دیروز ودیشب تمام کامنتها رو خوندم فکر میکنم دیگه به اندازه ی کافی حرف زدمو در باره ی خودم صحبت کردم که اگر کسی طولانی مدت منو خونده باشه منو بشناسه
بنابراین نمیشه تغییری در باره نظرات ایجاد کردو البته شاید لزومی هم نداشته باشه به رحال این تصویری هست که من از خودم ارائه دادم و تحلیل های متناسب با خودش از دید هر کس رو به همراه میاره
بهر حال باید بگم که حال جسمیم اصلا خوب نیست و تقریبا از یکی دو روز بعد از اینکه از خونه اومدم بیرون تا بحال خونریزی داشتم که پریروز قطع شدو با از دیشب با شدت بیشتری شروع شد . ازدکتر برای فردا وقت گرفتم اما شاید امروز برمو یه سونو بدم چون حالم مناسب نیست
خیلی چیزا تو ذهنم بود خیلی توضیحات که حالا ترجیح میدم ازشون بگذرم .
با خودم میگم هدف ابتدائی من از وبلاگ زدن چی بود ؟//
اینکه توجه دیگران رو نسبت خودم جلب کنمو ترحم و دلسوزی اونا رو دبست بیارم ؟
قطعا نه ....
اینکه منو درک کنن و احساساتم رو با دیگران شریک بشم ؟؟//
شاید تا حدودی....
ولی اون چیز یکه منو وادار به نوشتن میکرد جریانی مهمتر و فراتر از جلب مخاطب بود یه نیاز درونی به نوشتن و تخلیه شدن .....
حالا چرا مینویسم چون باید بنویسمو چاره ای جز این ندارم ....
از خودم میپرسم چرا میخوام دیگران منو ادم خوبی به حساب بیارن چرا واقعا چه لزومی داره
من خستهتر از این هستم که بخوام با مخاطب مجازی هم وارد چالش بشم پس بهتره بگذرمو بگذارم هر طور دلش میخواد فکر کنه و تصورم کنه
یکی منو زن مقاومو صبور ببینه ...یکی توسری خورو بدرد نخور...یکی احساساتیو منفعل ووووو
بعضی حرفها اگر هزار بارم تو این وبلاگ نوشته بشن و در بارشون توضیح بدی بی فایدس .... فقط این خودم هستم که باید به خودم اعتقاد داشته باشم نکات مثبت کامنتای منتقدانه و مخالفو نکات گرمو پرانگیزه ی کامنتای موافق رو بگیرم همین و بس
من اگه میخواستم نقد نشم اگه میخواستم روحم و احساساتم روی این صفحه ی بیجان که نشانی از روح زنده ی من نداره تشریح و مثله نشه نباید مینوشتم .
بهر حال الان کمی نگرانم حوصله ی پروسه دکترو مطب رو ندارم بخصوص که دارم روی یک موضوع فکر میکنم
امیدوارم حالم زا این بدتر نشه چون سه شنبه شب معلم دخترم قراره بیاد اینجا اونم ساعت نه شب
چون غیر از این وقتی نداشت
پرسیدین چرا دخترم رفته
خوب وقتی من حتی جون ندارم از جام بلند شم و نمیتونم یه لیوان اب به گلوی خودم بریزم چطور میتونم این بچه رو جمع و جور کنم ....
در مورد شکنج هم شکنج هیچ وقت با رفتن و کلا نا پدید شدن من مخالفتی نداشته اون اصلا برا ش مهم نیست که من کجام و چیکار میکنم و با کی هستم مگه بخواد نقطه ضعفی به نفع خودش بگیره
شاید در واقع براش مهم نباشه بچش کجا باشه و کی ازش نگهداری کنه کافیه یه نفر باشه که بتونه بچه رو بهش بسپره فرق نمیکنه براش خیلی راحته که مثلا دختر منو بسپره به یه منشی تازه وارد یا مثلا یه پسر جوونی که تازه باهاش همکار شده بفرسته بچه رو بذاره کلاس یا بچه ساعتها برا ی خودش تو خونه تنها باشه یا پیش مادرش باشه که هزا رجور به جون بچه غر بزننو اذیتش کنن و اونم جواب پس بده
یا مثلا دختر من توی باغ بازی کنه چند کارگرم این گوشه اون گوشه بچرخن و اقا مشغول تلفن زدن باشه
بهر حال دخترمن پدرشو دوست داره و منم سعی ندارم کار ی خلاف این انجام بدم اما نمیتونم خودم هم یه گوشه تو افکارم غرق بشه پس فردا یه بلائی سرش بیاد به هوای اینکه خواستم پدرش یه درسی بگیره
اگه اون لزوم وجود منو در کنار بچش تو این یازده سال نفهمیده بعد از اینم نمی فهمه
از بابت خودشم که یکی از جملات معروفش اینه
هیچ کس تورو حتی برای س..ک...س خالی هم نمیخواد
بهر حال من به این مرد هیچ اطمینانی ندارم و فقط مواقعی که بدونم واقعا موقعیت سیفه بچه رو میسپرم بهش
گل هم کلا دختر پر جنبو جوشیه و دلش میخواد مدام سرگرم باشه یا بره دوچرخه سوار یکنه تو حیاطو پیلوت یا با پرنده هاش سرگرم بشه یا بره به بچه ی جاریم سر بزنه ووووووو
مسلمه که یه خونه ی متروک و بی اثاث و خلوت با یه مادر مریض براش جالب نیست ضمن اینکه خودشم خیلی بد مریضه بگیره یک ماه افتاده
بعد خانوم شمین بنده به هیچ وجه با شما خصومتی ندارم اینکه نوشتی تو میخوای سر به تن من نباشه اتفاقا بهتره بدونی ازت خوشم میاد و بدم نمی یومد بشناسمت و بیشتر باهات حرف بزنم
اما اینکه از حرفای شما برنجمم دیگه دست خودم نیست ولی حس ثابتم اینه ازتون بدم نمیاد اصلا
اما این جملم خیلی ناراحت میکنه که یکی بگه تو همش خوشت میاد ازت تعریف کنن
اخه یعنی من اینقدر سطحم پائینه شایدم تقصیر خودمه که اینطور نشون دادم
دیگه اینکه بگم اصلااز این کامنتای ا ی ما بد بختیم مادیگه از بین رفتیم و اله وبله خوشم نمیاد
اما خوب من چون خودمم گاهی دچار این احساسات میشم نمیتونم خیلی ضدیت کنم با این افراد
-----------------------------خوب من برم چون خستم ولی شاید دوباره برگردم
---------------------------
رفتم سرم زدم چون خیلی اوضام خیط بود فردا از دکتر وقت دارم ترجیح دادم خودمو دست این دکتراون دکتر ندم و برم پیش همونی که برام ایودی گذاشته الان تقریبا سه ماهه اوضام بهم ریخته ولی دیگه این ماه خیلی بد بودم بهر حال بایداین استرسا رو تحمل کرد.
یه عالمه مقاله ریخته جلوم که باید بخونم بعد دیگه دغدغه ی اون مسئله که هنوز براتون توضیحش ندادم تو سرمه
دیگه باید یه چیزی بنویسم برای یه جائی طرحش هنوز تو ذهنم شکل نگرفته
خوب دیگه برم احساس لرز میکنم