فقط میخوام بهت اطلاع بدم
شکنج چشم به صفححه عریض ال ای دی ۴۷ اینچ دوخته و مثل همیشه محو فیلمی شده ا
ومن ماندمو یک حس عجیبی جسی که این روزها مدام به سراغم میادیو عین حالت تهوع بارداری مدت مدیدی در گیرم میکندوتا کلمات را گرچه بااکراه بالا نیاورم ولم نمیکند
کامبیز
توجهی نمیکند همیشه ی خدا باید چند بار صدایش کنی
چیه
دهانم را با زمیکنمو تا حرف بزنم هزار بار میگویم نه نگو فایده ندارد نه نه نه
ولی میگویم
فکر نمیکنی من تغییر کردم فکر نمیکنی این روزا یه چیزیمه
فور یتاییید میگند اره خیلی بد اخلاقو پر رو شدی حالا من چون خیلی بچه یخوب یهستم چیزی نمیگم
گوش کن کامبیز فقط گوش کن منن میخوام بهت ایرادی بگیرم که فور ی ا عتارض میکنیو دست پیشو میگیر ی من فقط میخوام بهت اطلا ع بدم درست تو فقط گوش بدهانگار که دارم از یه ادم غریبه حرف میزنم
چیه بگو
من حالم خوب نیست یه چیزی داره منو از بین میبره من احساس میکنم باختم که شکست خوردم که هیچی نشدم
چیه باز داری از شادی شیون میکنی چیت کمه که اینقدر ناشکری من این خونه رو برا ی تو ساختم منم مشکل دارم ول یادم باید به فکر بچش باشه
کامبیز کامبیز گوش کن تو این خونه رو برا یمن نساختی تو میدونستی من دوست دارم مستقل باشه یه جای کوچیک ساده اماتنها تو این خونه رو ساختی بااین همه تجملو تشریفات برا ی اینکه همه ی خانواده دور هم جمع باشن خوب من بهت ایرادی ندارم این کارو کردی چون می خواستی بحث من این نیست
بحث تو چیه
با تردید میگم ببین اگه من توی زندگی تو حتی به اندازه ی یه میلگرد سقف یا تیر اهن نمیدونم ۲۸ یا هر چیز دیگه ارزش دارم اگه فکر میکنی یه جای زندگیت یه گوشش به من وصل بدون که اون تیکه اون قسمت داره خراب میشه داره فرو میره
فکر ی نگاه میکنه و حرفی نمیزنه و من ادامه میدم ببنی کامبیز من تنهام من یمخوام با یکی حرف بزنم مندوستدارم احساساتمو با یکی شریک بشم من من خستم من این ادمی نیستم که تو میبینی
ادمیکه میشوره میپزه تمیز میکنه جواب سلام میده من دارم نقش باز ی میکنم تو میفهمی اینو
میدونی منتموم روز تو این خونه کار میکنمو منتظرم تو بیای و یک جمله یسادهو مهربون بگی ولی وقت یمیای اولین چیزی که میگی اینه که چرا چراغ فلان اطاق روشن مونده یا یه چیز بیاهمیت دیگه
کامبیز خوب چیزی دستش اومده خوب تقصیر توهست دیگه توب اید بدونی شوهرت چی دوستداره چی عصبانیش میکنه همه یاون کارو رو بادقت انجام بدی
خندهام میگیرهو میگم تو چی هیچ فکر کردی چه کارائی احتمالا منو خودروداغون میکنه اصلا تا حالا شده فکر کنی بعضی کارت ممکنه منو اذیت کنه تا حالا شده دلت برام بسوزه
نمیدونم من حوصله ی فکر کردن به این چیزا رو ندارم حالا حرف اخرت
من حرف اخر ی ندارم من فقط ارزومو میگم دوست دارم برم برم یه جای دور وپردرخت تنهای تنها
------------------------------------------
احتمالا گم شده ام
احتمالا گم شده ام این تیتر چه برازنده ی من است .البته یقینا میتوان گفت من گم شده ام
تمام روز دارم این کتاب را میخوانم اصلا این جوری است دیگر وقتی قصد کنم کنار نمیگذارم حالا ه رجا باشد در خیابان در اتوبوس در فواصل معطلی های روزمره
سارا سالار بگذاریم ببینیم این همسر سروش صحت دوست داشتنی چه کرده است
میخوانم و جلومیروم ودر فواصلی ایست میکنم و جملات و کلمات کلیدی را مزه مزه یعنی هرجا باشد لحظه ای چشمهایم را میبندم و فرو میروم و کاراکترداستان را با استفاده از نشانه هاو کلیدهائی که خودش به دستم داده است تصور میکنم
(یه زن نه چندان جوان اسیر خاطراتی که بی ربطو با ربط به زمان مدام د رحال رفت و امدن . دارا ی ذهنی شلوغ و گسسته وجود یک بچه در متن زندگی با تمام انرزی که مادر بودن طلب میکند و همسر فعلا غایب از روابط میانشان چیز خاصی گفته نمیشود بجز یک سوال
اقا ی دکتردوست دارم بدونم شوهرم وقتی میره خارج با زنای دیگر هم میخوابه
دکتر برات مهمه
هم نه هم اره
سعی دارد کبودی صورت و دستهایش را پنهان کند حدس میزنیم و لی حرفی به میان نمیاید که قطعی باشد و این ابهام تا اخر با ما میماند
مدام صحبت از گندم است گندم کیست یک دوست صمیمی یک همکلاس دانشگاه یک دخترارمانی و شجاع و قانون شکن چیزی که او میخواسته باشد
منصور صمیمی ترین دوست همسرو بظاهر عاشق و پاپی
(تو این تنهائی بودن یه خر بهتر از نبودنشه )
بهش میگم دست ازاین اداهاش برداره دیگه زنگ نزنه ولی اینو یه جور ی میگم انگار.........
داستان پراز جمله هائیست ختم شده به سه نقطه که خودت باید انتهای انها را حدس بزنی....
ترافیک حرف های گوینده های رادیو
نظرات کارشناس برنامه : زن و مرد با هم تفاوت دارند اگر زنی از جاده ی عصمت خارج شود باعث بد نامی شوهرش میشود ولی اگر مردی.......................... جلوش یاد داشت کردم کثافت تمام بار نجابت باید روی دوش زنها باشه حالادر هر شرایطی
همه به قهرمان قصه میگویند مراقب خودت باش
چقدر بی معنیست یعنی ادم واقعا میتواند مراقب خودش باشد ......
دیالوگ خرده جنایت های زن وشهری زنها وقتی میفهمند دیگر جوان نیستند که زن های جوان تر از خودشان را میبینند
راستی من کی فهمیدم دیگر جوان نیستم نمیدانم خیلی وقت پیش بود زمانی بود که قطعا جوان بودم اما مثل زنی پیر بامن رفتار میشد
خدا حافظ گری کوپر
بیل برد
هیچکس تنها نیست همراه اول
واقعا چطور رویشان میشود چنین جمله ای را برا ی تبلیغ انتخا ب کنند
و پایان گندم واقعا کیست
شاید همان قهرمان داستان قرار نیست به همه ی سوال ها پاسخ داده شود ..................
مشکی هاافکار و برداشت های خودم در حین خواندن هستند
اهنگ وبلاگم مال رستاگه بنام ته سیگار
من هیچ قاعده ا ی نداشتم
فقط به یک حقیقت واقف بودمو ان این بود که عاشقش نیستم و این استدلال محکمی که چون جریان خروشانی در تمام وجودم پیچ و تاپ میخوردو میجوشید قدرت هر گونه سهل انگاری و بی دقتی را از من میگرفت.نه با ادمهادر یک ارتباط عمیق سهیم شدن مثل چشیدن مزه ی یک شکلات یا دیدن یک فیلم دل انگیز نبود که اگر طعمش دلخواه نباشدواحساس کسالت کنی جبران پذیر باشد ..
بار ی د رحوالی همین گشت و واگشتهای روانی بود که بالاخره دعوت نامه ی انا رسید .
