سيمين دانشور همسر جلال ال احمد ،نويسنده ي سو وشون درگذشت

پیكر سیمین دانشور یكشنبه تشییع می شود










مراسم تشییع پیكر سیمین دانشور روز یكشنبه (۲۱ اسفندماه) برگزار می شود.









مراسم تشییع پیكر سیمین دانشور روز یكشنبه (۲۱ اسفندماه) برگزار می شود.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، مراسم تشییع پیكر سیمین دانشور ساعت ۱۰ صبح روز یكشنبه از مقابل تالار رودكی برگزار می شود و پیكر بانوی ابیات داستانی ایران برای خاك سپاری به بهشت زهرا  منتقل می شود.

سیمین دانشور عصر روز گذشته (پنج شنبه، ۱۸ اسفندماه) پس از یک دوره بیماری در سن نودسالگی در منزلش از دنیا رفت.




اين پست مخاطب خاص دارد خانوم نا

سلام نميدونم چند نفر از شما هر بار كه وبلاگ منو خوندين چقدر از دستم عصباني شدين و حرص خوردين ه اي بابا اين انا چرااينجوري ميكنه اونجوري ميكنه كه البته حقم داشتين .



و اما مخاطب خاص خانوم{ ن}

ببخشيد ها خيلي معذرت ميخوام تنها چيزي كه در اين روزها نميخوام خوندن كامنتاي سراسر ياس و نااميدي تو هست ..

چقدر برا ي من مينويسي ما بد بختيم مابيچاره ايم  ما سنمون بالا رفت ديگه ما ديگر بزودي يائسه خواهيم شد ما بايد بسوزيمو  بسازيم تااز بين برويم   از ما گذشت ال بل ..

عزيزم يه كم ملاحظه ي اعصاب منم بكن  اخه چقدر به ادم انرژي منفي ميدي تو  باور كن تا اسمت {نا}رو بالاي كامنت ميبينم حذفش ميكنم پس ديگه برا يمن چنين كامنتائي نذار.

بابا من روزي ده تا كامنت دارم همه با من درد ودل ميكنن از بي وفائي  شوهرشون معشوقشون از سختي هاي زندگيشون ميگن از اينكه احساسشون لگد مال شده ميكن خيلي هم خوبه من ميخونم حس ميكنم يكي هم يه جاي ديگه احساس منو درك ميكنه .

يا اينكه برام كامنت ميذارن بهم ميتوپن ميگن بابا خودتو جمع كن از جات بلند شو يه فكر اساسي بكن اينام خيلي قشنگه

اما تو يكي منو ديونه كردي .

بابا من خودم هزار تا مشكل دارم يكي با من درد ودل ميكنه بهش اميد ميدم نميدونم شايد بعضيا كه تودنياي خارج وبلاگ منوميشناسن يا تلفني با من صحبت كردن ميدونن بخدا بيرون تو اجتماع خنده از لبم نميفته .


بهر حال عزيز من اينهمه افكار منفيتو به من تزريق نكن اعصابم به هم ميريزه


من باور عميق دارم تو اين دنيا عشق هست شادي هست خوشبختي هست  حالا اگه نصيب من نشده كه نبايد همه چيزو زير سوال ببرم .

ااگه امروز من مشكلاتي دارم همش تقصير خودمه خود خودم .

شكنج بد بود خوب طلاق ميگرفتم .

طلاق نگرفتم موندم بايد يه جور ديگه خود سازي ميكردم .

تتو عشق شكست خوردم خوب خيلي بيجا كردم بدون ارزيابي شرايط دلبستم .

الانم خوب ميدونم اين شيفتگي من خيلي بيمعناست.اصلا يه ادم عاقل سالم چرا بايد كسي رو كه نزديك يك سال هست هيچ سراغي ازش نگرفته باشه دوست داشته باشه .

من درك ميكنم اينا همش ضعفه ضعف روحي من .

منتهي من خيلي صدمه ديدم غرق شدم راهمو نميتونم درست انتخاب كنم .

يه زماني شكنج با دوست دختراش خوش ميگذروند من از ناراحتي ديونه ميشدم 40 كيلو اضافه وزن پيدا كردم از غصه ، ولي الان اصلا ككم نميگزه .ميدونم يه روزي هم بهاين عشق بيمنطقم به مرحوم ميخندم و افسوس ميخورم كه چرااسير شدم.

اما تنم رنجوره مريضم گاهياينقدر به مرگ وخودكشي فكر ميكنم كه نگو ..

بعد با خودم ميگم خوب فكر كن مردي مثلا به كجاي دنيا برميخوره هيچي هيچ جا هيچ كس


پي نوشت:  يكي از دوستان گلم برام نوشته  تو خودتم نوشته هات بار منفي داره  خوب قربونت برم منكه خودم اون بالا نوشتم ممكنه يكي نوشته هاي منو بخونه خيلي هم ناراحت بشه خوب من كاملا بهش حق ميدم منو ايگنور كنه  ولي يادتون باشه من فقط د ارم در مورد خودم حرف ميزنم بله ممكنه زندگي عاطفي من با شكست فجيعي مواجه شده ولي  يادم نمياد تو وبلاگم  نوشته باشم عشق وجود نداره يا مردا بدن يا مثلا اين زندگي فايده نداره يا ما زنا بد بختيم  يعني من حكم كلي نميدم در اين مورد من درام راجع به زندگي خودم حرف ميزنم تازه اونم فقط درمورد زندگي عاطفيم .

نه من هنوز معتقدم اگه پشت كار بخرج بدم اگه خودمودرست كنم ميتونم در زمينه ي زندگي حرفه ايم موفق باشم لااقل ميتونم كتاب بخونم چيزي ياد بگيرم دوستاي خوب پيدا كنم .چطور تا من يه موفقيت كوچيك پيدا ميكنم مينويسم .

من از كسيكه حكم كلي بده خوشم نمياد  نه من ميبينم تو اين اجتماع هم مرد خوب هست هم زن خوب هم مرد بد هست هم زن بد

همچين نيست كه همه ي زنام خوب باشن اصلا طرف ميگه شوهرم خيانتكاره خودش همچين عشوه اي واسه همكار مردش مياد كه نگو ونپرس  .

در ضمن شوهر من ادم بديه درست اما اگه خودم پيشرفت نكنم ديگه تقصير خودمه زندگي كه همش تو شوهر خلاصه نميشه.

مثلا اين خانوم به يائسگي اشاره كرده خوب بالا رفتن سن يا يائسگي مگه جرمه خوب يه مرحله ي سنيه ديگه حالا ديگه مرد ي مارو تو اون وضعيت نميخواد به درك جوون بوديم چه گلي به سرمون زدن كه اون موقع بزنن .

حالا چارتا چروكم افتاد تو صورتم خوب افتاد كه افتاد .

 من قويا معتقدم انسان سالم و عاقل در بدترين شرايطمميتونه يه راهي براي رشد خودش پيدا كنه .

خود من امسال خيلي بد بختي كشيدم ولي نذاشتم رژيمم از دست بره نوشتنم رو ادامه دادم مرتب كلاس زبانمو ميرم نصفه نيمه سر كار ميرم و براي شخصيتم ارزش قائلم من معتقدم زن با ارزشي هستم ولي مريضم ضعيفم قلبم شكسته ولي درونمهنوز ادم خوبي هست كه اصلا حقير نيست 

چه سخنراني كردما


اگر ميخواستيد چيزي از من بدانيد

سلام حال شما چطور است ؟ دوستاني كه از من رمز ميخواهند من هيچ مطلب جديد رمز داري ننوشته ام و به دلايلي نميتوانم رمز نوشته هاي پيشينم را به كسي بدهم فكر نكنيد از روي غرور يا بد جنسي است كه به كسي رمز نميدهم از انها كه تا بحال نوشته هاي مرا خوانده اند بپرسيد تحفه اي نيست نوشته هايم... شايد تكرار غمنامه ي زنان ديگر.

اما مسائلي جدي در زندگيم پيش امد كه تصميم گرفتم كمي محتاط باشم . ميدانيد شادي شما باور نداشته باشيد ولي هنوز ادم ساده  وپاكدلي هستم .هنوز حرف هاي ادم ها را زود باور ميكنم.

هنوز نميتوانم به خودم بقبولانم ادم ها براي چه موذيانه دروغ ميگويندو به قول قرار هاي خود پايبند نيستند .

عيب هائي هم دارم  حسودم ديشب به يكي از دوستانم خيلي حسوديم شد چون عاشق تازه اي پيدا كرده بود چون مدام اس ام اس هاي عاشقانه ي اورا برا ي من فور وارد ميكند نه براي اينكه به من فخر بفروشد ها نه براي انكه ان بيچاره فكر ميكند من ظرفيتش رادارم كه صد البته ندارم . ومن خسته شدم خسته .

خوب باشد قبول دارم خيلي ادم ها در اطرافم خوشبختو عاشقن اما به من چه ، مني كه سهمي از شاديو خوشبختي ندارم .مني كه دوستت دارم برايش واژه ي غريب و مرده  اي ست .

پارسال براي كدتي كوتاه حس كردم ميتوانم من هم شاد باشم ول يخوب چه پايان مزخرفي داشت .

بگذريم هنوز رژيم ميگيرم با سرسختيو بدنم هم مقاومت ميكند با سر سختي. خلاصه من ورژيم بد جور با هم گلاويز شده ايم .

اين هفته بايد طرحم را تمام كنم .نميدانم سرنوشتش چه خواهد شد مهم اين است كه نوشته ام .

 

 

 

قبلا خيلي با ذوق مي امدم اينجا كه از دردها از گلايه ها و از مشكلاتم و خوشي هايم هر چنداندك بنويسم ولي حالا اينجا علاوه براحساس عدم امنيت  ، احساس سر درگمي ميكنم ، اما دلم از اينجا كنده نميشود من اينجا  از عشقي نوشتم كه گرچه شعله اش در دل مرحوم خاموش شد اما در دل من زير خاكستر است خاكستري با سوختن روزها و دقايق بر رويش جمع شده فكر ميكنم خدا خيلي مرا دوست داشت كه بين من واو چنين تفاوت مسافتي را قرار داد .

هيچ وقت فكر نميكردم چنين ادمي باشم ، و اينقدر اين احساس در من طول بكشد ، اما مهم نيست ، سعي ميكنم فكرم را بر روي چيز ديگري جز عشق متمركز كنم.

چه بايد كرد اين بود زندگي من ، بعد از عيد احتمالا روانكاوي را شروع ميكنم .

بله من برگشتم برگشتم به زندگي تلخ خودم ، قبول ميكنم كه شكست خوردم .

سعي ميكنم شادي زندگي را در اهداف ديگري جستجو كنم در كار در نوشتن در مراقبت از فرزندم .

خودت خواستي

مجبورم

يعني مجبورم كرده اند

كه سانسور كنم سكانس ديدارت

كه ديليت كنم نامت را

كه موت بزنم  پژواك صدايت را در دالان ذهنم

باور كن

 نميخواستم 

باور كن برايش جنگيدم

اما نشد نخواستند

دوستان اشنايان همه

وبد تر از همه

 خودت

يك تبريك

امروز هم طبق معمول مشغولدست  و پنجه نرم كردن با افكار محقرم در ارتباط با زندگي مزخرفم بودم كه كامنت دوستي اين درد هاي حقارت اميز را از يادم برد و فهميدم پشت درهاي بسته ي اين خانه صورتي البالوئي ادم هاي بزرگي هستند باافكاري درخشان و تلاشي عظيم براي جهاني شدن .

دريافت جايزه ي اسكار بهترين فيلم خارجي زبان ، توسط اصغر فرهادي  را به همه ياايرانيان و بخصوص دوستداران هنر تبريك ميگويم

گفتي که من از طایفۀ سنگ دلانم ... به خدا نه  

یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم ... به خدا نه

هرجا که تو رفتی و به هرکس که رسیدی

گفتی که من از قوم جدایی طلبانم ... به خدا نه

چون اهل سکوتم ، نه اهل هیاهو

تو تشنۀ تعریفی و من بسته دهانم

پنهان شده در زیر سکوتم ... هیجانم

تقصیر زِ من نیس ، دیوانۀ تو اهل سخن نیس

هربار دلم خواس تا یک دله باشم

هربار دلم خواس حرفی زده باشم

دیدم که همان لحظۀ گفتن نگرانم

تو تشنۀ تعریفی و من بسته دهانم

لحظۀ سوختنم ... سینه افروختنم

عاشقی آموختنم ... همه تقدیم تو باد

هی نگو حرف بزن ، یک جهان شعر و سخن

قصه های دل من ... همه تقدیم تو باد

شور و حال سازم ، گرمیه آوازم

شعر عاشق سازم ، همه تقدیم تو باد

 

دوستان عزيز اگر درست دقت كنيد من مطلب جديدي نوشتم به تاريخ اخرين پست نگاه كنيد .

پستي است كه اگر خواننده ي وبلاگ من بوده ايد تا بحال خوانده ايد .

 من چيز جديدي ننوشتم كه رمز دارش كرده باشم .

اما يك چيزي بگويم شايد به مذاق شما خوش نيايد .و مرا خيلي ضعيف بپنداريد .ولي حقيقتا دلم شكسته ،

يه كمي در بهت فرو رفته ام .

بخصوص وقتي فكرش را ميكنم كه در يك وبلاگ ديگر به من فحش داده اند.

عده ي زيادي از شما به من هميشه محبت داشته ايد و ميدانم كه نبايد اين را ناديده بگيرم .

ولي اين جمله خيلي تو گوشم صدا ميكند ، زن تهوع اور ، در ارزوي دوستي با مردها ، اويزون مردها ،

قبول كنيد كه فراموش كردن يك همچين توهين هائي خيلي سخت است .

 با خودم گفتم من براي چه كسي درد ودل ميكردم براي اينها ، من به ان وبلاگ نرفتم كامنت داني اش را هم نخواندم ، و نميتوانم قضاوت كنم ،  اما من بودم كامنتي كه در ان به يك وبلاگ نويس ديگر توهين  شده تاييد نميكردم .


اخه من چي بنويسم  معلوم است درد من خوب منعكس نشده كه يكي تو وبلاگش مينويسد  ،{ بعضي ها چون شوهرشان به انها خيانت ميكرده رفته اند با يكي دوست شده اند واقعا كه شورش رادراورده اند }ب.به همين سادگي ..يعني معني تمام نوشته هاي من اين بوده ...

انگار دوست شدن يا دل بستن به يكي غير از شوهر خيلي كار خوشايندو جالبيست .  و به طرف خيلي خوش ميگذرد .

من با شما دوست بودم من به شما اعتماد كردم ان وقت شما من را هم رديف زنها يخياباني ميكنيد .

خوب اين چه فايده دارد .




ولي تعداد اينها كم نيست ، ان يكي برايم كامنت ميگذارد  و پيشنهاد كثيف ميدهد ،

ان يكي طلبكارانه پيام گذاشته چرا اسم مرحوم ومياري 

خانوم عزيز به شما چه ربطي داره اصلا چميدوني مرحوم كيه شرايطش چي بوده اصلا ما چجوري با هم اشنا شديم .

من چيكار كنم كه جزوادمائي نيستم كه امروز با يكي رفيق بشم فردا فراموشش كنم برم سراغ يكي ديگه .