چقدر بده که ادم مدام مجبور باشه یه روایت کهنه رو تکرار کنه .این روزا خیلی از ادم های اشنا فاصله میگیرم برای اینکه قبل زا اینکه هر حرفی برای ایجاد ارتباط و رونق گفتگو میخوام بزنم با خودم میگه ای بابا باز میخوای با دردلای تکراریت حوصله شو سر ببری.

برای همین اینجا تو این وبلاگ حس میکنم همه چیز سوت وکوره درست مثل من که خیلی سوت وکور شدم .البته انکار نمیکنم که هنوز شوق بعضی چیز ها در من هست اما گاهی میگم که چی این همه از شکنج نوشتی از چاقی نوشتی وووووو.....نمیدونم اون موقع که مدام مینوشتم بهتر بود یا حالا که دلم میخواد روی نوشتنم متمرکز باشم وچیزا یی بنویسم که زیاد با مشکلاتم در ارتباط نباشه .

 ماشالله هم که تا شروع میکنی به نوشتن یکی میاد بالای سرت دخترمم که یه روزی بچه بود و نمیدونست کامپوتر چیه حالا از من وارد تره و خودشم وبلاگ داره .

با این وجود بازم تنهایی بی حد و حصر من منو میکشونه اینجا که رو دیوارای سفید خالیش دنبال تصویر محبتا ودوستی های گم شده بگرده .

خلاصه اخرین وضعیت من  هنوز دغدغه ینوشتن و رژیم د رمن هست .

هنوز شکنج در زندگی من هست .

و هنوز یه سری رویا ها در سرم هست .