و اولین واکنش شکنج به ان بی تفاوتی بودو فراموشی همه چیز
او پاکت را نخوانده به گوشه ا ی انداخت و گفت حالا کی گفته جنابعالی باید پاشین برین امریکا سر عمی من اونجا جا مونده
انا با دهانی لرزان و نیمه باز در حالیکه کمی هول شده بودوخودداریش راازدست داده بود بااعتراض گفت ولی تو قول دادی وقتی عموم اینجا بود تو باهاش موافق بودی و میگفتی برنامه ی خوبیه چطور نظرت عوض شد
شکنج بی توجه گفت بجای این حرفا بلندشونهار منوبیار که گشنمه
تکنیک دیوانه کننده ای که همیشه موقع بحث های جدی بکار میبرد تاانا را خلع سلاح کند یعنی درست هنگامیکه برای انا هیچ چیز مهمتر از جمله ی تعیین کنندهی بعدی نبود تا بشنود یا تقاضای غذا و میوه و چا ی میکرد یا روزنامها یکه هرگز نمیخواند با زمیشد یا ریموت تلویزیون را میخواست یا پتوئی برا ی دراز کشیدن و استراحت کردن که تمام اینها به معنا ی خفه شو بحث تمام است و سکوت بود و چاره ای هم وجود نداشت یعنی واقعا هیچ راهی نبود مگر انکه توهوس میکردی کتک مفصلی بخوری یا حسابی فحش بشنوی
انا لبهایش ار گا زگرفت ودر حالیکه با عصبانیت خورشت را داخل ظرف پیرکس میرختو برنج راداخل دیس میکشید با تمام وجود سع یمیکرد خود ش ار کنترل کند
دقایقی بعدهمه چیز روی میز چیده شده بود ظاهر ا همه چیز نوید یک نهار ارامو بی دردسر را میداد ..فقط یک چیز سر جایش نبود و بهم خورده بودو ان هم خطوط صورت انا بود که نا خوداگاه بد جور در هم گره خورده بود .
شکنج اولین لقمه را به دهان گذاشت و انا همش با خودش میگفت انا قرار بود اروم باشی و سعی داشت کم کم چهره اش حالت عادی به خودش بگیردو داشت موفق میشد که یک دفعه شکنج لقمه ی غذا را بدرون بشقاب تف کرد و گفت اه حالم بهم خورد
انا که تاز ه داشت به خودش مسلط میشد وحشتزده پرسید چیه چی شده تو غذا سنگ بود
شکنج از جایش بلند شد و داد کشید اره سنگ بود چه سنگی بدتر از این قیافه ی ننه مرده ی تو روبه روی ادم که غذا روبه ادم زهر میکنه ورد زبونش شده امریکاامریکا بقول مادرم این ابجی شلخته ی پاچه ورمالیده ی اپارتی رو چه به اینکه پاشو بذاره خارج دیگه اصل واباداشو فراموش میکنه
نه فایده نداشت انادیگر نمیتوانست جلوی زبانش را بگیرد .او که ناخوداگاه ا زوقایع روز های قبل وماجراهائی که با رامبد پیش امده بود، حسابی در هم ریخته و گیج شده بود، با کینه ی عمیقی که نسبت به مادر شکنج وبساطی که برای شوهر دادن دخترش در خانه ی او راه انداخته بود، در دل داشت با وجودیکه چندان منصفانه نبود اما تصمیم گرفت در ذهنش همه چیز را به گردن مادر شکنج بیندازدو بی اختیار عقده هایش بر زبان جاری شد
اره درسته مادرتوبایدم اینا رو بگه اخه من بجز کلفتی خانواده ی شما دیگه وظیفه ای ندارم که الان چند وقته هر هفته وقت من گرفته میشه که خواهر جنابعالی یا میخواد گیتار یاد بگیره یا چمیدونم با فلا ن کس میخواید برید باغ خوش بگذرونید دور هم یا تولد بیسار کسه تومیهمونی بگیرتو بذار تو بردار تو بشور اخه ما پرنسسیم سرورم شاهزاده ایم زشته دست به سیاه.و سفید بزنیم
بایدم اینطوری از من تشکر کنه
شکنج جلو امدو با خونسردی دست ازادش را بالا برد انا بی تفاوت نگاه کرد میدانست چه خواهد شد یک لحظه همه چیز تیره و تار میشدو میشکست و نابود میشد واوهزا رتکه میشد و بعد تنها سوزشی ملایم باقی میماندو جای چهار انگشت بر صورتش
تا دور قوز ابادم نمیذارم بری پاسپورتتم پاره میکنم میریزم سرت حالام برو گمشو از جلوی چشمم
نه انا دیگر اشکی هم نداشت تا بریزد دلش نمیخواست رو به روی این حیوان پست ضعف نشان بدهدبنابراین سرش را پائین انداخت و یکسر به اطاقش رفت و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست وملافه ی سفیر را تااخر روی صورتش کشید و با خودش فکر کرد چه میشد همین ان میمردو همه چیز تمام میشد
دوباره صدای بشقاب و قاشق و چنگال امد
نه شکنج کسی نبود که از خیرخوردنان قیمه ی خوشمزه و با سلیقه ا ی که انا درست کرده بود بگذرد
انا مقابل ایینه صورتش را نگاه کرد جز خط نازک قرمزی در مجاورت گونه اش اثری از سیلی دیروز باقی نمانده بود با برس رزگونه را طوری روی برجستگی استخوان گونه اش کشید که رنگ اجریش خط نازک را بپوشاند ..
ملوس با موهای بلند بافته اش به داخل اطاق امد و با خنده گفت انا منو رامبد میخوایم یه پیتزای عالی درست کنیم تو فقط بیا جای چیز میزا رو به ما نشون بده دیگه کارت نباشه .....ملوس سر برگرداند و انا از ورای ان موهای بلند بافته به رامبد نگاه کرد که کمی دورتر ایستاده بود و فکری به ذهنش راه یافت ..دنیا قاعده ا ی نداشت و همه چیز در گرو طرح و نقشه بود ادمها تورا به راحتی خورد میکردندو میشکستند وتو نمیتوانستی ا زخودت دفاع کنی
---------------------------
پی نوشت
نوشته هام تعادل ندارن خودم میدونم سخته خودمو از زمانو مکان جدا کنم
چقدر هراس اوره که روزتو با یاس فراگیری شروع کنی در حالیکه ا زخودت بپرسی یعنی میتونم تا شب سر کنم
از صبح چهار بار رفتم سر وزنه تا ببینم این عقربه اخرش تکون میخوره یانه
دیروزم خیلی اشفته بودم یه کمی تو خیابون قدم زدمو بعد اومدمو تند نوشتم و بدون کوچکترین ادیتی سندش کردم درست در حالیکه شکنج داشت کلید رو توی قفل میچرخوند
بنظرم مردم گاهی خیلی بی رحمن اینو همینطوری میگم و.........
این روزا خیلی تنهام خیلی
------------------------------------------
نه الان وقتش نیست که ا زهم بپاشم من میتونم مقاومت کنم این یه امتحان سخته که پیش رومه و من از پسش برمیام یادم باشه که مسائلو با هم قاطی نکنم و به شکنج هم کاری نداشته باشم این مشکل فقط به خودم مربوطه
پاک وخالصو بی تفسیر نوشتم میتوانید مرا به هر چه دوست دارید متهم کنید
چیزی مثل هم خوابگی
ساعت 4 و بیست و.سه دقیقه ی صبح است و من تازه کتاب پس از تاریکی هاروکی موراکامی را تمام کرده ام ..
دانه های خام عدس هماره با ادویهو پیاز داغ در قابلمه میجوشدو غل میزند تا همه وقتی صبح خسته و کسل از جا برمیخیزند با دیدن عدسی تازه سورپرایز شوند اری چه میتوان کرد بعضی هار ا فقط با خوراکی تازه میتوان خوشحال کرد شکنج و خانواده اش از این دست ادمها هستند.بگذارید که با رذالت اعتراف کنم که برایم اسباب تفریح است وقتی انها را با یک مربا یجدید یا یک کیک خوشمزه یا غذائی که میدانم خیلی دلشان میخواهد بیخبر ان را بخورند غافلگیر کنند ان موقع برا ی مدت کوتاه من بهترین عروس و بهترین همسر کدبانوی دنیا میشوم ولی چه فایده دارد که این همه ستایش و مدح تنها به اندازه ی خوردن چند قاشق عدس یا یک برش کیک یایک بشقاب پلو به طول میانجامد و باز ورق برمیگردد.
