بعداز مدتی وقفه

اول از همه سلام خوب خیلی وقته به اینجا سر نزدم اونم به دلیل گرفتاری های زیادی بوده که در این مدت بر سرم هوار شده بود .

اول از همه که درگیر اجرای یکی از طرحام بود که با کارشکنی ها ی بسیاری رو به رو شدو خلاصه با صبر ایوب ومن عادت به برخورد های خصمانه که در زندگی شخصیم داشتم کار به انجام رسید .

در حال حاضر باید با سماجت تمام بدنبال باز سازی طرحی برم که با عدم موافقت رو به رو شده و باید بفهمم که دلیل این مخالفت سلیقهی شخصی است یا ضعف کار .

از اوضاع زندگیم بگویم که همچنان مثل همیشه است همان شوهر خوشگذران و بیتوجه وهتاک و خشن

و همان بدن فرسوده ومریض که دم به دم درد تازه ای می یابد

و اتفاق دیگه مراجعه ی منظم من به روانشناس است .

خوب چون این قضیه خیلی برام مهم و حیاتی است از جزئیاتش حرفی نمیزنم چون بنا به تجربهی شخصیم فهمیدم که وقتی صحبت های روانشناس رو با دیگران در میان میذارم روی حرف های روان شناس تفاسیری میذارن که اثر درمانی رو کم میکنه .

بهر حال به یک سری نتایج شخصی رسیدم که بعدازتکمیل اونا براتون مینویسم .

بهر حال هنوزهم درگیر رژیم هستم و از صبح علی اطلوع تا شب ذهنم با کالری غذا ها کل وکشتی میگیرد تا شب .

بهر حال فعلا نمیخوام ذهنمو در گیر کنم .

بازم به دیدن شما میام خدا نگهدار

 

چهار دهه زندگی

خیلی وقته که نیومدم اینجا وچیزی نوشتم شاید بخاطر اینکه از وقتی فهمیدم کیسه ی صفرام سنگ داره حسابی در گیر روش های درمان شدم به سه چهار تا دکتر سر زدم از بهترین متخصصا که ضمن اینکه همشون به جراحی اعتقاد داشتن روش های درمانی مختلفی رو پیشنهاد کردن که کاملا ضد نقیض بود کلا از نظر جسمی خیلی ضعیف شدم که نمیدونم باید خیلی مقاوم باشم که نذارم این همه درد جسمی روی روحیه ام تاثیر بذاره ...

حقیقتش میخواستم بیام وروز تولدم بنویسم ولی اینترنتم قطع بود خب من دیگه وارد چهل سالگی شدم نمیدونم اون موقع ها همیشه به خودم میگفتم چهل ساله بشم چنین خواهم کردو چنان خواهم کرد ولی خوب ضعف و سستی اراده من و مشکلات یکه سر راه بود مهلت ندادن اتفاق خاصی بیفته

روز تولدم در تنهائی گذشت مدام خاطرات رو مرو ر کردم به مرحومی فکر کردم که میدونم دیگه دیدارمون به قیامت می افته به شکنجی فکرکردم که جوانی من رو با ستمگری به پایان برد به دخترم فکر کردم که گرچه تنها امید زندگی منه ولی از همین حالا راهشو کاملا جدا کرده والبته منم هیچ انتظاری ندارم .

بیش از  همه مشتاق دوست های اینتر نتی ام هستم واقعا چقدر تاسف آوره و چقدر دارم حسرت روزائی رو میخورم که لا اقل میومدمو شرح بد بختیامو مینوشتم داستن زندگیمو همه چیزو ولی خیلی معدرت میخوام متاسفانه بعداز جریان مرحوم یک مشت ادم آزار  با کانتای مزخرفشون باعث شدن دیگه ادامه ندام گرچه فوت پدرم مریضی های پی در پیو مشغله یکاریو نوشتن مجالی نداد که تند تند بنویسم ولی بدونید  هیچ کدوم اینا جای ارتباط قشنگی که با شما داشتم و پر نکرد

آخرین خبر اینه که هم چنان با امراض مختلف درگیرم وزنم ۴..۵ کیلو اضافه شدم یعنی بدنم شدیدا استوپ کرده دیگه حتی به زحمت متوجه وجود شکنج میشم با وجودیکه هم چنان اذیتاش ادامه داره

البته یه تغییراتی هم کردم فکر میکنم ادم بهتری شدم مردم و بیشتر از قبل دوست دارم خیلی از خود خواهی و غرورم کم شده سعی میکنم با همه مهربون باشم ولی یه چیز مهمی تو وجودم گم شده که نمیدونم چیه ......

بهر حال تو این ساعات طولانی که تو مطب دکترا گذروندم یه چیزائی ا زوجودم رخت بر بسته ..

سخت در گیر نوشتن یه طرح هستم و بخاطرش امروز رفتمو از چند جا ی تاریخی باز دید کردمو چیزای زیادی از معماری ستنی خوندم .البته یکی از طرحامم با انتقادات فراوان برگشت خوردو دارم روش کار میکنم ....

بازم میام به دیدنتون عزیزان