خوب سلام حقیقتش دیشب که داشتم بهت فکر میکردم یک دفعه  خیلی احساساتی شدم و دلم خواست برات یه چیزی بنویسم  چیزی شبیه به یه نامه و خلاصه از این رمانتیک بازی هائی که تو عمرم زیر بارش نرفتم

اما  قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم فکر میکنم باید برای این همه احوال پرسی و لطف دوستات  جوابی داشته باشم

خوب حقیقتش در مورد حال انائی  که شما از طریق اینترنت  میشناسید و اون عزیزی که من در واقعیت میشناسمش باید بگم

که بهر حال اون جراحی سخت و وسیعی رو پشت سر گذاشته  و با توجه به اینکه  از قبل هم همونطور که میدونید بنیه ی روحی و جسمی مناسبی نداشته  روند بهبودیش خیلی کنده بخصوص که الان تو خونه ی خودشه  ودور برشم ادمائی هستن که دیگه فکر کنم شماهائی که نوشته هاشو میخونید  میدونید  چه قماش ادمائی هستن  البته به استثنای امیر دوست و همکار عزیز م

که میدونم کاملا بهش میرسه  بخصوص که بخیه هاش دچار عفونت شده و مشکل داره و کلا الان زیاد تو حال خودش نیست

بهر حال باتوجه به اطلاعاتی که دارم میتونم بگم که این جراحی با یک زایمان طبیعی که یکی از دوستان اشاره کرده بود یا یک سزارین تفاوت داره بخصوص که باتوجه به رشد سریع میوم و بزرگی و وضعیتش خوب مدتی ما خیلی نگران بودیم  ومنتظر جواب پاتوبیولوزی بهر حال از نظر من این همه استرس و فشار و درد کافیه که یه ادمو اونم یکی مثل بقول خودش و  شما انا رو که خیلی ادم پراتیک و اموشنالیه داغون کنه

بهر حال از دست منم با این فاصله ی دور کاری برنمیاد که اگرم نزدیک بودم هم قاعدتا وضع همینطور بود بهر حال امیدوارم زودتر بخیه ها ش اوکی بشه  وخوردن اینهمه انتی بیوتیک قوی که معده و کلیه رو داغون میکنه متوقف بشه

بهر حال ازهمتون تشکر میکنم که نگران حالش بودین 

نوشتن نامه هم باشه برای بعد dear………..

منکه نمیتونم بهت بگم انا برای تو خیلی کوتاه و سادس اگه من بودم یه اسمی  مثل تاتیانا  رو انتخاب میکردم   ادم یاد  فیلم چشمان سیاه بیفته البته احتمالا تو بخاطر ارادتی که با انا کارنینا  وتولستوی و کلا ادبیات روس داری  این اسمو انتخاب کردی

البته  تو ورزن ایرانیش این شیرین هم بد نیست  اما باز خیلی نرمو سادس  بیتشر بهت مستانه و شیدا و شهلا و شو رانگیز  و این چیزا میاد  حالا بگذریم زیاد باهات شوخی نکنم چون میدونم  الانا زیاد اعصاب نداری به من اعتراض میکنی

با سلاغم به همه ی دوستان خوبی  که نگران سلامتی انا بودن باید بگم که انا از بیمارستان به خونه اومده و خیلی هم ضعیف شده و عمل سختی داشته ولی بزودی میاد و خودش مینوسه  بهر حال من پیام های دوستانه ی شما رو بهش رسوندم ممنون ا زهمه

سلام به دوستانی که اینجا رومیخونن انا عمل کرده و در بیمارستان بستری است

یک بیهوشی عمیق

روی تخت معاینه دراز کشیده ام و به دکتر نگاه میکنم که به صفحه مانتیور خیره شدهاست منتظرم مثل همیشه که برای چک اپ میروم شوخی کندو بگوید پاشو دختر همه چیت سالمه سالمه

اما نه اینبار مثل همیشه نیست ابروهایش گره میخوردو زمزمه میکند چقدر سایز رحمت بزرگ شده بذار ببینم انگار توش خبرائیه

نه اینکه جمله ی همیشگی نیست

ادامه میدهد  یه فیبروم بزرگ تو رحمته

برخلاف همیشه زود دست از ادامه ی سونوگرافی میکشدو میگوید بلند شو باید سریع بری سونو گرافی اونم جائیکه من میگم ریپورتشم برای زود میاری

