زندگی رو از تو میگیرم نه از خودم
برس سایه را به رنگ طوسی کم رنگ اغشته میکنم .
ا زگوشه چشم تا قسمت انتهائی پلکم نرمو ارام برس سایه را میمالم و بعد دوباره از گوشه انتهائی پلک
تا فضائی زیر ابروها به شکل مثلثی برعکس سایه ی طوسی تیره میزنمو بعد با گوش پاک کن یک نواختش میکنم تا حدو مرزش نا مشخص شود و بعد نوبت خط چشم است پلک بالائی کامل و سربالا به سمت انتهای ابرو و پلک پائین با مداد و محو و بعد نوبت ریمل میرسد ابتدا یک ریمل خشک برای کلفت شدنو مزه هاو بعد یک ریمل نرم مرطوب برای براق شدنشان
یک رز صورتی تیره و براق هم به لبهایم میمالم اهل روزه گونه نیستم و قبلا هم با کرم پودر استیلودر زیر سازی کرده امو فقط کمی پودر شانل روی صورتم میزنم
یک بلیز مشکی و استین بلند برتن میکنم که جلویش بطرز مدرنی پولک دوزی شده و یک شلوار بلندو گشاد مشکی
به خودم نگا ه میکنم خیلی مشکی شده ام گردنبند جواهرم را میاندازم با گوشواره های ظریف و انگشترش
موهای زشت و کم پشتم که اصلا ارزش درست کردن را ندارد ساده سشوار میکشم میدانم که بهتر از این نخواهد شد
و حالا نوبت به کفش میرسد متاسفانه به پاهای دردناکم هیچ کفش شیکی نمیرودو مجبور میشوم صندل ساده ی طبی به پا کنم که ابدا با لباسم سازگار نیست ولی چه باید کرد
دخترم لحظه ی اخر میاید و امرانه دستور میدهد بشین و تند وتند با دستان ظریف و ر جراتش به موهایم مدل میدهدو لطف کرده و از سنجاق های ظریف وبراقش برا ی تزئین موهایم استفاده میکند
خوب حالا من اماده هستم که به میهمانی دوستان دوره ی دبیرستانم بروم که دست کم ۱۸ سالی هست من راندیده اند ..
وقتی وارد اپارتمان کوچک دوستم میشوم هنوز عده ی زیادی نیامده اند روی یک مبل راحت مینشینم که دچار کمر درد نشوم لم دادهامو یک به یک میهمان ها را مشاهده میکنم با ورود ه رمیهمان از جا بلندمیشوم ودوبراه مینشیم برایم کار سختیست و کمرم شدید در میکند بیشک من مریض ترین انها هستم
میهمانی شلوغ شده اما من بجز عده ی معدودی بقیه رانمیشناسم اما هر ازگاهی یکی جلو میایدو میگوید ا تو فلانی هستی منو یادت نمیاد و مندر حالیکه واقعا اورا بیاد نمیاورم الکی لبخندمیزنمو میگویم چرا یادممیاد
راستی چرااین همه ادم من را بیاد دارندو من اکثرشان را فراموش کرده ام ایا باید این را بحساب کم حافظگیم بگذارم یا اینکه ان موقع دختر مغرورو پر ناز ی بودم که فقط با با گروه کوچک دختران همتای خودم میگشتم ..........
همه از تحصیل و ازدواج و بچه هایشان میگویند دوست بیچاره ام که از وضعیت زندگی من خبر ندارد من را اینگونه معرف یمیکند
.......مهندس ......و.... دختر دکتر....همسر دکتر.....
بقیه با وجودیکه از نظرتحصیلات و شغل همسر دست کمی از من ندارند باان نگاه همیشگی به من مینگرند و یکی از ان میان که بذله گو تر از بقیه است میگوید یادت میاد تو همون دوره ی دبیرستانم خواستگارا ی دکتر داشتی ما همیشه باهات شوخی میکردیم میگفتیم اینقدر درس نخون بالاخره ش خانوم دکتر میشی
در دلم با تاسف میخندم حالا میدانم که این عناوین چقدر پوچندو هر گز خوشبختی نمیاورند
بغل دستم یکی از دوستانم نشستهاست بنام رزیتا انها که شین را خواند ه اند اورا میشناسند او باعث ازدواج من با شکنج شدو از اوضاع زندگیم خوب باخبر است باورتان نمیشد که چقدر راحتو بیتفاوت به زن بغل دستی که من نمیشناسمش میگوید راستی شما دوست الی بودین نه
زنی که نمیشناسمش با تاسف میگوید بله
رزیتادوباره با خونسردی گفت راسته خود کشی کرده شما دوست نزدیکش بودین
زن ناشناس بله البته خوب یه کمی افسردگی داشت قلبشم ناراحت بود
خوب که توضیح میدهند کم کم الی را میشناسم تمام خاندانش پزشک هستند
توجهم جلب میشودو به زن رو میکنم و میپرسم چرا خودکشی کرد
زن کمی مکث میکند و میگوید بخاطر خیانت ها ی مداوم همسرش دیگه نتونست تحمل کنه
حالا خدا میداند ان چشم های ابی خط چشم وریمل کشیده یمن چقدر درشت شده اند
حالا دیگر همه ی میهمانی از مقابل چشمم محو شده و منظره ی طرق مختلف زنی که بتوسط ان خود کشی کرده مقابل چشمانم پدیدار شده
زن درادامه یحرف های شمیگوید اره دیگه هر چی اومد به داداشاش گفت این مرتیکه این طوره اونطوره اونا رضایت ندادن طلاق بگیره اینم دیگه قلبش ناراحت شد افسردگی گرفت ااخرشم خودشو کشت
یعنی من فقط همین را کم داشتم نمیتوانستم چشم از زن بردارم لحظه به لحظه تهییج میشدم و با حساسیتی که کاملا نشان میداد با این قضیه اشنا هستم برای زن ناشناس دلیل میاوردم که چرا زن این کار را انجام داده و چرا فردی را اینقدر مهم فرض کرده که بخاطرش جان خودش را بگیرد در حالیکه بیادمیامد که چه فراوان لحظه هائی همین فکر به ذهن خودم هم رسیده است
رزیتا که دختر عاقل و تقریبا بیتفاوتی است با طرح یک سوال فرعی صحبت را کات میکند و به من فرصت میدهد که به خود بیایم و بیش از این رمز گشائی نکنم
موقع شام که میشود یک بشقاب سالاد برمیدارمو به گوشه ای پنا ه میبرم و ارام هویجو خیارو کاهو را میجومو فکر زن مرده من را ول نمیکند
رزیتا که حس میکند من ادم نمیشوم به کنارم میادیو من را مجبور به خواندن اس ام اسا ی مسخره ی بی تربتی اش میکند که در عین اروتیک بودن نکات جالبی در بردارند کمی که میخندم سبک میشوم و
یادو تصویر زن درست مثل یک بادکنکی که زا دست بچه ای رها میشوددر اسمان ذهنم دور میشودو بالا میرود
صدای موزیک بلند است هم کلاسی ها میرقصند حالا دیگر همه را میشناسم و وکم کم چهره های معصومو قاب گرفته شده در مقنعه های سیاهشان را پس از سالها ا ز ورا ی ان همه ارایش و پیرایشو عمل های زیبائی بیاد میاورم...
موقع رفتن موبایل یکی از خانومها زنگ میزند اهنگ تیتراز سریال سفری دیگر در گوشم میپیچد
یکی از خانومها به شوخی میگوید شوه رمن هر وقت ایزا بل را میبنیه میگه جون چه اندامی انگا رتراشیدنو منم کم نمیارم و میگم وای سالوادورو نگاه کن چه تیپی داره در سالن همه به جز من میخندند
یاد صحنهی کشتن اندرس به دست ایزابل می افتم همزمان قصه ی خودکشی زن برایم تازه میشود با خودم میگویم نه من هیچ وقت اینکارو نمیکنم اگر پای مرگ وزندگی وسط بیاد نوبت شکنجه که قربانی بشه..........
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم