رفوزه

دیر به دیر میام اینجا میدونم شایدم دلم میخواد اونائیکه منو میشناسن  و شایدم حسی به من دارن خبری ازم نداشته باشن وبگن .. بی خبری خوش خبریه ...

ولی محض اطلاعتون بگم که هفته ی خیلی بدی داشتم زندگی  بازم با من شوخی کثیفی کردو همه چیز بهم ریخت .

از طرفی رئیسم عوض شد و یه ادم بد جنسو بداخلاق اومد جاش که خیلی ادم بدو اذیت کاریه .

از همه بدتر اینکه یکی از دوستام خبر اورد که قراره مرحوم برگرده و بیاد با ما همکار  بشه خودتون فکر کنید چه حالی شدم یه حال خیلی بد وتناقض خلاصه افعیای عشق و نفرت هر دوشون چنبره زده بودن بدور وجودم و داشتن خفم میکردن .

از یه طرف خوب یه ادم دیو ونه ای بجز من چی میخواست غیر از اینکه کسی رو دوست داره بعد از یه سال ببینه و باهاش رو به رو شه  فکرشو بکنید یک سال بدون هیچ خبری . از طرفیم میترسیدم که تو محیط کار باهاش رو به رو بشم و نتونم خودمو کنترل کنم .چون خوب مطمئن بودم که اون ادمی نیست که با دیدن من همه چیز یادش بره و بشه همون ادم فوق العادهای که من دوسش داشتم .

 خلاصه خودمم نمیدونستم چی میخوام واقعا میخوام ببینمش یا نه .

بهر حال این شایعه تموم شد و معلوم شد از اصل بی اساس بوده .

ولی حالا من موندم با یه عالم نفرت وناامیدی از خودم .

بابا من رو خودم حساب کرده بودم فکر میکردم ادم شدم و فراموشش کردم فکر میکردم راهمو ÷یدا کردم .ولیدر عوض چی از خودم دیدم یه زن بد بخت بی اراده که له له میزنه برای یه لحظه دیدن یه ادم بی عاطفه ای مثل مرحوم .

بدتر از همه اینکه فهمیدم مرحوم هیچ وقت مرحوم نشده بوده و خیلی هم ساق و سالم تو ذهن و قلب من حضور داشته .

بگذریم یکی دو کیلو اضافه وزن بی دلیل دارم باز معلوم نیست تو کدوم قسمت بدنم داره کیست تولید میشه .

دخترم یک شنبه کارنامه میگیره و خداون روز رو نیاره که خانوم نمره هاش دلخواه نشه .

خوب بالاخره من تو امتحان خودم رفوزه شدم خواستم شما بدونید .

حالا نمیدونم چرا با اون دوستای بد بختی که این شایعه رو بگوشم رسوندن بد شدم ، یعنی نمیدونم گناه اونا چیه ولی فعلا چشم دیدنشونو ندارم .اینقدر ÷ر رو هستم که با خودم میگم اونا که میدونستن من اینقدر حساسم نباید یه حرف بی اساسو به من میزدن  تا دستگیرم بشه چه خری هستم .

 



میدونم من همیشه شما رو ناامید کردم اره میدونم .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


باید به خودم کمک کنم اینطوری نمیشه بابا من قبلا یه زندگی حد اقلی داشتم حالا دارم اینم از خودم میگیرم .

مهم نیست اینده چی میشه من باید لحظات فعلی رو بگذرونم .چون...........................................................درسته من زندگی مزخرفی دارم  ولی خود کشی که نمیتونم بکنم چون نه جراتشو دارم نه فکر میکنم بعد از مردنم اتفاقی بیفته فقط دخترم بد بخت میشه {چه دلایل مهمی برای ادامه ی زندگی}

دوم در صورت زنده موندن باید بتونم ادامه بدم ÷س حد اقل نباید بذارم دیونه ی زنجیری بشم .