بار ی برگردیم به اصل مطلب به کتاب که هنوز داغی دلچسب ورق هایش را حس میکنم هنوز حروف چاپی اش از مقابل چشمانم رژه میرودو ذهنم در گیر وقایع در هم تنیده و جذاب داستان پرکشش ان است .
حقیقتش زیاد از نویسنده های چشم کشیده ی زاپنی یا چینی یا چمیدانم کجائی چیزی نخوانده بودم اما با وجود ارادتی که به اکیرا کوروساوا و سایر فیلم سازان مهم ان خطه دارم بدم نیامد ادبیات ان مرزو بوم را هم تست کنم قبلا کتاب اشپزخانه را خوانده بودم و خیلی خوشم امده و بعد بدون هیچ شناختی پس ازتاریکی را از میان ردیف کتابهائی که در قفسه ی کتا بفروشی عین دختران زیبا ووسوسه گریکه قطار شده در یک صف برا ی انتخاب شدن جلوه گر ی میکردند ، برداشتم .
.جالب است که نویسنده درابتدای کتا ب بجای انکه بخواهد با معرفی شخصیت های داستان و توصیفات عاد ی معمولی به دل داستان شیرجه بزنیم .نظرگاه دیگری را پیشنهاد میکند ودرخواست میکند با یک چشم بازونگاهی تازه از دریچه ی دوربین و پشت لنز، ابتدا لوکیشن شهری هنوز پرجنبش و تکاپو در اغاز نیمه شب را همراه با توضیحات استادانه ی دقیق و علمی او که به تشریح مکانیسم قلب پرتپش و نبض ناارام بدنی زنده ودر حال خون رسانی توسط رگها بی شباهت نیست ، نظاره کنیم.
البته شاید این مقدمه فقط برای کسانی چون من که جنون توصیف دارند جالب باشد .
اما کمی صبر کنید بزودی دوربین خواهد چرخید و بعد از ورود به یک رستوران بنام دنی شاهد حضورشخصیت نسبتااصلی داستان میشوید .تعجب نکنید که چرا اصطلاح نسبتا اصلی را بکاربردم زیرا با پیشرفت داستان و حضور ادم های مختلفی که بنا به شرایط داستان وموقعیتهائی که در عرض یک شب و تا صبح رخ میدهد و دختر را د رکنار انها قرار میدهد ، باادم هائی اشنا میشوند که با خود کوله باری از قصه های عجیب ومتفاوتو گاه سخت غم انگیزو دردناک به همراه دارند .گاهی این روایت ها بقدری تکان دهنده و تاثیر گذار است که شما موقتا شخصیت اصلی داستان را فراموش میکنید .و راوی موقتی محور ذهنتان میشود..درست مثل زمانیکه کوروگی مستخدمه هتل عشق مکانی ظاهرا امن و تنها که برای مع اش قه های زود گذرو سریع و بی دلیل توضیحی از مشتریانش نمیخواهد، پیراهنش را مقابل چشمان بی تجربه ی مار ی بالا میزندو نشان داغیکه ظاهرا گروه منحرفی بر بدنش گذاشته اند به او نشان میدهد .. و یکی از زیباترین دیالوگ های قصه را میگوید ..
میدونی به نظرم شاید خاطره ها سوختی باشه که مردم برای زنده ماندن میسوزانند....میدونی من اگه این خاطراتو نداشتم که از کشوهای حافظم بیرون بکشم و بسوزونم شاید مدتها پیش از پادراومده بودم ودر گودال ی مچاله شده جان سپرده بودم
(اینو من که داستان زندگیمو مینویسم خوب درک میکنم )
بغیر از ماری که در همان اوایل با جوانی بنام تاکاهاشی که گویا خوب خواهرماری را میشناخته و بدش نمیامده بااو دوست شود ُ اشنا میشویم ُو اصولا این دونفر قصه را با عقایدو صحبتهایشان پیش میبرد از وجه دیگری از قصه هم که به خواهرمار ی همان خواهر جذاب وز یبائی که تمام توجهات خانواده و معطوف به خودش کرده وباعث شده پدرومادر به هر خواهر نقش متفاوتی یکی درسخوان و زشت ودیگری یکی زیباو مشهور ُ اعطا کنند ُ تعلق دارد
در اینجا ماشاهد صحنه ی دیگری هستیم که به ما دختر ی تنهاو غرق در یک خواب غیر طبیعی که بی شباهت به کما یا مرگ نیست وبنظر میاید به گونه ای ای تحت نظر است ، نشان میدهدو مراحل کندباز یابی هوشیاری اش را مرور میکند.
نمیدانم بیان توصیفات خاص و غیر ملموس در فضائی سوررئال سبب شده یا ترجمه در این قسمت چندان واضح نیست اما برا ی من که مغزی سهل انگا رو خسته دارم چندان شوق برانگیز نبود بخصوص که من از اسارت احتمالی دختر و بلاهائی که منجر به ایجاد چنین وضعیتی شده هراس داشتم.....
نمیدانم چقدر تیغ سانسور گلوی کلمات را بریده و جمله هاو فصل ها را ناقص و معلول کرده ، چون اصولا قصه در فضائی میگذرد که تمام اضطراب شبانه ناشی از امکان وقوع جنایات و خشونت هائیکه در این ساعت به راحتی اتفاق میافتند و اب از از هم تکان نمیخورد به شما منتقل میکند .
مانند ماجرا ی مرد منحرف جنسی که د رهمان هتل عشق تازه فاحشه ی تلفنی بد بخت و جوانی که حتی زبان بلد نیست را تا سرحد مرگ کتک زده وباسرقت تمام لباسهایش اورا خونین و زخمی د رهتل برجا میگذاردو ساعتی بعد در حالیکه عین یک مرد زن دوست و وظیفه شناس برا ی همسرش شیرکم چرب را انهم فقط از فروشگاه دلخواه همسرش میخرد، موبایل دختر را کنا ریخچال گذاشته و کیسه زباله ی محتوی لباس را قاطی سایر زباله های شهر به دست رفتگرانو ماشین ها ی حمل زباله میسپارد و با خیال یاسوده به خانه رفته و رو به تلویزیون ماست کم چربش را میخورد و تنها درد دست راستش اورا میازارد البته نااگاه از تهدیدی که بدنبال اوست ..