هنوز ریلکسم

نمیدانم چرااینقدر خستم حوصله ندارم از جا بلند شوم انگا رمیخواهم دوباره دراز بکشم لحظه ها به عقب برگردندو مثل همیشه شوخ یکندو بگوید هیچی نیست

اما با تحکم من را به اطاق نفرت انگیز معاینه میخواند

نه ایودیت خوبه لک بینی داری راستی چند سالته ۳۷

بچه داری که دختر بود نه

 اره

دیگه که نمیخوا ی

نه ابدا

خیلی خوب بلند شو

 

 

----------------------------

دوباره تخت دوباره سونو گرفای اینبار دقیق ترو مجهز تر

دکتر دیگته میکند یک میوم بسیار بزرگ فرو رفته در جسم رحم به ابعاد

با خودم فکر میکنم تقریبا اندازه ی یک پرتقال است ....

---------------------

بلافاصله به دوستم که جراح زنان است زنگ میزنم (دکترخودم نیست گوشی را برنمیدارد )

 

راه میروم و به ویترین مغازه ها نگاه میکنم و گوش میدهم

 

ببین ابعادش خیلی بزرگه بنظر من باید جراحی بشه اصلا اگه دنبال درد سر نمیگردی کلشو درار

تو که دیگه بچه نمیخوای چون اینا مدام عود میکنن

البته باید  اجازه ی شوهرتو برا ی هیستروکتومی داشته باشی  وای از دست اون شوهرت لعنتیت

-----------------

دارم فکر میکنم  امازیاد  ناراحت نیستم

من ادم شجاعیم  من ا زعمل نمیترسم

من فقط از یه چیز میترسم یعنی نفرت دارم من نمیخوام ادمائی که هیچ دوسم نداشتن دور و برم عین گنجیشکا که حیک حیک میکنن  هی دکتر دکترکنن و به هم فخر بفروشن

من همیشه غریب زندگی کردم الانم دلم میخواد غریب باشم تنهای تنها هیچ کس

باید فردا نظر دکتر خودمو به اضافه ی یه دکتردیگه بدونم  همیشه کارای پزشکیم و پیش بهترینا انجام دادم

و این یکی هم نمیتونه مستثنی باشه نمیدونم چی بگم فقط نیاز به یک خواب طولانی دارم یک بیهوشی عمیق

میدونم یه قسمتی از وجودم خیلی وقت بود زندگی رو دوست نداشت

البته  اینقدر اطلاعات پزشکی دارم که بدونم اغلب این فیبروم ها خوش خیمنو خطری ندارن ولی خوب الان من حال از این دکتر به اون دکترو ندارم

 

-------------اممیدوارم نیاز به جراحی اونم از نوع فوریش نباشه چون دلم میخواد دخترم امتحاناتشو بده

باید منتظر نظر دکتر بود برادرم میگه باید یه مدت دارو بخوری شاید رگرس کنه یعنی سایزش کوچیک بشه

بهر حال تا فردا

نه من کلاسم و از دست نمیدم کار هنریم و ول نمیکنم  هیچ وقت

 

 -----------------------------------------------------

فقط یک نکته ببینید دوستان الان فقط از یه چیز میزنجم از این که ته دلتون بگید ای بد بخت انا اینم به مشکلاتش اضافه شد

 

من سعی میکنم حساب مشکل فیزیکی رو از مشکلات زندگیم جدا کنم این مسئله برا ی هر کسی ممکنه پیش بیاد و فکر میکنم هم چیز مهم ینیست فقط تو موقعیت خوبی برام پیش نیومده 

خوب الان ادم به یک همسر همراه احتیاج داره که حالا اونم نیست که نیست به جهنم درک

نمیخوام خودمو برا ی این چیزا ناراحت کنم دیگه بسه

 

 -------------------------------------------------

اصلا خواب راحتی نداشتم یک خستگی مفرط خنده داره ادم وقتی از وجود یه چیزی تو بدنش اگاه میشه چقدر رفلکساش فرق میکنه منی که تا دیروز بی خیال بودم حالا همش احساس سنگینی و پری زیر شکم میکنم فکر میکنم پاهام جون نداره و یه دردی مرموزی از کمرم به زانوهام سرایت میکنه

 

بهر حال که دوستم که کشیکش از نیم ساعت دیگه شروع میشه  میاد دنبالم اول میرم دکتر رژیم بعد بیمارستان برای ویزیت اولیه ببینم میتونم تا اوایل بهمن صبرکنم تاامتحانات دخترم تموم بشه یا نه بعدم کلاس