سوم باشه من فرار نمیکنم .مشکلاتی هست غم هائی هست که تو زندگی من هستن که نمیشه اینا رو کنار گذاشت یا فرا موش کرد ÷س یادم میمونه

شو.هر عوضیو ÷ست  وخیانتکاری دارم ....انگار دیگه زیادم برام مهم نیست!!!!!!!!!!

زندگی عاطفیم تااین لحظه بحران داشته ......لعنت به تو لعنتی

کمبود محبت دارم...................خیلی شدیده باید باهاش بسازم چون قرار نیست خودمو تخریب کنم .

چاقم ...درسته باید همیشه رپیم سخت داشته باشم تا بخوام یه ذره مثل ادم باشم وضع همینه .

من باید بنویسم اره من باید بنویسم از امروز تمام سو زه هامو تو یه  دفتر یاد داشت میکنم .

باید مراقب دخترم باشم

باید مراقب سلامتیم باشم بهرحا ل من ادم مریضی هستم .

فقط میخوام با ادم های ÷اک و شریف دوست باشم همین و بس




روان پريشانه .

اين هفته سعي ميكنمخودمو با نوشتن اروم كنه يكي دو هفته ي ديگه ممكنه اتفاقي برام بيفته كه قطعا تا ثير خوبي روي زندگيم نخواهد داشت .

نميتونم چيز زيادي از اين اتفاق بگم اما ميخوام بگم تو يه برزخ جدي قرار گرفتم و بد جوري بهم ريختم .

دلم ميخواد تو اين مدت يه جوري خودمو سرگرم كنم تا بتونم عاقلانه با همه چيز رو به رو بشم .

اول از همه بايد بطور منظم بنويسم . دو تا سه ساعت در روز.

دوم بايد سعي كنم تا شنبه ي هفتهي بعد يككيلو كم كنم .

سوم در كارم دقيق وكوشا باشم.

اگه تونستم يكي دو روز برم سفر.

ارتباطمو با يكي از دوستام كه خيلي خوشش مياد از زير زبون من حرف بكشه وبعد بره همه جا جار بزنه ابرومو ببره قطع كنم .

ارتباطمو با اون يكي دوستم كه كاراش مورد تا ييد من نيست خيلي كم كنم .

سوم انا يادت باشه هيچ دليل نداره خودت رودر مقابل انساني كه بتو ظلم كرده ، ببازي .


اون دوستي كه از خوندن نوشته هاي من حالت تهوع ميگيره لطفا نيا نخون . دستاز سر منم بردار .


از صبح تا حالا صد دفعه ايميلمو باز كردم ببينم بالاخره از سمت رئيسم نامه مياد يا نه .

ولي خبري نيست كه نيست . چقدر سخته ادم راهشو بين اين همه نااميدي باز كنه .

خدايا چرا اين اتفاق افتاد ...............................براتون شايد يه روزي بگم .حالا چيكار كنم اگه بشه يه جور ناراحتي داره اگه نشه يه جور .خدايا اختيارمو دادم دست خودت .خودت كمكم كن بذار جون بگيرم.

خدايا دلخوشيامو ازم نگير كه به اميد همينا زندم ...چه رنجي ميكشم خدايا .كمكم كن ارزومو براورده كن خواهش ميكنم

lروياي نيمه شب خرداد

از يه هفته پيش دارم تدارك ميبينم اول از همه كه يه سر زدم به آرايشگاه آراميس دوستم تا  ابروهامو مدل جديد پهن برداره و موهامم يه هاي لايت خوشگل  بكنه . به زري خانومم گفتم بياد و همه جارو بكنه دسته ي گل .لارا و پارسام رم فرستادم خونه ي مادرم . بعدشم با دوستم نگين قرار مي ذاريم بريم مركز خريد تنديس تا يه هديه ي مناسب انتخاب كنيم.

همون جاست كه يه لباس تو خونه ي خيلي ناز و قشنگو البته كمي گرون چشممو ميگيره و با اصرار نگين ميخرمش .

از تجريش تا ونك با نگين پياده ميريم و خاطرات خوبي كه ازش دار مو با نگين مرور ميكنم .نحوه ي اشنائيمون اولين باري كه به من اظهار علاقه كرد.وتمام خاطرات قشنگي كه هزار  براش تعريف كردم اما اون با زمشتاقه كه گوش بده .

اخه ميدونين مرور خاطرات عاشقانه ادمو جوون نگه ميداره .به ميدون ونك كه ميرسيم هر كي ميره سمت خونه ي خودش.

زود هديم و يه جا ميبرم پنهان ميكنم .دلم ميخواد امشب يه شام سبك و شيك درست كنم ولي قبلش بايد يه دوش بگيرم و ارايش ملايمي بكنم .

دلم نميخوادوقتي مياد خونه با يه زن خسته و نامرتب  رو به رو بشه .همينطور كه دارم موهامو سشوار ميكشم به عكسش كنار ايينه نگاه ميكنم. الهي عكس عروسيمونه چه روزي بود يه لحظه ميرم تو رويا واون روز قشنگ ورويائي رو بياد ميارم .اي خدا مگه قشنگتر ازاين لحظه هم هست كه بالاخره نصيب و قسمت عشقت بشي و بدوني تا عمر داري كنار شي .كه بالاخره اونه كه باهاش بهترين لذتاي دنيا رو تجربه ميكني.

الهي فداش شم هنوزم مثل اون موقها خوش تيپه فقط يه كم موهاي كنار شقيقش جو گندمي شده . راستي خودم چي به خودم نگا ميكنم ابروهاي پهن بهم ميادو با هايلايت جديد خوشگلتر شدم .هيكلمم گرچه مثل قديما لاغر وتين ايجري نيست ولي هنوزم خوشفرمه ووقتي مي پيچمش تو يه لباس خواب قشنگ ا زنگاهاش ميفهمم هنوزم بيتابمه .

هنووز لبا س خونه رو تو تنم بالا نكشيدم كه زنگ در ميخوره به سرعت ميرم دم در. خودشه چهارشونه و قد بلند جذاب و دوست داشتني قلبم از عشقش منبسط شده هنوزم براش ميميرم .

بهم نگاه ميكنه يه دسته گل تو دستشه ميخوام بگم عزيزم چرا تو من بايد بخرم اخه امروز روز توئه .

ولي اون عادتشه اخه ميدونه عاشق گلم بخصوص رزاي ابي رنگ ميبوسمش و يه بوسه ي كوتاه و دسته گل رو ازش ميگيرم.

بااينكه بوي خوش غذا تو تموم خونه پيچيده ولي اون ازاون مردا نيست كه تابرسه خونه بپرسه شام چي داريم.

كنارم ميشينه بهش نزديك ميشم اي خدا چرا اينقدر به اين موجوددلبستم اخه اگه يه روز كنارم نباشه ديونه ميشم .

سرموميذارم روشونش موهامو ناز ميكنه و ميگه حسابي خودتو خوشگل كرديا ماجرا چيه .

ميگم اول شام بعد ماجرا رو برات تعريف ميكنم ..

ميگه نه  درسته كه خيلي گرسنمه ولي چيزاي اشتها اور تر از شام در مقابلمه ...

به اسمون ميرسم و به نرمي پر رو زمين ميشينم   .موهاي ژوليدمو نوازش ميكنه و يه نگاه عميق تا ته چشمام دلم ميخواد ميدونم كه ميخواد دوباره منو ببوسه بوسه اي فقط از روي محبت چشمامو ميبندمو تسليم ميشم وخوابم ميگيره ...

يه دفعه بيدار ميشم . ا من كجام خونه تاريكه ومن روي كاناپه خوابيدم .صداي خر خر شكنج ا زدور مياد ..حقيقت تلخ عين  امواج سهمگين درياي طوفان زده به سمتم ميان .از جا بلند ميشم ميرم اطاقم اهسته لپ تاپمو روشن ميكنم و عكستو ميبينم و صداتو ميشنوم ....لعنتي ..........دلم برات تنگ شده ....چرا نيستي ...چرااينقدر دوري...چرااينقدر ....دفترچه ي ابي كوچك تلفن و در ميارم به شمارت نگاه ميكنم ...كاشكي ميشد اين روزو به تو تبريك بگم ..اما نه ..لياقتشو نداري...دفترچه رو پرت ميكنم تو كيفم ..اشكال ندار ه تو مرد ي درست مثل پدرم ....

روزانه

كنار پنجره ميشينمو ميگذارم هواي دلپذير صبح گاهي صورتم را نوازش كنددراين دوران بي نوازشي پايان ناپذير همين هم غنيمت است.موهاي ژوليده ام را به آرامي شانه ميزنم و روحم را آزاد ميگذارم كه تا گلوگاه در افسردگي عميق فرو برود .

از اين همه كنترل كردن خودم بيزارم . بالاخره كه چه؟

پرسش ها ونميدانم هاي زيادي در ذهنم موج ميزند ككه ميدانم ديگر جوابي برايشان نخواهم يافت .

گاهي دخترم را صدا ميزنم كه براي درس خواندن آماده شود واو هم غرولندي كرده و كلامي  ازسر نارضايتي به زبان مياورد.

در واقع من هيچ وقت انتظار نداشتم دخترم عاشقم باشد و خيلي مهربان ولي ...خوب بنظر ميرسد كه بايد وظايف مادرانه ام را بصورت يك طرفه ايفا كنم.

نميدانم واقعا نتيجه ي اين همه صبر چه شد .احتمالا دارم تاوان حماقتم را مي پردازم .

بايد مدام مراقب وزنم باشم  . دنبال نوشتن .

زندگي من همين است .

هنوزم اگه همه جا برم اگه اين ور وانور بزنم بازم پناهگاهم اينجاست .جائيكه ميتونم توش اعتراف كنم كه چقدر ميترسمو چقدر زندگي برام بيمعني شده .همش يه فكر كثيفي تو ذهنم هست كه ميگي اين ذرات اخر عمر رو بنوش كه ادامه ي اين وضع هيچ فايده اي  نداره .

فكر ميكنم قبل تر ها كه مرتب داستانمو اينجا مينوشتم چقدر خوشبختتر بودم .ولي حقيقت اينكه نوشتن ماجراي منحوس مرحوم و قضاوت هاي تلخ بعد ازاون باعث شد كه من متوقف بشم .

خيلي برام عجيبه كه چرااينقدر حساسيت روحي من بالاست .احساس ميكنم تو وجودم هيچ عشقي نيست و فقط درده و بس.

جالب اينجاست پري روز رفته بودم به يك گالري نقاشي داشتم تابلوها رو با عشق تمام نگاه ميكردم .يه تابلو خيلي جلب نظرمو كردازاو تابلو ها كه ميتوني توش غرق بشي يعني واقعا دلت ميخواد بومو بشكافيو شيرجه بزني تو اون فضاي دل انگير يك لحظه كه سر برگردوندم يه دفعه يه مردي رو پشت سر خودم ديدم خيلي با وقا رو بياعتناو عميق شباهت كمي به مرحوم داشت .شايد يك ثانيه هم طول نكشيد و دوباره برگشتم به نگاه كردن به نقاشي .خيلي سطح پائينو احمقانس يعني واقعا شرمممياد تعريف كنم كه همونطور كه داشتم از گالري خارج ميشدم ديدم مردهاروم داره دنبال مياد و زمزمه ميكنه من خيلي از شخصيت شما خوشم اومده شماره ي من اينه .

خدائيش خيلي ناراحت شدم .يعني چي؟ ميخواستم برگردم وبگم بابا تو كه ديگه معلومه ادم حسابي هستي برفرضيعني با يه نگاهاينقدر راحت غرورتونو ميفروشين واقعااحمقانس واقعا .

بعد به خودم شك كردم وهي شك توشك گره خورد .ولي خوب نميخوامخودمو ملامت كنم .ملامت ديگه بسه

با سپاس از درگاه خدا

من اينجام كنار اين چشمه ي زلال زير سايه ي لرزان درخت چقدر جوان هستم چقدر زيبا و يك دشت وسيع پر از شكوفه هاي ارغواني و صورتي مقابل من است .

اينجا غريبم ، هيچ كس مرانميشناسد.

نه كسي دوستم دارد نه از من متنفر است.

تنها تنها هستم تا جائيكه صداي نفس هاي خودم را ميشنوم

كند وارام

من وزن ندارم كه بخواهم نگران كم و زيادش باشم.

من جسم ندارم كه بخواهم بهترين و خوش فرم ترين باشد .


من به ارامي ان كوه بلند رو به رو هستم كه سال هاست از جايش تكان نخورده و

به سرعت بادي هستم كه نوازشگرانه از كنارم ميگريزد

من همين را ميخواستم كه پاك شوم از ياد بروم ونو شوم

با سپاس از درگاه خدا

مگه ازاين سخت ترم ميشه

مهم اينه كه كم نياري ميفهمي

مهم اينه كه هر جور دلت ميخوادو عشقت ميكشه زندگي كني

حتي اگه بدوني و ته دلت يه نجواي شيطاني بگه وقت تمومه 

مهم اينه كه گيسوتو به باد بديو نترسي از رسوائي

كه ابرو مال ادم زنده وخوشبخته كه تو هيچ كدومش نيستي

بابا اين زندگي به يه بند بنده به يهاه به يه نفس از چي ميترسي

مگه روزگار ازين سياهترم ميشه

د هر بلائي كه ازش ميترسيدم كه هوار شد رو سرمون

د به هركي دل بستيم كه شد قاتل جونمون

مگه ازاين سختترم ميشه كه خودت دستي دستي عشقو دلبستگياتو وخاك كني و سينه سپر كني و بگي من چه شجاعي

  ونباشي كه هيچ يه موش چاق ترسو باشي كه دلت همه ي اون چال شده ها رو بخواد 

نترس پاشو ديگه تموم شد

عزيزم تصدقت اينقدر نترس بابا

د مرد ي ا زترس كي ميخواي زنده شي


نه نترس جونم ازاين بدتر نميشه

قربانيان خاموش

دلم تنگ شده چيزي گم كردم انگار .فكر ميكنم از يه مسيري كه نه چندان روان و پرشتاب بلكه افتان وخيزان طي ميكردم دور شدم .

اينها را مديون چه هستم ؟ اتفاقات سال گذشته؟مسخرس بايد تمامشان را خاك كنم .

دلم ميخواهد دوباره برگردم .من به اين نوشتار اينترنتي احتياج دارم .من به دوستاني كه تنها گذاشتمشان احتياج دارم.

البته نگاهم به بعضي مسائل كه درگذشته بنظرم با شكوه ومعنا ميرسيد خاكستري شده و بعضي از ارزش ها جلايشان را ازدست داده اند.


بهر حال ميترسم اين روزها از خيلي چيز ها ميترسم .نه ميخواهم زنده بمانم نه ميخواهم بميرم.

بهر حال دلم ميخواهد برگردم از دنياي بيرون ديگر خيلي نااميد شدم .

دلم ميخواهد داستانم را ادامه بدهم ولي ديگر نه شياد برايم اهميت دارد نه اقاي ميم .من يك داستان  تازه ميخواهم يك داستان تازه در باره ي خودم .شايد هم جدال من با خودم.

چه فايده دارد مرور كنم داستان ادم هائي كه زمان كوتاهي به من دل بستند و شايد حتي حالا نام من هم يادشان نباشد.

مثلا همان مرحوم واقعا اصلا يادش هست كه ادمي به  نام انا هم وجودداشت .نه .بعيد ميدانم.

ديگر به شكنج هيچ حسي ندارم حتي نفرت .بيشتر روي دخترم متمركزم وروي خودم.

همش احساس ميكنم چيزي به پايان عمرم باقي نمانده ودلمميخواهد برا يخودم كاري بكنم كاري با دلو جان .دلمميخواهد فقطو فقط بنويسم بخصوص در مورد زناني مثل خودم همان قربانيان خاموش