در طول داستان رابطه ی ماری و تاکاهاشی که انفاقی ود رعین حال دقیقا در مکانو زمان درستی بوقوع میپیوندد نرم نرم پیشرفت میکند وتاجائیکه همانطور که در دل شب باهم قدم میزنندو غذا میخورند کم کم با هم دردودل کرده و گره های وجودیشان را باز میکنند ..یکی از جالبترین حرف های تاکاهاشی توصیفی است که از فیلم داستان عشقو رابطه ی الی مک گراو ورایان اونیل دارد و این فیلم را که در ژانر خود یکی از غم انگیز ترین فیلم هاست و چه بسیار عشاق جگرسوخته وبه وصال معشوق نرسیده معشوق با شنیدن اهنگ متن گریبان میدرندو بر سرو سینه میزنند را فیلمی با پایان شاد معرفی میکند
ودر اخر هم اعتراف میکند که کاری برایش پیش امدهواخر فیلم که مهمترنی نقطه یفیلماست ندیدده است
و زندگی یعنی این ما نمیتوانیم پایان را حدس بزنیم غم و حادثه گرد باد مانند خانه ی شادی و عشق مار را برهم میزندو زندگی را که خوشایندو شیرین به نظر میرسید تلخو نابود میکند
این قصه قهرمان دیگر ی هم دارد زن چاق تنومندی با موها ی کوتاه طلائی که گویا زمانی رسلینگ انجام میداده ودر اثر خشونت این ورزش معلولیت پیدا میکند و حالا اداره ی هتل عشق به دست او سپرده شده زنیکه عقیده دارد در این هتل داشتن احساسات عمیق مجاز نیست وانجام کاری جایز است که نه مخالفتی به همراه داشته باشد نه طنزی و نه عشقی چیزی مثل همخوابگی ساعتی ....صرفا غریزی و گذرا
---------------------------دوستان عزیز منونزننید ان شاالله اگه زنده باشم و حالم برای رها شدن در خاطرات مناسب باشد و یک دگزامتازون دیگه هم بزنم ُ باقی داستان را مینویسم
-----------------------------از امروز کتا ب تاز ه ای رو که در مورد داستان نویسی هست استارت میزنم
خوندش باید مداوم و مرتب باشه
تایپ رمانم و با زنگری در شخصیتاش
نوشتن زندگی خودم که هر وقت خواستم اپ کنم و روحیه شو داشتم
پیاده روی ...ارتباط بهتر با گل براش بیشتر وقت بذارم
مراجعه به دکتر
دوری از مادر شکنج چون اعصابشو واقعا ندارم
درست کردن ودلپذیر کردن اطاق کارم
پیگیری مکالمه ی زبان که خیلی بهش علاقه دارم
سر زدن به پدرم
------------------------------
غـــــم تـنـــهایی اســـیرت میـکنه
چرا وقتـی کــه آدم تنـها می شه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
مـیره یــک گوشه پنـهون میـشینه
اونــجا رو مــثل یـه زنــدون میـبینه
غـــــم تـنـــهایی اســـیرت میـکنه
تــا بــــخوای بـجنبی پیرت میــکنه
وقــــــتی کـــــــه تنـــــها مــیشم
اشــــــک تــو چــــــشام پرمــیزنه
غـــــــــم مـــــــیـاد یــواش یــواش
خــــــــونــه ی دل در مــــــیـزنــــه
یــــــــاد اون شــــــب ها مـــیفتم
زیــر بارون بــــــــــهــــــار
تـــــــــوی جـــنگل لـــب چـــشمه
مــــــی نـشـسـتـیــم مـــن و یـار
غـــــــم تــنهایی اســیرت میــکنه
تــا بــــخوای بـجنبی پیرت میــکنه
میگن این دنیادیگه مث قدیمانمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه
اون بالابادداره زاغه ابراروچوب میزنه
اشک این ابرازیاده ولی دریا نمیشه
غــــــــم تـنـــهایی اسـیرت مـــیکنه
تــا بـــخوای بجنبی پــــیـرت مــیکنه
اگه فریدون فروغ رو میشناسید یک لحظه چشماتونو ببندیدو اونو تصور کنید که با چهره ی نمکین و جذابش با همون ژست همیشگی اخم کرده و با خشونت دلپسندو مقتدری داره این ابیات رو میخونه و کلمات رو طوری با قدرتو محکم از حنجره بیرون میده که معنیشون پررنگ ترو عمیق تر از همیشست و سخت دل ومیلرزونه
------------------------------------
از زندگی نامه نوشتن خوشم نمیاد دوست ندارم بنویسم فلانی کی دنیا اومدو کی مرد بنظرم حجم زندگی خیلی بزرگترو زرف تر از اینه که دوتا شماره ی هزارو خرده ای خلاصه بشه اخه بنظرم ثانیه ها و لحظه ی ز ندگی ارزش زمانی یکسانی ندارند گاهی وقتا یه ثانیه یه ساله و گاهی یه سال هیچ بخصوص وقتی داریم از یک هنرمند صحبت میکنم که خوب میدونم زندگیش پر از عشق بوده و اکنده از درد احتمالا لحظات عاشقانه ی زندگیش به عمر هزار ساله میارزیده و لحظات تلخش سنگین و تلخ تر از تصور من نوعی میگذشته
بگذریم دیشب داشتم برنامه ی اپارت رو میدیم راستشو بخواین زیاد با شبکه های فارسی زبان انور ابی میونه ی خوبی ندارم مگه اینکه موزیک یا فیلم با ارزشی نشون بدن تحلیلای سیاسیشونم بدلم نمیشینه و گاهی بنظرم میاد دارن از دردو بدبختی که توی دریای جامعه ی ما موج میزنه فقط برای هدف سیاه نمائی صرف استقاده میکنن بگذریم که نمیخوام و ارد مباحث اینچنینی بشم اما بذارید بگم که برنامه ی اپارت بد جور بدلم نشست یه فیلم مستند نه چندان ماهرانه بود در باره ی زندگی فریدون فروغی محل دفنش بی تابی نزدیکانش بر سر مزارش کلیپ های رنگارنگ قدیم و عکس های متعدد از دوران جوانی و میانسالی اش و مصاحبه هائی کوتاه با نزدیکان و اطرا فیانش
که البته من خیلی با اینگونه مصاحبه ها موافقت ندارم چون اکثر ادما سعی میکنن از ادم رفته چهره ی پاک و بینقص فرشته گونی بسازن که شاید مثلا برا ی یک برنامه ی تجلیل از شهدا که قصد دیگه ای رو دنبال میکنه و جنبه ی تبلیغی داره مناسب باشه اما برا ی یک هنرمند کافی نیست چون بنظرم همون هنرش همون اوازش همه چیزودر بارش میگه اخه قرار نیست همه ی ادما فوق العاده و انچنانی باشن کافیه که انسان و بااستعداد باشن
بهر حال فیلم با اینکه ا زعدم انسجام رنج میبره و از تدوین خوبی برخوردارنیست ولی چون صحنه ها حقیقی و صادقانه بودن میشه ضعفای سازنده رو ندید گرفت بهر حال زیباترین سکانس ها سکانس جمع شدن هوادارن فریدون فروغی بعد از مرگش در خیابانو با بغض و گریه شمع بدست اهنگ هایش را زمزمه کردن
قوزک پا
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره........................
چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه..................
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصهی دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی.......................
خلاصه برنامه با مصاحبه با اسفندیار منفرد زاده که تقریبا مصاحبه ی خوبی ولی سرشار از تفاخر اسفندیا رمنفرد زاده به خودش بود که البته بهر حال ا دمهای بزرگ حق دران کمی هم پز بدهند به پایان رسید شکنج که تمام مدت ناظر غرق شدن من در برنامه و اشک هائی بود که بخصوص با تن تو ظهر تابستون رو بیادم میاره میریختم اخر برنامه رو کرد به منو گفت اما حالی کردی با برنامه ها مخصوصا گذاشتم ببینی یه فیضی ببری
----------------------------------------------------
شدیدا سرما خوردم یه ضعفو بیحالی سراسر وجودمو گرفته که نگو از همه بدتر رژیم هم دارم با زور بلند دشم یه سوپ گذاشتم یک تیکه سینه ی مرغ بی چربی با پیاز و کمی هویج و سبزی و گوجه
مادر شوهرم هم به طبقه ی پائین امد و چون گاز ندارن برا ی اونام غذا درست کردم و فرستادم پائین
البته غذای خاصی نبود یه سالاد الویه
حالا من برام جالبه که همه ی مردم مریض میشن و کم اشتها من اشتهام بیشتر میشه همه غصه میخورنو لاغرو ضعیف میشن من چاق
یک کیلو کم کردم ولی اصلا وزنم ثابت نیست هر روز بین یک کیلو نوسان داره دیگه بدنم خیلی حساس شده و نمیتونم قاچاقی تو رژیم دست ببرم
دیروز اتفاقی یکی از بهیارای درمانگاه شوهرمو دیدم هی از من میپرسید چرا شما نمیاین درمونگاه
گفتم خانوم اخه کار اونجا ندارم بعدم شروع کرد اره همکارا ی ما خیلی هیزن بعضیاشون با وجود تاهل دوست دختر دارن ادم زناشونو میبینه تعجب میکنه که اخه چرا منم سعی کردم خونسردی حفظ کنم با خودم گفتم انا ادم باش منظورش به شوهر تو نیست داره کلی میگه
حالا مگه ول میکرد وای خدا زناشون چقدر بد بختن ادم دلش کباب میشه منم حالا سر درد تب حالت تهوع دیگه میخواستم بالا بیارم
دیگه به هر زوری بود بحثو عوض کردم ولی باز هی گریز میزد مسیرم طولانی دیگه خلاصه یه جور یاینقدر براش از کار سابقم گفتم که میدونم برا ی همه مبحث جذابیه تا ول کرد حالا اخرش میگفت وای من چقدر از شما خوشم اومده بیاید با هم دوست باشیم دختر بیچاره فکرکرده بود من ادم حسابیم
دیروز ۱۴ تومن پول دو تا کتاب دادم خیلی زیاده برا یمن که هر هفته کتا ب میخرم کتاب شکیبائی رو هم میخواستم بخرم فکر کنم ۴۰ تومنه دیدم دیگه پول ندارم
زندگی رو از تو میگیرم نه از خودم
برس سایه را به رنگ طوسی کم رنگ اغشته میکنم .
