فقظ تو گوش میدی
این روزا بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم . هر روز به ایننه نگاه میکنم و منتطر چین وچروک یا خطو خطوطی روی صورتم هستم . البته هنوز خبری نیست و اکثرا منو جوونتر از سنی که هستم حدس میزنن ولی خوب که چی .بهر حال سال های زیادی از دست رفت . سال های زیادی با درد و شکنجه گذشت و تموم شدو
بالاخره هم هیچ وقت نشد عاشقانه زندگی کنم . کسایی که دوسشون داشتمو شاید دوسم داشتن همه از دورم رفتن . چی باید گفت . اما خوب ادم به خیال زندس . دروغ نمیگم هنوز امیدوارم که بالاخره یه غلطی بکنم یه کاری که خاص خودم باشه . دوست دارم دخترم خیلی موفق بشه اما میدونم که اصلا منو قبول نداره . خیلی حیف شد دوست داشتم منو ادم ارزشمندی بدونه ولی نشد .
بیشتر با ژدرش رفیقه البته نه اینکه اونو قبول داشته باشه ها نه عیباش. کاملا میفهمه ولی علاقه اش به پدرش اینقدر زیاده که روی عقایدشو پوشونده .
خلاصه هر وقت خسته میشم یه جا دراز میکشم و برا یخودم رویا بافی میکنم .که بالاخره رمانم رو تموم کنم فقز تموم کردنش برام مهمه همین .
همش باید مراقب خورد وخوراکم باشم با کوچکترین چیزی چاق میشم واین خیلی سخته . بدنم خیلی کوفتس وهمش احساس میکنم میخوام بیفتم .
امروز خیلی بهش فکر کردم به مرحوم یه جوری شدم یه سردی بدی تو وجودم پیچید . یه حال یداشتم داشتیم از یه بزرگراه میگذشتیم میخواستم از ماشین ژیاده شم کنار نرده های اهنی پل وایسمو همینطور ماشینا رو نگاه کنم خلاصه بد جور احساس غارت شدگی داشتم اره کاملا احساس میکردم مرحوم بطرز نا خوشایندی یک تکه از قلبم رو برده یه حفره یخالی .البته اصلا احساس کینه و انتقام نمیکردم . فقط دلم میخواست سکوت کنم و به یه جا خیره بشم همین .
بهر حال تا اینجا بچه یخوبی بودم امیدوارم از فردا بتونم بقیه را هم بنویسم .
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم