح خوابم نبرد و فكر ميكردم

الانم اين پست كه مينويسم بيشتر خطاب به خودمه چون تو اين ساعت به اين نتايج رسيدم


يك- در دوران تحصيلم با وجود هوش فراواني كه داشتم هيچ وقت سعي وتلاشي كافي به خرج ندادم تا بهترين

باشم در حاليكه ميتوانستم در بهترين رشته و بهترين دانشگاه قبول شوم

دو-در دوران تجردم بعد از حادثه يمهرشاد نتوانستم تصميم گيري درستي براي ازدواجم انجام بدهم و ساده و 

بدون تفكر با كسي ازدواج كردم كه گرچه از لحاظ تيتر و تحصيلات وموقعيت خانوادگي بنظر مناسب ميرسيد ولي


در واقع يك بچه تنبل ننر لوس بود كه با پول پدرو مادرش در خارج دكتر شده بود نه با هوش و زحمت و تلاش


مرديكه تمام وقتش را در همراهي با دوستان عرب خوشگذرانش به عيش و نوش در كاباره هاو هم خوابي با


زنان روسي گذرانده بود  . مرديكه كوچكترين مطالعه ي غير درسي نداشته و چيزي از شعر وادبيات و هنر 

متوجه نميشد و زن برايش فقط ابزار بودو بس..مرديكه بخاطر زندگي متطلاطم پدرو مادرشو جدائي چندين ساله


ي انها بنيان خانواده برايش كوچكترين اهميتي نداشت و ندارد.



سه--بخاطر ترس و تاكيد بر حرف هاي دكتر اقصي بدون اينكه مجالي به اين زندگي بدهم بار دار شدم و تا ابد


گرفتار البته هرگز از  داشتن گل نازنينم پشيمان نيستم ولي در حق اين غنچه ي نازم هم ظلم كردم



چهار- عدم برخورد قاطع و موثر با سرطاني به نام شكنج در زندگيم و به طبع ان عدم رشد اجتماعي و شغلي


پنج- تن دادن به روابط احمقانه ي سطحي و بي فايده با ادمي مثل شياد  كه واقعا لياقت نوكري من را هم نداشت

 ميم كه هميشه بواسطه ي عقل و ايماني كه داشت دامنه ي روابطش را با من د رمحدودي پاك همكاري حفظ كرد .


و حالا هم مرحوم ايا واقعا اين ادم در سطح من بود ولياقت توجه و عشق من را داشت  شايد تحصيلاتي داشت


يا شاعري دست چندم بود يا صداي گرم و دلنشيني داشت  اما براي من چه كاري كرد بقول دوست


روانشناسم  اگر مردي به يك زن نسبتا زيبا و خوش حرف كه بخاطر روحيه ومنش ارتيستيك و تاتريش قدرت



پرزنته كردن خوبي دارد عللاقمند بشود كار مهمي انجام داده  ومدام بگويد  توفوق العاده اي ،تو زيبائي ،تو چنين


وچناني و من در عطش تو دارم ميميرم0خداروشكر كه اخرسر هم تشنه ماند) همين و بس  او بموقعش بيادش


بيفتد كه تو متاهلي تو فرزند داري تو 

شوهرت موقعيت اجتماعي داره پول داره تيتر داره قدرشو بدون شايد خوب شد اله بله  خداحافظ و الفرار


خوب خيلي ها در مورد من چنين نظري دارن مگه بقيه كورن يا لالن پس چرا به خودشون جرات اظهار نظر نميدن


يا خيلي زنا از من جوونترو خيلي زيباترن وخيلي با سوادت ترن كه من لايق كلفتي اونا هم نيستم اما چون ادم


هاي ساكت و سربه زيرين چون شريف تر و عاقلتر از منن  و چون اين خصوصيت  اخلاقي و ويژگي ژنتيك منه


كه يك زن طناز باشم ولي در اثر  كمبود اعتماد بنفس وعقده هاي وحشتناك و كمبود محبت ويران كننده بشكل


بدي تقويت شده واز طنازي معصومانه ي دخترانه  به اغوا گري  اگاها نه ي زنانه گرايش پيدا كرده و عواقبش


هم همين مگسان دور شيريني هستند ..و ايكاش كه من در درون هم واقعا زن اغواگري باشم از انها كه مردها


رادور انگشتشان ميچرخانندو هزار جور سرويس ماديو معنوي ميگيرندو احساس خودشان را كنترل ميكنندو اخر


سر هم به راحتي دورشان مياندازند ..(اخه بد بخت جان تو كه همچين كسي نيستي و خودت تو باتلاق


احساس و عواطفت گير ميكني )...