ا زگوشه چشم تا قسمت انتهائی پلکم نرمو ارام برس سایه را میمالم و بعد دوباره از گوشه انتهائی پلک
تا فضائی زیر ابروها به شکل مثلثی برعکس سایه ی طوسی تیره میزنمو بعد با گوش پاک کن یک نواختش میکنم تا حدو مرزش نا مشخص شود و بعد نوبت خط چشم است پلک بالائی کامل و سربالا به سمت انتهای ابرو و پلک پائین با مداد و محو و بعد نوبت ریمل میرسد ابتدا یک ریمل خشک برای کلفت شدنو مزه هاو بعد یک ریمل نرم مرطوب برای براق شدنشان
یک رز صورتی تیره و براق هم به لبهایم میمالم اهل روزه گونه نیستم و قبلا هم با کرم پودر استیلودر زیر سازی کرده امو فقط کمی پودر شانل روی صورتم میزنم
یک بلیز مشکی و استین بلند برتن میکنم که جلویش بطرز مدرنی پولک دوزی شده و یک شلوار بلندو گشاد مشکی
به خودم نگا ه میکنم خیلی مشکی شده ام گردنبند جواهرم را میاندازم با گوشواره های ظریف و انگشترش
موهای زشت و کم پشتم که اصلا ارزش درست کردن را ندارد ساده سشوار میکشم میدانم که بهتر از این نخواهد شد
و حالا نوبت به کفش میرسد متاسفانه به پاهای دردناکم هیچ کفش شیکی نمیرودو مجبور میشوم صندل ساده ی طبی به پا کنم که ابدا با لباسم سازگار نیست ولی چه باید کرد
دخترم لحظه ی اخر میاید و امرانه دستور میدهد بشین و تند وتند با دستان ظریف و ر جراتش به موهایم مدل میدهدو لطف کرده و از سنجاق های ظریف وبراقش برا ی تزئین موهایم استفاده میکند
خوب حالا من اماده هستم که به میهمانی دوستان دوره ی دبیرستانم بروم که دست کم ۱۸ سالی هست من راندیده اند ..
وقتی وارد اپارتمان کوچک دوستم میشوم هنوز عده ی زیادی نیامده اند روی یک مبل راحت مینشینم که دچار کمر درد نشوم لم دادهامو یک به یک میهمان ها را مشاهده میکنم با ورود ه رمیهمان از جا بلندمیشوم ودوبراه مینشیم برایم کار سختیست و کمرم شدید در میکند بیشک من مریض ترین انها هستم
میهمانی شلوغ شده اما من بجز عده ی معدودی بقیه رانمیشناسم اما هر ازگاهی یکی جلو میایدو میگوید ا تو فلانی هستی منو یادت نمیاد و مندر حالیکه واقعا اورا بیاد نمیاورم الکی لبخندمیزنمو میگویم چرا یادممیاد
راستی چرااین همه ادم من را بیاد دارندو من اکثرشان را فراموش کرده ام ایا باید این را بحساب کم حافظگیم بگذارم یا اینکه ان موقع دختر مغرورو پر ناز ی بودم که فقط با با گروه کوچک دختران همتای خودم میگشتم ..........
همه از تحصیل و ازدواج و بچه هایشان میگویند دوست بیچاره ام که از وضعیت زندگی من خبر ندارد من را اینگونه معرف یمیکند
.......مهندس ......و.... دختر دکتر....همسر دکتر.....
بقیه با وجودیکه از نظرتحصیلات و شغل همسر دست کمی از من ندارند باان نگاه همیشگی به من مینگرند و یکی از ان میان که بذله گو تر از بقیه است میگوید یادت میاد تو همون دوره ی دبیرستانم خواستگارا ی دکتر داشتی ما همیشه باهات شوخی میکردیم میگفتیم اینقدر درس نخون بالاخره ش خانوم دکتر میشی
در دلم با تاسف میخندم حالا میدانم که این عناوین چقدر پوچندو هر گز خوشبختی نمیاورند
بغل دستم یکی از دوستانم نشستهاست بنام رزیتا انها که شین را خواند ه اند اورا میشناسند او باعث ازدواج من با شکنج شدو از اوضاع زندگیم خوب باخبر است باورتان نمیشد که چقدر راحتو بیتفاوت به زن بغل دستی که من نمیشناسمش میگوید راستی شما دوست الی بودین نه
زنی که نمیشناسمش با تاسف میگوید بله
رزیتادوباره با خونسردی گفت راسته خود کشی کرده شما دوست نزدیکش بودین
زن ناشناس بله البته خوب یه کمی افسردگی داشت قلبشم ناراحت بود
خوب که توضیح میدهند کم کم الی را میشناسم تمام خاندانش پزشک هستند
توجهم جلب میشودو به زن رو میکنم و میپرسم چرا خودکشی کرد
زن کمی مکث میکند و میگوید بخاطر خیانت ها ی مداوم همسرش دیگه نتونست تحمل کنه
حالا خدا میداند ان چشم های ابی خط چشم وریمل کشیده یمن چقدر درشت شده اند
حالا دیگر همه ی میهمانی از مقابل چشمم محو شده و منظره ی طرق مختلف زنی که بتوسط ان خود کشی کرده مقابل چشمانم پدیدار شده
زن درادامه یحرف های شمیگوید اره دیگه هر چی اومد به داداشاش گفت این مرتیکه این طوره اونطوره اونا رضایت ندادن طلاق بگیره اینم دیگه قلبش ناراحت شد افسردگی گرفت ااخرشم خودشو کشت
یعنی من فقط همین را کم داشتم نمیتوانستم چشم از زن بردارم لحظه به لحظه تهییج میشدم و با حساسیتی که کاملا نشان میداد با این قضیه اشنا هستم برای زن ناشناس دلیل میاوردم که چرا زن این کار را انجام داده و چرا فردی را اینقدر مهم فرض کرده که بخاطرش جان خودش را بگیرد در حالیکه بیادمیامد که چه فراوان لحظه هائی همین فکر به ذهن خودم هم رسیده است
رزیتا که دختر عاقل و تقریبا بیتفاوتی است با طرح یک سوال فرعی صحبت را کات میکند و به من فرصت میدهد که به خود بیایم و بیش از این رمز گشائی نکنم
موقع شام که میشود یک بشقاب سالاد برمیدارمو به گوشه ای پنا ه میبرم و ارام هویجو خیارو کاهو را میجومو فکر زن مرده من را ول نمیکند
رزیتا که حس میکند من ادم نمیشوم به کنارم میادیو من را مجبور به خواندن اس ام اسا ی مسخره ی بی تربتی اش میکند که در عین اروتیک بودن نکات جالبی در بردارند کمی که میخندم سبک میشوم و
یادو تصویر زن درست مثل یک بادکنکی که زا دست بچه ای رها میشوددر اسمان ذهنم دور میشودو بالا میرود
صدای موزیک بلند است هم کلاسی ها میرقصند حالا دیگر همه را میشناسم و وکم کم چهره های معصومو قاب گرفته شده در مقنعه های سیاهشان را پس از سالها ا ز ورا ی ان همه ارایش و پیرایشو عمل های زیبائی بیاد میاورم...
موقع رفتن موبایل یکی از خانومها زنگ میزند اهنگ تیتراز سریال سفری دیگر در گوشم میپیچد
یکی از خانومها به شوخی میگوید شوه رمن هر وقت ایزا بل را میبنیه میگه جون چه اندامی انگا رتراشیدنو منم کم نمیارم و میگم وای سالوادورو نگاه کن چه تیپی داره در سالن همه به جز من میخندند
یاد صحنهی کشتن اندرس به دست ایزابل می افتم همزمان قصه ی خودکشی زن برایم تازه میشود با خودم میگویم نه من هیچ وقت اینکارو نمیکنم اگر پای مرگ وزندگی وسط بیاد نوبت شکنجه که قربانی بشه..........
هرگز رازم را نخواهی دانست
نمیدونم اثر داروها بود یا کم کاری کلیه ها بدنش کلا ورم کرده بودو اب اورده بود .همه جای بدنش زخم شده بودو ناسور بود شاید اگر اینقدر به من عزیزو نزدیک نبودو یک ادم غریبه بود جرات نگاه کردن به پوست پاهاش که عین یک زمین کویری خشک و ترک خورده و قاچ قاچ شده بود نداشتم ..
پشتش که قدیم ها راستو استوا ربود حالا دیگه بدجوری دفرمه و خمیده شده و بطرز غم انگیزی منو یاد شخصیت داستان ویکتور هوگو میندازه ..
نمیدونم چرا دیگه نمیتونه سرشو بالا بگیره انگار گردنش میان شانه ها فرو رفته .. بدنش اینقدر بی جونه که بدون اینکه دو نفر زیر بغلشو بگیرن نمیتونه یک لحظه بایسته ...
دستاش میلرزن و قدرت کمی دارن شاید به اندازه ی بدست گرفتن یک قاشق سوپ ..
همش از سرما میناله با وجودیکه دوتا پیراهن کشباف رو هم تنش کرده و با وجودیکه هنوز تا وقت سرما خیلی مونده تو اطاق بخاری روشنه با زاگه یک لحظه در سهوا با زبمونه از سرما شکایت میکنه ....
فشار سنج مچی رو بدور مچ لاغرو چروکیدش میبندم و دکمه رو میزنمو منتظر میشم اما بعد از مدتی بالا و پائین رفتن شماره های دیجیتالی دستگاه ارور میده و فشارشو نشون نمیده
بنظر میاد اینقد رجریان خون تو بدنش ضعیفو کنده که این دستگاه فشار دیجیتالی کار ی ازش برنمیاد.....
بعد نوبت به اندازه گیری قند بدنش میرسه ا زتوی قوطی یک نوار برمیدارمو داخل دستگاه میذارم تا صفحه نمایشگرش کد نوار و علامت قطره ی خون رو نشون بده سوزن رو توی یک وسیله خودکا رمانند که برای گرفتن خون هست میگذارم
دستشو بلند میکنم عین دست کشاورزای سالها کا رکرده خشنو پینه بستس نوک انگشتاش پر از نقطه های تیرس که جای سوزن زدنه اروم انگشتاشو فشار میدم و به سراغ انشگت شصتش میرم که بهتر جواب میده صبر میکنم تا یک قطره خون درشت خودشو نشون بدهو فوری نوارو روش میذارمو با دقت منتظر نتیجه میشم
289
پیراهنشو که بالا میزنم جای اسکار یه جراحی بزرگ به صورت یک خط قرمزو کلفت روی پوست زردو کدرش خودنمائی میکنه اهسته روی بدنش پنبه الکل میمالم و انسولین تزریق میکنم
کنارش میشینم و با دستکش پارچه ای از زیر لباس پشتشو میمالم میدونم که از این کار کیف میکنه خودمو بهش نزدیک میکنم موهای سفیدش که بد کوتاه شده دور سرش شقو رقو شده و سیخ وایساده به سرشونوازش میکنمو موهاش مرتب میشن
چقدر از این نزدیکی لذت میبرم دلم میخواد یه مدت طولانی همین جا بمونم کنا رهمین مرد در همین اطاق طوسیو سرد که بوی الکل و دتول و ماندگی میده
همینطور که پشتشومیمالم براش اواز ملایمی میخونم
یاد از ان روزی که بودی زهره یار من
دور از چشم رقیبان در کنار من
نازنین نگا رمن ای زهره یار من
بااینکه سخت مریض وناتوان است اما همچنان با هوش و حواس سهل انگاری من را در خواندن درست اواز را نادیده نمیگیردو با همان صدای خسته و ضعیفش اشتباه من را تصحیح میکند و با هم از اول میخوانیم او زود خسته میشود ولی من ادامه میدهم
یاد از آن روزی که بودی زهره یار من
دور از چشم رقیبان در کنار من
حالیا خالیست جایت ای نگار من
در شام تار من آخر کجای زهره
یاد داری زهره آن روزی که در صحرا
دست اندر دست هم گردش کنان تنها
راه می رفتیم و در بین شقایقها
بود عالم ما را لطف و صفایی زهره
بود هنگام غروب آن روز پر زیبا
ایستادیم از برای دیدنش آنجا
تکیه تو بر سینه ام دادی سر خود را
گفتیم و ما تنها بس رازهایی زهره
چون یقین کردی که از عشقت گرفتارم
سرد گشتی و نمودی اینچنین خارم
خود نکردی فکر، آخر نازنین یارم
من هم چو تو دارم، آخر خدایی زهره
همانطور که اواز میخوانم زیر چشم به این مردیکه همه زندگی من همه ی عشق من است و روزی از پیشم خواهد رفت، یعنی پدرم نگاه میکنم و اشک هایم جاری میشود خدا را شکر که چشمانش را بسته و کیفور از صدای دخترش اهسته سرش را به این سو وان سو تکان میدهد ..
با خودم میگویم پدرم عزیزترینم با این اهنگ به کدام نقطه از سرزمین خاطراتت سفر کردی؟ به چند سالگیت ؟ شاید هم به یاد عشقی گم شده و فراموش افتادی ؟ پدرم اهسته لای پلک هایش راباز میکندو من سریع اشک هایم را پاک
اهسته با همان انگشتان ضعیف و کم جان بشکن میزد به من نگاه میکندو با لبخند قسمت ریتمیک اهنگ را با من زمزمه میکند
ای باد صبا بهر خدا بوی که داری
حبيبم بوی که داری
اين بوی خوش از سلسله موی که داری
جانم جانم موی که داری
حبيبم موی که داری
خرم شده بستان ز تو ای باد بهاری
اين خرمی از روی که و بوی که داری
بوی که داری
ای عزيز بوی که داری
آی ای کاش بدانستم يک آرزوی دل
تا خود تو به دل آرزوی روی که داری
تا خود تو به دل آرزوی روی که داری
جانم جانم روی که داری
عزيزم روی که داری
با خودم تکرار میکنم ارزوی روی که داری وحشتناک است پدر تو هرگز نمی فهمی و با خبر نمیشوی که بر سر روح و احساسات دخترت چه امده هیچ میدانی همین حالا که چون یک دختروظیفه شناس با زست یه زن متاهل وفادا ر د رکنارت نشستهام ارزوی دیدن روی چه کسی رادارم هر که هست همسری نیست که تو میشناسی احتمالا برایت خیلی سخت و ناگوار خواهد بوداگر بدانی عاشق مردی بجز همسرم هستم اما نگران نباش من هر گز نمیگذارم تو رازم را بفهمی هر گز
حالا ودر این لحظه میان منو تو نه سایه ی شوم نفرت از شکنج است و نه گرمای عشق .....اینجا در این ثانیه هاو ساعات وروزهای اخر فقط من به تو وتو به من تعلق داری
-----------------------------------
راستی من به ارزوی دیرینم رسیدمو بابام رو با ماشین بردم گردش خیلی خوب بود بعدم بردمش خونم میدونستم از دیدن خونه ی بزرگ و شیک من کیف میکنه (گرچه واسه خودم هیچ اهمیت ینداره و اصلا نمیدونم تو این خونه میمونم یانه ) اخه پریشبا شکنج بدون اینکه وسط دعوا باشیم یا چیز دیگه گفت بابات که مرد میفرستمت
خونه ی پدرت حالا یا با بچه یا بی بچه ...........................
