با ياد تو باديگر ي در اميختن چه هولناك است


ادامه نوشته

پاكسازي ذهن با شكنجه


ادامه نوشته

يك داستان كوتاه


ادامه نوشته

من استحقاق چه چيزي را دارم ؟؟؟؟

 توي اطاق تاريك ابي رنگم نشستمو دارم مينويسم در حاليكه شكنج و گل خوابن گل خسته از امتحان وفشار مضاعف اين چند وقته و شكنجم كه ..هيچي ولش كن ديگه اصلا نميخوام به اين بشر فكر كنم

اوضلع واحوال خودم هم نميدونم چي بگم بد نيست گاهي از شدت دلتنگي خفه ميشم دلم ميخواد از خونه بزنم بيرون

وقتيم كه بيرونم دلم ميخواد هر چه زودتر بيام خونه 

دارم كتاب كليد رو ميخونم يه جورائي ادامه ي كتاب رازه خدائيش پارسال كتا براز به من خيلي كمك كرد پارسال و شايد هفتاد درصد از كاهش وزنمو مديونش باشم

يادمه اون موقع ها تا صبح از خواب بيدار ميشدم ياد شكنج و معشوقه هاش ميومد تو ذهنم و با خوندن كتاب راز خيلي خوب تونستم اين فكر و از ذهنم حذف كنم و فقط روي كاهش وزنم تمركز كنم

اما حالا وضعيت فرق ميكنه حالا ديگه حتي تو خوابم ارامش ندارم اي لعنتي همش تو ذهنمه و خوب بيرون روندنش كار سختيه  اصولا بيرون روندن افكار خوشايند اما مضر سخت تر از بيرون روندن افكار دردناك و ناخوشايند ه

خلاصه دارم كتاب رو ميخونم تا بلكه حالم بهتر بشه

خلاصه تحت تاثير كتاب نشستم ارزوهامو ليست كردم

1 ارزودارم نويسنده بشم نويسنده ي واقعي نه براي اينجا اونجا چيزاي تاريخ مصرف دار سفارشي بنويسم

2 -هميشه خودمو خوش هيكل و جذاب نگه دارم با زورم شده

3 -فرزندم موفق و شاد باشه

4 يك عشق واقعي پيدا كنم (ببخشيد منو معذرت ميخوام ولي نميتونم از اين ارزو دست بردارم من اعتراف ميكنم

من يه زن نيازمند به عشقم )

5 بدنم سالم بشه بتونم ورزش كنم خم بشم راست بشم تحرك داشته باشم

6-نميخوام شكنجو نفرين كنم يا بخوام نابود بشه فقط تا جائيكه بشه از اين ادم فاصله بگيرم فقط ازش دور بشم

7-دلم ميخواد ادم خوبي بشم دغدغه هاي مهم تري پيدا كنم


چند تا جمله كه تو كتاب خوشم اومد

ا زموانع درون خود رها شويد ( خيلي كار سختيه)

اصلاح رفتار اشتباه ذهني

تمركز بر روي چيزي كه با مهارت از عهده ي انجام اون بر ميايد


استحقاق داشتن ؟؟؟/اره اصلا من تا بحال فكركردم استحقاق چه جيزي رو دارم 

خدائيش چيزي از غرور من باقي مونده يا فكر ميكنم مستحق لگد خوردنو بي ارزش شدنم 

بيدار نگه داشتن دائمي ذهن 

سعي برا ي انجام دادن كارهاي با ارزش///چقدر براش سعي  ميكنم 

تغيير كن يا بمير ( فكركنم در حال حاضر ترجيح ميدم بميرم  اين بايد عوض بشه )

-----------------------


برنامه ريزي

پياده روي

شنا

رژيم

تايپ رمان

حوندن كتاب هاي ناخوانده 


رسيدگي به  دخترم

بقيشم ديگه هر چقدر شعورت ميرسه پر كن كه بعيد ميدونم روياهاي عاشقانه توش جا نداشته باشه انا ي ديونه


از تمام كسانيكه دعا كردند متشكرم

--------------------------------------------

راستي وبلاگ دختر بيست ساله رو ميخونم گاهي درست وضعيت 11 سال پيش منو داره همون حاملگي پر ازتهوع و سخت اما شرايط چقدر فرق ميكنه يك شوهر عاشق يك زندگي پر از عشق چقدر سرنوشت اما با هم فرق ميكنه

حالا چشمش نزنم ايشالله هميشه خوشبخت باشه 

http://www.20sale.blogfa.com/


من وقت ندارم نه واقعا وقتي براي سوگواري  عاشقانه  ندارم


ادامه نوشته

دنياي اين روزاي من

دارم به در و ديوار ميزنم هي تو خيالم ميبافم و ميبافم و بعد واقعيت مياد به سراغم و رج به رج بافته هاي خيالمو    ميشكافه  و من ميمونم با رشته هاي درهم و گره خورده ي خيالاتم 

از صبح كه بيدار ميشم علاوه بر وظايف روزمرم دست به هر كاري ميزنم كه حواسمو از اين عشق بي سرانجام در حال فرار پرت كنم

مو به مو سريالاي پي ام سي رو كه قبلا نيم نگاهي بهشون نمينداختم ميبينم گاهي با ماريچي كه از عشق خوان ميگل و فكراي پريشون تو رختخواب بخودش ميپيچه  همدردي ميكنم 

بعد ميرم سراغ روزهاي زندگي دلم براي شوهر الكلي كارمن ميسوزه كه بيهوده عشق از دست رفتشو طلب ميكنه يا ميرم تو نخ الويا خوشگله كه داره كم كم از شوهر عاشقش فاصله ميگيره  و پدر ناندا كه با دلو جون از نوه اش فرانسيسكو  نگهداري ميكنه

بعد نوبت عشق و نفرت ميرسه از مايا خوشم مياد  ياد خودم ميفتم ياد بيست سالگي بااون ارايش غليظ و هندي وار چشمام كه هنوزم دست ازش برنداشتم 


اين روزا همدمم شده پرستارم ز خانوم كه ديگه حالا همه ي واقعيتاي زندگي منو ميدونه داستان همه ي كتك خوردنا خيانت ديدن و خلاصه همه يب دبختيا يي كه سر يك زن خراب شده بنام انا تازشم بعيد نيست چيزي از ماجراي عشق و عاشقي كوتاه مدت اين روزام ندونه بسكه هي موبايل بدست دور اين سالن پذيرائي  بزرگ چرخيدمو با موبايل حرف زدم اره اون ديده بود كه گاهي كه سرشار از حرفا ي عاشقانش ميشم چطوري خوشحال ميشم و ميدرخشم اهنگ ميذارمو ميرقصم

وحالام خوب ميبينه چطور پرپر ميشم چرا بيخودو الكي هي موبايلو چك ميكنم تلفن دوستامو جواب نميدمو گاهي تو گوشه ي همون سالن تاريك اهسته اهسته گريه ميكنم

البته در همه حال خوب يادم ميمونه كه رژيممو حفظ كنم اره دختر همينو بچسب نخور نخور كه با خوردن هيچي درست نميشه


بعضي وقتام ميرم پياده روي اونم از اون پياده روي هاي تندو جنون امير همچين با اين كفشا اديداس ابي خشمو نفرتمو از خودم از همه با قدرت رو زمين ميكوبمو جلو ميرم كه نگو

 وقتي شكنج و گل هم خونن كه تكليف معلومه منكه جرات ندارم دلشوندارم با تظاهر بهافسردگي بچمو ناراحت كنم بنابراين ظاهرمو حفظ ميكنم شكنجم كه بياد كلا چون مصيبت بزرگترو ملموس تري ميشه اين مثال كه گشنگي نكشيدي كه عاشقي يادت بره كه ترجمش برا ي من ميشه شكنجو نديدي تا عاشقي از يادت بره 


خلاصه هي گيج ميزنم منتظرم كههر چه زودتر اين هواپيماي لعنتي از روي باند فرودگاه بلند شه و اين ديونه رو زودتر از اين سرزمين ببره كه چي خيالم راحت بشه نميدونم گاهي هم خوشحال ميشم خيلي الكيو بيهوا با خودمميگم كه چه خوب الان اونم تو اين شهره زير اين سقف و اسمون نفس ميكشه  و خلاصه افكار ديونه بار

حوصلهي دردودل بادوستاروندارم بجز يه عزيزي ازدوستا ي وبلاگي كه امروز زنگ زدو حالو هوامو عوض كرد يعني والا خدائيش دغدغه هاش خيلي بزرگتر از من بود كه همشو همش به فكر خودمم 


حوصله يمراجعه به روانشناسم ندارم برو هي پول بده هي برو كه چي اخرش از خودم متنفر بشم

خلاصه اين بودداستان اين روزا يمن

البته يه خبر خوش كه يك كلاس داستان نويسي خوب پيدا شدهاگه خدا بخواد ميخوام شركت كنم توش

ببيندي بچه ها من بقول بعضي كامت گذارا ....و.....هستم اما كمي برام دعا كندي خدا باهام مهربونتر بشه




ديوانگيم به اوج رسيده


ادامه نوشته

دفن شدن زير كتاب


ادامه نوشته

من دروغ گفتم 1


ادامه نوشته

خداحافظي


ادامه نوشته

ديدار نا بهنگام


ادامه نوشته

f  or   m   asl   معماي چت

خيلي زود يه ايدي ساختم و راحت به دنياي مجازي وارد شدم واضح بود كه اوايل فقط از طريق وب و چت با نينا تما س داشتم و اين تماس برام خيلي جالب بود ..اما ناگفته پيدا بود كه دنياي پر رمز و راز چت خيلي زود من تنها و خسته را به دامن خود ميكشاند .

از انجائيكه ديگر از دنياي واقعي و ادم هايش گريزان شده بودمو بابت حضور رامبد در زندگيم بهاي سنگيني را پرداخت كرده بودم ..كم كم از جمع ها و شب نشيني ها فاصله گرفتم ...

ديگر طنازي و دلربائي و ساخته و پرداخته كردن خودم براي جذب ديگران ،برايم معنائي نداشت حالا خوب ميدانستم كه اين گونه لاس زدن هاو دلبري كردن ها نه تنها بي ضررو بيخطر نيست بلكه بسيار ويرانگرو پوچ است .

شكنج هم ديگر بشكل حرفه اي وارد حيطه ي زن بازي شده بودو حالا هم كاملا ميدانست كه من اگاهمو به قول خودش نميتوانم هيچ........بخورم .

مراجعهو درد و دل با خانواده هم بي ثمر تر از هميشه بود .پدرم كه هيچ اهميتي به گفته هاي من نميدادو اخر همه ي درد ودل هاي پر سوزو گداز من را به جمله ي همه مردها همينطورند تمام ميكرد .

مادرم هم همه چيز را به خدا واگذار ميكرد يا پيشنهاد هاي غير معقول ميدادو از من ميخواست بدون تكيه به كمك هاي ديگران با گذشتن از فرزندم زندگي تنها و مستقلي رادر پيش بگيرم .

 

تنها چيزي كه در اين دوران به من ارامش ميداد خوردن بودو بس ديواه وارو عاصي شكممم را از خوراكي ها متنوع و خوشمزه مي انباشتم و بعد از سير شدن احساس تهوع و بيزاري ميكردم .

از ديدن ان بد ن بد فرم و چاقو زشت در ايننه متنفر بودم  ولي باز به خوردن بخصوص خوردن شكلات ادامه ميدادم ..

يادم هست كه شكلات هاي كيت كت خارجي ميخرديم و عين سيگار گوشه لبم ميگذاشتم تا اب شودو از جاري شدن طعم شيرينو داغش برگوشه زبانم لذت ميبردم .

با اضافه شدن وزنم ديگر شكنج هم ميلي به هم خوابي با من نداشت و علنا اين را ابراز ميكردو من عوض اينكه برنجمو ناراحت شوم خوشحال ميشدم كه دست كثيف و الوده اش به بدن فربهم نميخوردو او تمامو كمال دراختيار معشوقگان تازه خويش قرار ميگيرد .

شكنج كه مستو مغرور از دلدادگي هاي تازه خويش بيش از پيش از من متنفر شده بود با اگاهي از امكان سكني مندر اپارتمان خالي در لحظاتي كه در خانه بود طوري عرصه را برمن تنگ ميكرد كه هر چه زودتر فرار را بر قرار ترجيح داده و متواري شوم و هر وقت كه حوصله نداشتموميخواستمدر خانه يخودم باشم با اندك بهانه اي جنجالي بر پا ميكردو كتك كاري به راه ميانداختو عاقبت با تظاهر به عذر خواهي با مقدار زيادي پول منو گل را روانه ي خانه ي خالي ميكرد .

 

از خودم بيزار بود م درست مثل يك الكي مثل يك معتاد مثل يك روسبي  منادم بيارزشي بودم كه توانائي دفاع از خودش را نداشت و عين يك دستمال كهنه و استفاده شده بدور انداخته ميشد ..

 

منادم ترسوئي بودم كه از تنهائيو تاريكي وحشت داشتم بنابراين شبهاي دراز تنهائيم در ان اپارتمان را به بيدار ي مگذراندم و پا ياي اينترنت مينشستم و بعداز مدتي چت با نينا به اطاق هاي مجازي ميرفتمو گپ ميزدم

پپت مونيتور جائيكه كسي من را نميديد من امنيت داشتم  من ميتوانستم هر كسي باشم هر سني داشته باشمو بدنم هر كيفيت دلخواهي داشته باشد

ميتوانستم دختري 18 ساله با قد 170 و وزن 65 باشم

يا يك زن 25 ساله مطلقه بلوندو چشم ابي با اندامي خاص و فوق العاده

وخودم هم در ان لحظه باور كنم كه همانم كه هنوز جوانمو هنوز فرصت دارم كه نوز زيبايم و زني زشت و چاقو دور انداختني نيستم

 

البته معمولا اين ارتباطات به جائي نميرسيد چون اين افراد خيلي سريع از من شماره تلفن يا وب يا عكس ميخواستندو دوست داشتند اين ارتباط نتي شكل واقعي پيدا كندو با سر باز زدن من ارتباط قطع ميشد

جالب بود كه در اين ميانه با بسياري مردهاي متاهل اشنا شدم  كه نسخه هاي متنوعي از شكنج بودند مرداني كه از زنان بي حسو حال  و سرد خود ميناليدندو بيان ميكردند كه فقط بخاطر بچه هايشان انها را تحمل ميكنندو اصلا ميل به نزديكي به انها را ندارند مرداني كه هيچ شرمو خجالتي از برقراري ارتباط با زن ديگري اجساس نميكردندو به خود ميباليدندو به من اطمينان ميدادند كه مواظب هستند كه همسرشان متوجه نميشود و اينگونه من شكنج را بيشتر ميشناختم

 

در اين ميان بودند ادمهائي كه با ظاهر روشنفكرانه وارد بحث ميشدندو ادعا ميكردند خوب اين هم نوع يارتباط است و بعد از چند جلسه چت بالاخره به صحراي كربلا ميزدند و مثل بقيه كه از همان ابتدا موضع روشني داشتند تقاضاي س...ك...س چت ميكردند

 

و همان سوال معروف را ميكردند

ببينم الان چي تنته

چي پوشيدي

 

چند كيلوئي قدت چقدره

و به وضوح از خصوصيات بدني ميپرسيدند

وقتي اين سوالات از من مشد حس ميكردم هيچ اميدي نيست يعني تمام دنيا در منجلاب س..ك....سو شهوت غوطه ميخورد ديگر هيچ اطميناني به هيچ مرد متاهلي نداشتم و فكر ميكردم كه بله اين است دنياي مردانه ....

 

اما اگر صادق باشم پيش امد كه در ميان اين همه چتهاي بيهدف با دوستان خوبي هم اشنا شوم كه يكي از ان ها روزنامه نگار مبرزي بود كه بالاخره هم نامو هويت واقعي من راكشف كردو مدتها با هم در باره ي هنرو شعرو ادبيات گفتگو ميكرديم و ازاين ارتباط لذت ميبرديم...

به شما گفتم كه گاهي خودم را يك دختر مجردو جوان معرفي ميكردمو در اين ميان با كسي به نام عليرضا كه خود را دانشجوي كعمار يمعرفي ميكردم اشنا شدم پسرخوب و ساده اي بود و هرگز حرفهايش به محدودهها ي ممنوع كشيده نميشد و من را به ياد دوران پاك و سادگي دانشجوئيم ميانداخت ..........

خشم و نفرت


ادامه نوشته

ادامه ميدهيم البته داستان را


ادامه نوشته

اتمام


ادامه نوشته