 

دیروز ودیشب تمام کامنتها رو خوندم فکر میکنم  دیگه به اندازه ی کافی حرف زدمو در باره ی خودم صحبت کردم که اگر کسی طولانی مدت منو خونده باشه منو بشناسه

بنابراین نمیشه تغییری در باره نظرات ایجاد کردو البته شاید لزومی هم نداشته باشه به رحال این تصویری هست که من از خودم ارائه دادم و تحلیل های متناسب با خودش از دید هر کس رو به همراه میاره

بهر حال باید بگم که حال جسمیم اصلا خوب نیست و تقریبا از یکی دو روز بعد از اینکه از خونه اومدم بیرون تا بحال خونریزی داشتم که  پریروز قطع شدو با از دیشب با شدت بیشتری شروع شد . ازدکتر برای فردا وقت گرفتم اما شاید امروز برمو یه سونو بدم چون حالم مناسب نیست

خیلی چیزا تو ذهنم بود خیلی توضیحات که حالا ترجیح میدم ازشون بگذرم .

با خودم میگم هدف ابتدائی من از وبلاگ زدن چی بود ؟//

اینکه توجه دیگران رو نسبت خودم جلب کنمو ترحم و دلسوزی اونا رو دبست بیارم ؟

قطعا نه ....

اینکه منو درک کنن  و احساساتم رو با دیگران شریک بشم ؟؟//

شاید تا حدودی....

ولی اون چیز یکه منو وادار به نوشتن میکرد  جریانی مهمتر و فراتر از جلب مخاطب بود یه نیاز درونی به نوشتن و تخلیه شدن  .....

حالا چرا مینویسم چون باید بنویسمو چاره ای  جز این ندارم ....

از خودم میپرسم چرا میخوام دیگران  منو ادم خوبی به حساب بیارن چرا واقعا چه لزومی داره

من خستهتر از این هستم که بخوام با مخاطب مجازی هم وارد چالش بشم پس بهتره بگذرمو بگذارم هر طور دلش میخواد فکر کنه و تصورم کنه

یکی منو زن مقاومو صبور ببینه ...یکی توسری خورو بدرد نخور...یکی احساساتیو منفعل ووووو

بعضی حرفها اگر هزار بارم تو این وبلاگ نوشته بشن و در بارشون توضیح بدی بی فایدس .... فقط این خودم هستم که باید به خودم اعتقاد داشته باشم نکات مثبت کامنتای منتقدانه  و مخالفو نکات گرمو پرانگیزه ی کامنتای موافق رو بگیرم همین و بس

من اگه میخواستم  نقد نشم اگه میخواستم  روحم و احساساتم روی این صفحه ی بیجان که نشانی از روح زنده ی من نداره تشریح و مثله نشه نباید مینوشتم .

بهر حال الان کمی نگرانم حوصله ی پروسه دکترو مطب رو ندارم بخصوص که دارم روی یک موضوع فکر میکنم

امیدوارم حالم زا این بدتر نشه چون سه شنبه شب معلم دخترم قراره بیاد اینجا  اونم ساعت نه شب

چون غیر از این وقتی نداشت

پرسیدین چرا دخترم رفته

خوب وقتی من حتی جون ندارم از جام بلند شم و نمیتونم یه لیوان اب به گلوی خودم بریزم چطور میتونم این بچه رو جمع و جور کنم ....

در مورد شکنج هم شکنج هیچ وقت با رفتن و کلا نا پدید شدن من مخالفتی نداشته اون اصلا برا ش مهم نیست که من کجام و چیکار میکنم و با کی هستم مگه بخواد نقطه ضعفی به نفع خودش بگیره

شاید در واقع براش مهم نباشه بچش کجا باشه و کی ازش نگهداری کنه کافیه یه نفر باشه که بتونه بچه رو بهش بسپره فرق نمیکنه  براش خیلی راحته که مثلا دختر منو بسپره به یه منشی تازه وارد  یا مثلا یه پسر جوونی که تازه باهاش همکار شده بفرسته بچه رو بذاره کلاس   یا بچه ساعتها برا ی خودش تو خونه تنها باشه یا پیش مادرش باشه که هزا رجور به جون بچه غر بزننو اذیتش کنن و اونم جواب پس بده  

یا مثلا دختر من توی  باغ بازی کنه چند  کارگرم این گوشه اون گوشه بچرخن و اقا مشغول تلفن زدن باشه

بهر حال دخترمن پدرشو دوست داره و منم سعی ندارم کار ی خلاف این انجام بدم اما نمیتونم خودم هم یه گوشه تو افکارم غرق بشه پس فردا یه بلائی سرش بیاد  به هوای اینکه خواستم پدرش یه درسی بگیره

اگه اون لزوم وجود منو در کنار بچش تو این یازده سال نفهمیده بعد از اینم نمی فهمه

 از بابت خودشم که یکی از جملات معروفش اینه

 هیچ کس تورو حتی برای س..ک...س  خالی هم نمیخواد

بهر حال من به این مرد هیچ اطمینانی ندارم و فقط مواقعی که بدونم واقعا موقعیت سیفه بچه رو میسپرم بهش

گل هم کلا دختر پر جنبو جوشیه و دلش میخواد مدام سرگرم باشه یا بره دوچرخه سوار یکنه تو حیاطو پیلوت یا با پرنده هاش سرگرم بشه یا بره به بچه ی جاریم سر بزنه ووووووو

مسلمه که یه خونه ی متروک و بی اثاث و خلوت با یه مادر مریض براش جالب نیست ضمن اینکه خودشم خیلی بد مریضه بگیره یک ماه افتاده

 

 

بعد خانوم شمین بنده به هیچ وجه با شما خصومتی ندارم اینکه نوشتی تو میخوای سر به تن من نباشه اتفاقا بهتره بدونی ازت خوشم میاد و  بدم نمی یومد بشناسمت و بیشتر باهات حرف بزنم

اما اینکه از حرفای شما برنجمم دیگه دست خودم نیست ولی حس ثابتم اینه ازتون بدم نمیاد اصلا

اما این جملم خیلی ناراحت میکنه که یکی بگه تو همش خوشت میاد ازت تعریف کنن

اخه یعنی من اینقدر سطحم پائینه شایدم تقصیر خودمه که اینطور نشون دادم

دیگه اینکه بگم اصلااز این کامنتای ا ی ما بد بختیم مادیگه از بین رفتیم و اله وبله خوشم نمیاد

اما خوب من چون خودمم گاهی دچار این  احساسات میشم نمیتونم خیلی ضدیت کنم با این افراد

-----------------------------خوب من برم چون خستم ولی شاید دوباره برگردم

 

 ---------------------------

رفتم سرم زدم چون خیلی اوضام خیط بود فردا از دکتر وقت دارم ترجیح دادم خودمو دست این دکتراون دکتر ندم  و برم پیش همونی که برام ایودی گذاشته الان تقریبا سه ماهه اوضام بهم ریخته ولی دیگه این ماه خیلی بد بودم  بهر حال بایداین استرسا رو تحمل کرد.

یه عالمه مقاله ریخته جلوم که باید بخونم بعد دیگه دغدغه ی اون مسئله که هنوز براتون توضیحش ندادم تو سرمه

دیگه باید یه چیزی بنویسم برای یه جائی طرحش هنوز تو ذهنم شکل نگرفته

خوب دیگه برم احساس لرز میکنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بازنده همیشه تنهاست

 

کی خوب میشم من اخه

الان به صدا و توانم احتیاج دارم

قراره یه نقش جدیدی تو زندگیم بازی کنم

یه کار خاص و  خطرناک

 

----------------------------------

سلام دوستان عزیزم حقیقتش چند روزه شدیدا مریضم و در عین حال یه ماجرای دیگه هم اتفاق افتاده

یه جائی برای کار اقدام کردمو حلاصه به یه ادم عجیب روبه ر و شدم  و خلاصه یه افکار عجیب تری به ذهنم خطور کرده

 که ایشالله اگه فردا حالم بهتر شد مینویسم براتون  بهر حال هنوز خیلی ضعیفم و امروزم دیگه بزور رفتم برای خودم سبزی تازه گرفتم یه اش رزیمی درست کردم

دخترمم امتحانش که روز چارشنبه تموم شدو دید منم مریضمو حال ندارم واقعا مریض بودما  خونه بند نشد  و رفت پیش باباش

 

اما بنظر میرسه جاری عزیزم کم کم داره حوصلش از این وضعیت سر میره و اینطور که دخترم تعریف میکرد

غر غر زدنو شروع کرده و خوب منم بهش حق میدم مردمی که خودشون خوشبختو  بیمشکلن  که مسئول مشکلات  یه خانواده ی در حال فرو پاشی نیستن که تا همین جاشم ازش ممنونم و برای تشکر از محبتاشم یک ست کلاه شال گردن خیلی خوشگل واسه بچش خریدم

البته بهر حال اون دختر محافظه کاریه و مادرش خیلی روش نفوذ داره و احتمالا از اون جائیکه مردم فکر میکنن بدبختی مسریه فکر میکنه شاید این نگهداری بچه کمک و همدستی با  ه من به حساب بیاد

خلاصه خونوادشم به مناسبت خونه یجدید یک ست مبل گرون قیمت براش خریدنو فرداشبم یک میهمونی مفصل میخواد بگیره و همه رو هم دعوت کرده من جمله بنده!!!!!!!!

و همچنین پای تلفن گفت که میدونی دکتر یه لمی داره شاید تو بلد نیستی خلاصه منم با خونسردی گفتم عزیزم معلومه که لم داره اگه لم نداشت که بنده الان تو قبرستون به سلامتی هفت کفن پوسونده بودم اگه شما هر شب میدیدن  صلحو صفا برقراره و در کمال ارامشین بخاطر همین لمای بکار گرفتس ولی دیگه بعضی وقتا ایشون اتش فشان میشن دیگه لم مم جواب نمیده 

خلاصه در مودر گل خیلی پرسیدین و خوب منم باربالاخره مجبورم جواب بدم که بنده روی دخترم خیلی حساسم اینکه از اولم مثل مامانای دیگه خیلی بابا صحبت در مودر گل رو باز نمیکردم بدلیل همین حساسیتمه 

بهر حال هر کی یه ظرفیتی داره دیگه من ظرفیتشو ندارم اینجا راجع به بچم جرف بزنم بالاخره حرف تو حرف میاد خیلیا میان خیلی چیزا میگن منم که روان پریش قاطی میکنم

خلاصه پای گل رو به این بحث وبلاگی نمیخوام باز کنم

 بعد هم یک کامنت خیلی مزخرفی یکی گذاشته بود همچین خیلی چرندا  راجع به این پست خلاصه از عمق از خدا بیخبر بودنا  خلاصه جون مادرتون یه ذره انصاف داشته باشین  مردم مریضن مشکل دارن اخه این درست نیست همچین هر چی با اون استدلالا ی کور کورانمون به ذهنمون میرسه بگیم  

نمیگم کدوم کامنت و چی بوده که حالو حوصله ی دعوای وبلاگی ندارم

برنامه ی چار شنبه هام از سر گرفته شد و لی خوب یه کمی کم انرژیمو نمیدونم چرا همش سر کلاس میخواستم  گریه کنم

بگذریم راستی تو یه مسابقه کم اهمیت داستان نویسی  یه جایزه بردم جایزشم خیلی کمه ها ولی خوب خوشحالم کرد

 

میخواستم یه خط بنویسما اما دیگه چی بگم این روزا فقط شما رو دارم تمام دوستانو اشنایان هم که به شکل اتومات از ما رو برگردوندن نه تلفن جواب میدن نه چیزی همونائی که سر مشکلای ناچیزشون ساعتها وقت ادمومیگیرن باشه ایراد نداره ما عادت کردیم بازنده همیشه تنهاست

اخرشم که میل به زندگی خیلی  در من کم شده و همچین منتظر یه اتفاقی هستیم  ......

 

راستی کریسمس بعضیام مبارک

 

--------------------------------------------

شاید بیام پیشت دیگه خسته شدم میخوام باهات دردو د ل کنم ببینم نظرت چیه موافقی دوباره خودمو بندازم  تو رنگ وریا و به چیزی که نیستم تظاهر کنم .

اخه میدونی که من تو انزوای فرهنگی میپوسم این از زندگی عاطفیم که درب وداغونه یعنی زندگی اجتماعیمم خرا ب کنم یه کتاب جلومه که قراره تحلیلمو ازش بنویسم  وای اصلاازش سر در نمیارم اصلا موافق عقایدم نیست 

خودت که میدونی من مومن نیستم من خیلی از این چیزا سرم نمیشه

ولی خوب باید نجات پیدا کنم این بهاش چقدره بنظرت یعنی می ارزه

------------------------

چندوقته که دست به قلم نبردم بایددوباره شروع کنم نباید حسود باشم نباید از انتقاد بترسم نباید تعصب داشته باشم نباید منتظر تحسینو تشویق باشم  این اخرین کارو تنها کاره

 

لحظه ی اتمام


ادامه نوشته