تو دلم بهش میخندم و لعنت میفرستم لعنتی تو خبر ندار ی من من اصلی خیلی وقته از این خونه رفتم
شاخه گل نرگس و عطر هزا رخاطره
عشق و اراده ی کافی همین و بس
پاسخ به کامنت گذار محترم
میخوام بهت بگم که درست حدس زدی اره دوره ی عجیبی رو طی میکنم ....
زندگیم شده یه پارچه ی کهنه و پوسیده ی قدیمی که دست بهش میزنی ا زهم گسسته میشه
امروز یه تصمیم میگیرم فردا پشیمونم
امروز غمگین و به اخر رسیده و فردا سر شار از شوقم
یک نجوای جهنمی همش تو گوشم میپیچه داره دیر میشه داره دیر میشه ...
اما بزور سعی میکنم تعادل و بر قرار کنم
اما میدونم اگه به خاک بیفتمم باید از جا بلند بشم هر چند زخمی هرچند اسیب دیده
---------------------------------------------
دوستان عزیز من مراکز رژیمی مختلفی رو امتحان کردم و بنظرم کرمانی ا زهمشون واقعی تره
چون با غذاهای روزانه میکسه
---------------------------------------------------------------
امروز بچه ی خوبی بودم و زیاد میوه وخرما نخوردم
--------------------------------------------------------------
عشق اراده و..............
یکی دوروز دنبال فرصتی بودم که با مادرم صحبت کنم تردیدها ومسائلی داشتم که دلم میخواست دیدگاه اورا هم بشنوم .گرچه اعتراف میکنیم نظرات ما از هم دورو جنس اندیشه ی ما متفاوت است .
او زنی مذهبی وخدا ترس و معتقد به تمام اوصل دین و من ..اوم ..من خوب دقیقا نمیدانم من به خدا اعتقاد دارم به یک نیروی عظیم ماورا ئی به ..به...چطور بگم به یک حقیقت ناب و خالص که من را بسوی خود میکشاند ..اما قضیه همین جا تمام میشود و ایمان من همین جا تمام به پایان میرسد.
بنابراین در هنگام صحبت با مادرم سع یمیکنم زیاد وارد جرئیات نشومو بیشتر با کلیات سرو کا رداشته باشیم خلاصه داشتم ماجرائی را برای مادر تعریف میکردم مثل همیشه با جزئیات شرح میدادمو فضا سازی میکردم ..تعجب نکنید این عادت من است حرف زدن من در دنیای واقعی هم مانند داستان نوشتنم میماند با شرح جزئیات وتشریح وتوصیف حالات که بهان میمک چهره هم اضافه میشود. مثلا وقتی از یک موقعیت غم انگیز صحبت میکنم چشم هایم بیحالت وسرد شده گوشه ی لبهایم پائین میاید .وقتی از عشقو رویاهایم حرف میزنم چشمانم با زشده و میدرخشد و لبخند فراگیر ی میزنم .
ودر مواقع هراسو ناامیدی خطوط چهره در هم رفته وچشمهایم جمع و لبهایم باریکو جمع میشود ..
شاید عجیب باشد ولی من زمانی بخاطر یک موقعیت خاص مجبور بودم جلوی ایینه متن بخوانم و قصه تعریف کنم تا کنترل روی حالات چهره ام داشته باشم...
بنابراین خوب به حالت خودم اشراف دارم باری مثل همیهش مادرم حوصله نکردو با شنیدن همان یکی دو جمله ی اول پرخاش کرد
---------وای اخه چرااین کارو کردی تو چرا اینقدر ایده الیستی چرا همیشه فکر میکنی تو فرانسه زندگی میکنی اینقدر ازادو بی پروا عمل میکنی وووو...............
منم هم کاملا حرصم گرفت بود ول یخودم را کنترل کردمو از لای دندان گفتم باشه مامان من اصلا اشتباه کردم باتو حرف زدم
==مادرم هم کم نیاوردو گفت عذر بدتر از گناه توهمیشه همینی هیچ وقت حرف گوش نمیدی سرکشو مغرور با نگاهی به اسمان
پدرم مریض است و مادراز پرستاری او خسته و طبق معلومانبان من پر از مشکل و مسئله با خودم میگویم دخترخودخواه جرو بحث راتمام کن
بنابراین با وجودیکه یاس ناشی از عدم تفاهم با مادرم وجودم را فرا میگیرد به شکل بیحال و نصفه نیمه ای حرفم را میزنم و مادر سخنرانی مفصلی را شروع میکند و اخر سر هم جملهینهائی ضربه زننده اش را میگوید یادتباشه تو هیچ وقت حر ف منو گوش نکردی و بههمین خاطر ضربه خوردی
در ذهنم تکرار میکنم ولی چیزی نمیگم( اره خوب میدونم منظورت چیه تو ناراحتی که چرا من با یکی از هم کیشو مسلکات ازدواج نکردم یعنی اگه من با یه ادم شبیه تو ازدواج کرده بودم مشکل نداشتم و چون با یکی که ظاهرا اعتقاداتش مثل خودم بود ازدواج کردم مشکل دارم )
براتون یاد اوری میکنم که موقع ازدواج من مادرم هیچ واکنش خاصی نشان نداد و بیشتر به فکر ابرومند برگزار شدن مراسم و دادن یک جهیزیه ی مفصل بود تا تحقیقو بررسی خواستگا رمورد نظر
بهر حا ل مادر من زن باشخصیتو محکمو مطلعی هست ومن قبولش دارم ولی د رمودر مسائل فکروی عاطفی اصلا با هم مچ نیستیم و من متاسفانه باید اینو قبول کنم
جالب اینجا بود که گل هم ناظر صحبت ما بود و وقت یمن به مادرم گفتم مامان بنظر میاد شما منظور منو دقیق متوجه نشدین برگشت به گل گفت عزیزم بنظر تو مادرت توردرک میکنه
گل هم بار ضایت خاطربا مادر بزگ عزیزش همدستی کردو گفت نه اصلا میدونی مامان این یه وقتائی که من اصلا بهش احتیاج ندارم هی میاد بیخود منو بو س میکنه نا زمیکنه ای اینقدر بدم میاد یه وقتهائی هم که من ناراحتم همینطور ی منو نگاه میکنه ( دیگه نگفت که اون موقع ها دلدار ی ها ی من ناراحت ترش میکنه ومنترجیح میدم راحتش بذارم ) ولی خوب در مجموع اگر تمرکز داشته باشه و سرحال باشه سعیشو بکنه میتونه مادر خوبی بشه
مادرم هم برگشتو گفت بفرما اینم نظر دخترت
مننفس بلندی کشیدم و گفتم میدونین مادر مشکل من چیه من بادی به اعمالو افکارم اعتقاد کاف یداشتهباشم تا به انجامشون برسونم وگرنه تا وقت یمنتظر تایید از طرف کسی باشم ول معطلم
بعد مادرم گفت افرین من میخواستم همین نتیجه رو بگیری تو مشورت نمیخوا ی تو فکر میکنی کارات درسته فقط نیرو میخوای میخوای من هولت بدم ولی وقتی نظرم برخلا ف تو هست تو غمگینو مضطرب میشی چون فکر میکنی نیرو رو نداری و وضعیفی
بهر حال برمیگردم پیش پدرم بهش نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم من اگر در هر حالی هستم اگر مشکل دارم اگر پیشرفت لازم رو نکردم اگر تو این زندگی موندم همه وهمه بخاطر ضعف وجودیم هست وگرنه اگر میخواستم اگر اراده میکردم میتونستم
چون میبینم که در جائیکه عشق و اراده ی کافی دارم بسیار توانا هستم
------------------این اهنگ ته سیگار
خواننده رستاک لینکشو اتفاقی پیدا کردم
-----------------------
دیروز که ا زمرکز رژیم برمیگشتم یه خانومی منوتوخیابون صدا کرد
ببخشید خانوم شما از این پیش این دکتر میاین خوبه
-من با شوقو ذوق جواب دادم
بله عالیه من خیلی کم کردم
-جدی میگین خانوم پس تاثیر داره
من--بله معلومه خیل یخوبه حتما بیاین
--زن اه یمیکشد کاملا میفهمم غصه و قصهای دارد بهش دقیق میشم لباس شیکی هب تنداردو عینک بسیار بزرگی به چشمش زده نه دوست ندارممن باید چشمهای ادمها را ببینم تا بتوانم حرفشانر ا گوش بدهم اه خیالم راحت شد بالاخره عینکش را برداشت یک زیبائی در حال پلاسیدگی دلممیگیردو زن ادامه میدهد
خانوم بخدا خسته شدم از چاقی پدرم دراومده بیحسو افسردم این شوهرمم همش منومسخره میکنه تازگیا هم زیر سرش بلند شده همش شبا دیر میاد
خدایا سعی میکنم جلوی لبخنددرداورمرا بگیرم
بادلداری دهنده و محکم میگویم خانومبه شوهرت چیکار داری توباید سالم باشی بخودت برس
زن با خوش حالی واگویه وار با خودش تکرار میکنداره اره باید به خودم برمس مشا راست میگی میدونی اون هر روز به خودش میرسه هیکل درسته کرده توپ اصلا به مننزدیک نمیشه و محلم نمیذاره اصلا بره گم شه من باید به خودم برسم نه
رو به من میگیدو سوا ل میکند من انگار که یک ادم خیل یحسابیو حلال مشکلات هستم با شوق سوالش را به او پس میدهم اره اره چرا نه باید به خودت برسی
دستم را به طرفش درا زمیکنم این عادت من است تماس چشمی تبادل کلامی و تماس ملایم فیزیکی
با خوشحالی از من خدا حافظی میکندو با گام های بلند به سمت مطب دکتر میرود در نیمه یراه درست کنار باغچهی گل کار یشده ساختمان مجاور مطب رمیگردرو از دور میژپرسد راستی خانوم اسمتون چیه
من با تردید میگویم بهتره منو نشناسید اینطوری قشنگتره
با مهربانی کم لطفی منر ا نادیده میگیرد میخنددو میگوید بهر حال من ......هستم از دیدنتون خوشحال شدم
Next persian star
Next persian star
بار ی چه بگویم که امروز فرصتی دست داد که دور از چشم اغیار که د رهنگام حضور خود در خانه اختیار ریموت کنترل را گرفته و لی لی کنان از این کانال به ان کانا ل میپرندو اخرسر حتی ده دقیقه از یک فیلم یا سریال را هم بشکل پیوسته نمیبینند متوجه هستید که از چه شخص شخیصی صحبت میکنم بتوانیم دمی به خمره زدهو کمی از شراب سکر اور موسیقی بنوشیمو بنیوشیم ..
بله برنامه ی نکست پرشین استار
کسانیکه اینجانب را میشناسند میدانند که بنده از عشاق موسیقی و بلکه به زبان ساده تر روانی موسیقی هستم
و ا زان بیشتر خوانندهها و نوازنده ها را دوست و صد البته هر چه اماتور تر و بی پیرایه تر دوست داشتنی تر زیرا و برای اینکه دیدن جوانهای باذوقو با استعداد ک هدر این وانسفا محلی برا یمحک زدن خود پیدا کردهاند دوز همذات پنداری بنده این جوان کهنه و فراموش گشته را بالا میبرد .
القصه ما موفق به دیدن سه تن از این جوانهای برومندو رعنا شدیم که یکی از انها مارا سخت بیاد یک نفرانداخت و خلاصه گریبان دریدیم و به سبک قاطبه گفتیم ای اخ که چقدر شیطنت نگاه و لطف چهره و صدای صافش به فلانی ماندو الخ .....
بگذریم که من بجا یانها اضطراب داشتم اخ رما که در زندگیمیان چندینو چند بار تست صدا دادهایم میدانیم که حتی اگر مرغ خوش الحانی باشی که دیگران از لطافت صدای تو مدهوشگردند ممکن است در اثر بلای خانمان سوز استرس دچا رچنان جالتی شوی که صدای خروس اخته ا زخودت دربیاوری چه رسد که که گیتار هم بدست بگیری ومراقب نظم نتهاو استیل نشستنت هم باشی .ان هم جلوی چشم این همه بیننده و تازه معلوم نیست بعدا این برنامه ساز های نامرد هم سوتی های احتمالی تورا در ووله ها استفاده کرده و با زدن مهرfail برصورت مبارک شما اسباب تفریح و طنز فکو فامیلو اشنا را فراهم کنند که ایول بابا رفتی نکست پرزین استار گندکاشتی که .
بهر حال کار سه نفرانها خیلی قشنگ بود و کلا ما فیضی بردیم از قدرت صدا و کنترل ان
و همچنین داوران رامین زمانی که ادم دقیقی هست و رک وو زیبا انتقاد میکندو امید که معلوم بود با شوق و احسا س و علاقه ی وقاعی گوش میدهد وارتان هم که دیگر جای خود دارد که عاقله مردیست در د اشناو این فرهاد زند هم که نمیشناختیم و بنظرمان جوانک زیگولی بود همینقدر اورا شناختیم
خلاصه که ما اهی پرسوز کشیدیم و همانطور که زمین را با بخار شور میشستیم برا ی خودمان اوازی خواندیم و یاد ایامی شباب افتادیم وب رخود لعنت فرستادیم که اخر چرادر چنان فرصت طلائی و با وجود ان مدرس عاشق پیشه با خود لج کرده گیتار یاد نگرفتیم که در خلوت برا ی خودمان خواننده باز ی کنیم .بهر حا لمن از شما خواهش دارم اگربوقل سهراب سر سوزن ذوق موسیق یدارید ان را در بیابان ویل گرفتاریهای اجتماعیو فکری رها نکنیدو بدان بپر دازید که در غیر این صورت بعدها سبب مزید حسرت خواهد شد .
------------------------
ما فردا وزن خواهیم شد
امید وارم هفته ی خوبی رو شروع کنم
بالاخره مرشد و مارگریتا رو خریدم و یه کتا ب دیگه به اسم پس از تاریکی نوشته ی هاروکی مورا کامی
راستش میخوام یه کلاس ثبت نام کنم که میگن پنج شنبه یا جمعه برگزار میشه ومعلومنیست چه ساعتی خداکنه با برنامه هام جور بشه
دوم اینکه راستش کمی چشمم ترسیده سال گذشته یه کلاسی که به نظرم خیلی فوق ا لعاده میومد شرکت کردم با صرف وقت و هزینه ی زیاد نمیگم چیزی هم یاد نگرفتم چرا خیلی هم جالب بود اما یادگیری یک فن بدون عمل فایده نداره اونم تو کارای هنری مثلا فکر کن شما تدوین یاد بگیری یامونتاز طراحی صحنه اگه کا رنکنی ماهر نمیشی
د رمورد اقای ---- دوباره دچا رتردید شدم ولی چاره ای نیست بالاخره باید برم پیشش حالا میدونمم کاری برام نمیکنه ها اما ته دلم میگم بذار شانسمو امتحان کنم بد تر ا زهمه اینه که اون منو با یه شکل و شمایل دیگه دیده و میشناسه ولی من تغییر کردم و عوض شدم نوع حجاب و لباس پوشیدنم خیلی تفاوت کرده خوشم نمیاد دورو باشم همونطور که نمیتونم نوع نگاه کردن خاصم ( فکر نکنید ا زخودم تعریف میکنم منظورم یه چیز دیگس ) یا لحن صدامو عوض کنم کلا من از این زنائیکه سرشونو پائین میگیرن و اهسته و بدون زنانگی حرف میزنن نیستم . بهر حال این راه اصلی من نیست خوب میدونم که دارم میونبر میزنم ودور خودم میچرخم ...
من تحتهر شرایطی ادامه میدم به رزیم خودمو درگیر عدد نمیکنم
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم