الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی ناراحتم البته چیز تازه ای نیست .من دیگه عادت کردم یعنی اصلا مگه ممکنه تو زتذگی من اتفاق  خوبی هم بیفته .ولی  حقیقتش دیروز با جاری ام صحبت میکردم راجع به نوشتن کتا بو اینا یه دفعه سرشو  پایین انداخت و با تردید گفت چرا موضوع رمانت اینقدر غمناکه یه چیز شاد بنویس .دیروز حرفی نزدم ولی حالا الان که خیلی ناراحتم به همون دلایل همیشگی خیلی دلم میخواست بهش بگم من چطور از شادی بنویسم .مگه من اصلا فهمیدم شادی چیه  ۱۴ ساله که ازدواج کردم چی دیدم بجز شکنجه وناراحتی .البته حالا هر روز خدا رو شکر میکنم که فقط زنده بمونم .تو دو سال دو تا عمل جراحی انجام دادم یکی هیستروکتومی یکی کوله سیستوکومی  هر دو شم تنها بی یار و یاور پاشو خودت برو دکتر خودت برو بیمارستان  این اخری رو هم که هزینه ی عملو اصلا خودم دادم  چون نمیخواستم برادر شکنج عملم کنه  به دلایل مهمی چون نمیخواستم بفهمه من میمکتومینکردم هیستروکتومی کردم  .  تا بجنبم تو تخمدانم کیست در میاد باز برو دکتر باز ازمایش قرص دارو اما باز خدا رو شکر با همه یاین سختیا بیماری لا علاج نبوده  برا یخودم بوده برای بچه ام نبوده یا حتی این شکنج چوناصلا حوصله ندارممریض بشه تا من حتی یه لیوان اب دستش بدم .خوب حالا با این اوصاف من از کدوم  شادی بنویسم .

ببخشید اما خیلی خسته شدم گاهی دلم میخواد یعنی واقعا دلم میخاد بمیرم  . ولی خوب نمیخوام دخترم بیمادر بشه . چی بگم به اندا زه ییک کوه درد دارم به اندازه ی یه دریا بغض دارم .میدونم نبادی ناشکری کنم وضع میتونست خیلی بد تر باشه   ولی  هیچی بهتره حرف ینزنم