بهر حال نهايتا نتيجه گيري ميكنم كه عملكرد من  در زندگي تا حالا غلط بوده و كسانيكه با من ارتباط ارزشمندو سود مند و سرشار از محبت واقعي نداشتند لايق محبت و علاقه ي من نيستند 


پدر من هم رفته و هيچ چيز نميتونه اين واقعيت تلخ رو عوض كنه  وتازه در زنده بودنش هم من نميتونستم كوچكترين تكيه اي بهش  بكنم ودر واقع رفتن پدرم گرچه از لحاظ حسي منو داغون كرده ولي از لحاظ عملي تاثيري در زندگي من نداشته 



اين افكار عاقلانه يمن در نيمه شب بود كه احتمالا در اواسط روز كم رنگ ميشه ولي بايد مينوشتم كهمن چه اشتباهاتي كردمو حقيقت چيه


نه در زندگي من بجز يك مورد هيچ عشق با شكوهو ارزشي وجودنداشته ومن هيچ وقت حامي قوي نداشتم هرگز و هرگز

در مرز جنون همراه با گمشدگان ابدي  

چه روزاي سختيه خدايا كمكم كن دارم از هم ميپاشم خيلي ناراحتم  امروز در حال صحبت با موبايل در حال رد شدن از خيابون بودمو نزديك بود برم زير ماشين راننده فقط با ادب و  تاسف سري به بيتوجه ي من تكان داد .

لعنت خيلي وحشتناكه بدون اينكه به غم اصليم يعني از دست دادن پدرم توجه كنم هر مسئله ي كوچيكي منو ناراحت ميكنه هر مشكلي كه داشتم باهاش كنار ميومدم دوباره برام بشكل غول اسائي بزرگ شده 

از همه بدتر اينكه يكي از دوستام دو سه روز پيش گفت كه ميخواسته چند روز پيش به مرحوم زنگ بزنه و بگه انا پدرش فوت كرده حالش خوب نيست بهش يه زنگ بزن تسليت بگو

منم بهش گفتم مبادا بكني اين كارو  ميخوام صد سال سياه باخبر نشه پدر من فوت شده

خدا رحمت كنه پدرمو (چه سخته گفتن ا ين جمله) كاري به عملكردش در مورد زندگي خودم ندارم .اما كم كسي نبود واسه خودش، هر چي بود يه دكتر با شخصيت بود. اخه يعني روحش راضي ميشه كه من دخترش ،مرگشو اين فاجعه اي كه منو داغون كرده مستمسك گدائي عشقو محبت قرار بدم ......

اما به دل خودم كه نميتونم دروغ بگم معلومه كه اگه بود حرفش كلامش چقدر به من ارامش ميداد ..اما چيكار كنم كه مجبورم خودمو گول بزنم

از اون طرف دوست روانشناسم حالا تو اوج اين همه غم و غصه برگشته ميگه تو بايد فايل عاطفيت رو ببندي با مرحوم

ميخواستم بگم اي با با شما ديگه چه دوستائي هستين پدر من مرده اونوقت شما در مودر ارتباط تموم شده ي من حرف ميزنيد  عوض اينكه يه چيز بگين به من ارامش بده در رابطه با مرگ پدرم ميخواين من بشينم روابطمو اصلاح و پاكسازي كنم من خيلي مرد باشم بخوام فايل ببندم اول بايد پرونده ي خودمو شكنج رو مختومه كنم

وگرنه تا شكنج هست اين همه بي مهري و  بي محبتي معلومه كه ادم چنگ ميندازه به خاطرات عاشقانه ي هر چند بي فايدش بعدشم من اصلا حوصله ي مديريت روابط عاطفيمو ندارم در اين حال ..اونم كي من ..با اين حافظه ي جزئي نگر..بعد از اين همه سال هنوز يادمه مهرشاد كي كجا چجوري تو چشم من نگا كرد دست منو گرفت بهم چه حرفاي زيبائي زد


حالا بيام قضيه ي4ماه پيشو فراموش كنم

بعد از تمام اينا يه هو يه اتفاق عجيبي برام افتاد و دچار يه استرس وحشتناك شدم همش با خودم ميگفتم اي داد بيداد نكنه خودم بي طاقت شم يه هو زنگ بزنم به مرحوم باهاش درد ودل كنم كه ديگه كلا پريشون شدم

همش با خودم واگويه ميكردم كه نه من اينكارو نميكنم من غرورمو زير پا نميذارم

از اون طرف مدام پدر مرحومم مياد به خوابم همش خواب ميبينم تو خونس راه ميره سالمه اماميدونم كه مرده

ديروز يه هو به سرم زد  تنهائي برم سرخاكش جلو خودمو گرفتم گفتم انا بشين سرجات كار غير عاد ي نكن


خلاصه بگم اينقدر از خودم بدم مياد احساس بي عرضگيو بيكفايتي ميكنم كه نگو

همش ميترسم دست به يه كاري بزنم كه قابل جبران نباشه

خلاصه شدم مثل ادمي كه بهش اعلام كرده باشن زياد زنده نيستي و اضطراب كاراي نكرده افتاده باشه به جونش

مثلا نشستم تو خونه يه هو با خودم ميگم ا يواي يعني من ديگه پدر ندارم

ديگه نميتونم بگم من دختر فلاني ام


بعد ميبينم اين فكر خيلي سخته ازش ميگذرم ميرم سراغ يه فكر اسونتر با خودم ميگم اي واي يعني من ديگه صداي مرحوم و نميشنوم خدايا يعني من ديگه نميبينمش  اره حتما حالا از من متنفره منو يادش رفته و از اين چرت و پرتا

بعد افكارم افراطي ميشه شروع ميكنم به بد بيراه گفتن به در وديوار كه اره چرا اين اتفاق افتاد چرا اون اتفاق افتاد حالا چي ميشه يعني من همينطوري مي ميرم بدون اينكه هيچ كس دوسم داشته باشه 


چي بگم خدايا فقط راضيم به رضاي تو بجز تو كسي رو ندارم هيچ حرفي حالمو خوب نميكنه هيچ چيز باعث التيامم نميشه  خدايا اگه وقت داري اگه من گناهكارو لايق ميدوني يه كمكي به من بكن

--------------------------------------------

تو اين روزا تنها چيزي كه خوشحالم ميكنه اينه كه خوشبختانه فرصت و جسارت اينو پيدا نكردم(نميگم مريم

مقدسم نميخواستم) كه تو اين ارتباطاتي كه داشتم  كارم به رابطه ي فيزيكي بكشه ادم وقتي عاشقه خيلي

چيزا رو براي خودش توجيه ميكنه

و ميگه مهم نيست و تن به خيلي خواسته هاي طرف ميده ولي الان با خودم ميگم چقدر خوب شد كه وارد

چنين روابطي نشدم چون احتمالا الان از ياد اوريش دچار ناراحتي زيادي ميشدم بهر حال اگر زن هستيد و در

شرايط من و درگير چنين روابط عاطفي هستين و البته روحيتون هم مثل منه توصيه ي اكيد ميكنم به مطالبات

جنسي طرف پاسخ مثبت نديد ببخشيد معذرت ميخوام شكر خورد اگه واقعاادموميخواد يه اقدام جدي بكنه

وگرنه همون بهتر كه جز  يه رابطه ي نسبتاافلاطوني چيزي گيرش نياد


روز ميلادم را بدون عشق و مهرباني  نمي خواهم جشن بگيريم

قبل از اينكه مطلب اصلي رو شروع كنم بايد از پيام هاي تسليت صميمانه ي شما عزيزانم تشكر كنم و اعتراف كنم كه هرگز دردنيا ي واقعي چنين همدردي را دريافت نكردم

باري پدرم رفت و بار سنگيني از غم و نااميدي را بر شانه هاي ناتوان من باقي گذاشت

نميدانم چرا هميشه كسانيكه دوست دارم با من چنين كاري ميكنن بخصوص مهرشاد، پدرم، و توي لعنتي كه با امدن بي موقع و اظهار عشق عجولانه ات بهارم را خزان كردي و بعد خيلي زود ترسان و لرازن پا به فرار گذاشتي و ديگر خبر از من نگرفتي  من نميدانم اين چه نذري بود كه ادا كردي بهر حال از اين  به بعد با نام مرحوم از تو ياد ميكنم  و تو را  گرچه زنده اي و نفس ميكشي به رديف همان رفتگان ميفرستم تو ئي كه احتمالا از فوت پدرم خبردار  نشدي و حتي روز تولدم را هم از ياد بردي .

باري جمعتان در بهشت زهرا جمع باشد و من را تنها بگذاريد من هم  دسته جمعي برايتان فاتحه ميخوانم  


بهر حال اعتراف ميكنم كه تلخ تلخم اعتراف ميكنم كه ميلي به ادامه ياين زندگي تلخ و اندوه بار و بي عشق


ندارم

خسته ام خسته  بهر حا ل مراسم تمام شد همه رفتند و كسي باقي نمانده 

نميدانم خدا برايم چه خوابي ديده و چه سرنوشتي در نظر گرفته بهر حال سال گذشته ام كه سرشار از حوادث تلخ پشت سر هم بود از شكسته شدن سرو فرار از خانه بگير تا عمل جراحي و بعد هم ان هوس شوم بهاري و دست اخرمرگ جانسوز پدرم خداي عزيزم مهربانم بنظرت كافي نيست 

نميدانم بهر حال خودم را به دست تو ميسپارم


بهر حال يادت باشد كه من اصلا قوي نيستم كه من هنوز درد عشق را فراموش نكردم و بقول دوستم فايل عاطفي ام را با مرحوم نبستم       چيكار كنم قلبم را بيرون بياورم يا سرم را بكوبم به ديوار  تا بيرون بروداز ذهن و دلم 

و هنوز از شكنج بيزارم اما به فكر انتقام از او نيستم و حوصله اش را هم ندارم واصلا اين انتقام به درد من هم نميخورد كه چه بد بختي شكنج كه باعث خوشبختي من نميشود


نميدانم كي بهتر  ميشوم فقط اميد وارم كه تو خدا ي مهربان به من كمك كني كه غرورو عزت نفسم را حفظ كنم و كاري نكنم كه باعث تحقيرو پشيماني ام بشود كه ديگر طاقت اين يكي را ندارم

بهر حال هنوز دل و  جانم در اي سي يو بستريست 

هنوز( اين توبه) هستم و لوله در دهانم است و بادستگاه نفس ميكشم هنوز (ريت )قلبم پائين است و سيستم ايمنيم ضعيف كليه هايم از كار افتاده و دياليز پرتابل ميشوم

اري پدرم.. پدرم من هم مثل تو شده ام كه در ان روز هاي اخر حتي ناي تكان دادن سرت را هم نداشتي اري پدرم من هم به غربت و  تنهائي تو در اي سي يو شده ا م كه با شيشه از همه جدايت كرده بودند

اري پدرم زندگيم رو به كماست عشق و مهرباني با همه ي اصرارشان حق ملاقات مرا ندارند 


دوستانم دوستانم دوستتان دارم بسيار بسيار بسيار


تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسانتر است.  از وبلاگ يكي از دوستان خوندم خيلي جالب بود برام



اگه رژيم نداشتم ميرفتم يه كيك بزرگ شكلاتي ميخريدم ميرفتم كوه تنهاي تنها مينشستم ميخوردم

مرگ

انا تكيه داده بود به ديوار مسجد و انتظار ميكشيد انتظار چي انتظار اينكه دوباره همه چيز تكرار بشه و يك امبولانس سفيذ كه جنا زه ي عزيزي رو حمل ميكرد به جمعيت منتظر نزديك بشه كه بايسته كه صداي ناله وافغان و زاري همه بالا بره كه جسد ترمه پوش رو دوش مرداي فاميل به سمت مسجد حمل بشه و صداي لا الله الا لله مردا هي تو گوش ذهنش سيلي بزنه كه ديگه رفت مرد و ديگه نيست اون عزيزي كه دوسش داشتي كه تركت كرد يه رفتن بي بازگشت

ميخواي داد بزني اما نميشه ميخواي بلند گريه كني اما ميگن ملاحظه كن

يكي تو فكر شام شب غريبه اون يكي دنبال مسجدي كه بزرگ و مجلل باشه وانت مقابل خونه واي ميسته و كلي ظر ف  وظروف انچناني صندلي رو دوشودست كار گرا به داخل اورده ميشه

يكي ميگه اون شال گيپوررو بنداز بيشتر بهت مياد 

اون يكي اهسته ميگه اينقدر گريه نكن قيافت خراب ميشه يه پر پودر كه اشكالي نداره

زنا باهم شور ميكنن كه چطور با سليقه روي ميزو با بهترين ميوه هاو حلوا ها و شمع و اينه و طاقه شال تزئين كنن اخه زشته اخه بده اگه مردم بيان و همه چيز شيك و با سليقه نباشه 

دخترا ي مجردو خوشگل  دوست و فاميل  تو لباساي زيبا واسه بدست اوردن دل ماداري پسراي مجرد با ظرافت پذيرائي ميكنن

برادرت كه پاك قاطي كرده و تو خلوتش داره هي مرور ميكنه و مرور ميكنه بد بختي انگار واسه اين جماعت دكترا مرگ نپذيرفتني تر از بقيس

مادرت كه خودشو تو گريه و نماز وحشتو دعا و قران گم كرده وتو موندي

شوهرتم هزا رماشاله چشمم كف پاش كلا از شركت تو هر مراسمي استفعا داده و تشييع و هفت و سوم و بيخيال شده  و هر  كي مي پرسه كجاس تو عين بز اخوش نگاش ميكني و جوابي نميدي و با خودت ميگه بسه بابا ظاهر سازي

و واي كه تو چقدر تنهائي و نيست اون شونه اي كه سرتو روش بذاريو گريه كني  كه هرفته هزار هزار كيلومتر دورتر


و تو  ونشستي رو فرش كاشي كنار حلوا و خرما و محاصره شده بين  دسته گلاي غول پيكر، گلبرگاي گلايل با دست پرپر ميكني


يكي از اون گوشه ميگه بابا بلندش كنيد الان حالش بهم ميخوره ها دستا به سمتت دراز ميشه ميخوان زير بازوتو بگيرن اما ميزني كنارو اروم بلند ميشه

اخه چند ساله كه ياد گرفتي هي زمين بخوري و خودت تنها بلند شي

دوستان عزيزم ببخشيد كه با تاخير اين خبرو بهتون ميدم پدرم چند روز پيش به رحمت خدا رفت


در زمستان هم بهارم

      امروز شنبس مثل همه ي شنبه هاي عمر كه براش هزار تا نقشه داري كه هميشه اغاز همه ي كارا ي نكرده همه ي تصميماي به عمل در نيومده رو اومدنش موكول ميكني

هر ورقت ميخواي درس بخوني ميگي از شنبه شروع ميكنم

هروقت ميخواي رژيم بگيري ميگي از شنبه شروع ميكنم وووو

اما معلوم نيست اون شنبه ي موعود كدوم يكي از ازشنبه هاست كه خيلي زود به جمعه وصل ميشن و باز هزار تا كار نيمه تموم ،هزا رتا فكرو روياي بي ثمر رو دست ما باد ميكنه و درخت ارزوها زير بار اين همه ميوه هاي نرسيده و كال خم ميشه

اين روزا خيلي انرژيم كمه حقيقتش يه اتفاق بدي برام افتاده كه دوست ندارم بهتون بگم اين خيلي بده ولي تو اين لحظه حتي نميخوام هيچ كس به من دلداري بداره و بگي اخي انا بيچاره انا طفلكي انا نا واقعا خيلي سخته

و فقط ميخوام پشت سرش بذارم فقط ميخوام از كنارش عبور كنم هر چند خيلي سخت هر چند خيلي كند

مهرداره نزديك ميشه پائيز دوباره داره مياد شايد اين فرصت برام پيش بياد كه با گم شدن تو فضاي زردو نارنجي پائييز برا ي مدتي رنگ سبز بهار رو فراموش كنم دوست دارم براي روز تولدم يه سفر يه روزه برم حالا كجا نميدونم اما خوب جشن نميتونم بگيرم  كادو هم نميتونم برا ي خودم بخرم اما خوب سفر كه ايرادي نداره

بهر حا ل نميدونم چرا دلم ميخواد اين شعرو بذارم 

سبز سبزم ریشه دارم

من درختی استوارم

سبز سبزم ریشه دارم در زمستان هم بهارم

شور و عشق و شادیم

را از خدایم هدیه دارم 

هرچه هستم، هرکه باشم

چشمه‌ام، پاکم، زلالم 

البته من خيلي ادم پاكي نيستم خودتونم ميدونيد كه چقدر تن وروحم پرهوسه ولي خوب شعرو نميخوام بهم بريزم