در مرز جنون همراه با گمشدگان ابدي
لعنت خيلي وحشتناكه بدون اينكه به غم اصليم يعني از دست دادن پدرم توجه كنم هر مسئله ي كوچيكي منو ناراحت ميكنه هر مشكلي كه داشتم باهاش كنار ميومدم دوباره برام بشكل غول اسائي بزرگ شده
از همه بدتر اينكه يكي از دوستام دو سه روز پيش گفت كه ميخواسته چند روز پيش به مرحوم زنگ بزنه و بگه انا پدرش فوت كرده حالش خوب نيست بهش يه زنگ بزن تسليت بگو
منم بهش گفتم مبادا بكني اين كارو ميخوام صد سال سياه باخبر نشه پدر من فوت شده
خدا رحمت كنه پدرمو (چه سخته گفتن ا ين جمله) كاري به عملكردش در مورد زندگي خودم ندارم .اما كم كسي نبود واسه خودش، هر چي بود يه دكتر با شخصيت بود. اخه يعني روحش راضي ميشه كه من دخترش ،مرگشو اين فاجعه اي كه منو داغون كرده مستمسك گدائي عشقو محبت قرار بدم ......
اما به دل خودم كه نميتونم دروغ بگم معلومه كه اگه بود حرفش كلامش چقدر به من ارامش ميداد ..اما چيكار كنم كه مجبورم خودمو گول بزنم
از اون طرف دوست روانشناسم حالا تو اوج اين همه غم و غصه برگشته ميگه تو بايد فايل عاطفيت رو ببندي با مرحوم
ميخواستم بگم اي با با شما ديگه چه دوستائي هستين پدر من مرده اونوقت شما در مودر ارتباط تموم شده ي من حرف ميزنيد عوض اينكه يه چيز بگين به من ارامش بده در رابطه با مرگ پدرم ميخواين من بشينم روابطمو اصلاح و پاكسازي كنم من خيلي مرد باشم بخوام فايل ببندم اول بايد پرونده ي خودمو شكنج رو مختومه كنم
وگرنه تا شكنج هست اين همه بي مهري و بي محبتي معلومه كه ادم چنگ ميندازه به خاطرات عاشقانه ي هر چند بي فايدش بعدشم من اصلا حوصله ي مديريت روابط عاطفيمو ندارم در اين حال ..اونم كي من ..با اين حافظه ي جزئي نگر..بعد از اين همه سال هنوز يادمه مهرشاد كي كجا چجوري تو چشم من نگا كرد دست منو گرفت بهم چه حرفاي زيبائي زد
حالا بيام قضيه ي4ماه پيشو فراموش كنم
بعد از تمام اينا يه هو يه اتفاق عجيبي برام افتاد و دچار يه استرس وحشتناك شدم همش با خودم ميگفتم اي داد بيداد نكنه خودم بي طاقت شم يه هو زنگ بزنم به مرحوم باهاش درد ودل كنم كه ديگه كلا پريشون شدم
همش با خودم واگويه ميكردم كه نه من اينكارو نميكنم من غرورمو زير پا نميذارم
از اون طرف مدام پدر مرحومم مياد به خوابم همش خواب ميبينم تو خونس راه ميره سالمه اماميدونم كه مرده
ديروز يه هو به سرم زد تنهائي برم سرخاكش جلو خودمو گرفتم گفتم انا بشين سرجات كار غير عاد ي نكن
خلاصه بگم اينقدر از خودم بدم مياد احساس بي عرضگيو بيكفايتي ميكنم كه نگو
همش ميترسم دست به يه كاري بزنم كه قابل جبران نباشه
خلاصه شدم مثل ادمي كه بهش اعلام كرده باشن زياد زنده نيستي و اضطراب كاراي نكرده افتاده باشه به جونش
مثلا نشستم تو خونه يه هو با خودم ميگم ا يواي يعني من ديگه پدر ندارم
ديگه نميتونم بگم من دختر فلاني ام
بعد ميبينم اين فكر خيلي سخته ازش ميگذرم ميرم سراغ يه فكر اسونتر با خودم ميگم اي واي يعني من ديگه صداي مرحوم و نميشنوم خدايا يعني من ديگه نميبينمش اره حتما حالا از من متنفره منو يادش رفته و از اين چرت و پرتا
بعد افكارم افراطي ميشه شروع ميكنم به بد بيراه گفتن به در وديوار كه اره چرا اين اتفاق افتاد چرا اون اتفاق افتاد حالا چي ميشه يعني من همينطوري مي ميرم بدون اينكه هيچ كس دوسم داشته باشه
چي بگم خدايا فقط راضيم به رضاي تو بجز تو كسي رو ندارم هيچ حرفي حالمو خوب نميكنه هيچ چيز باعث التيامم نميشه خدايا اگه وقت داري اگه من گناهكارو لايق ميدوني يه كمكي به من بكن
--------------------------------------------
تو اين روزا تنها چيزي كه خوشحالم ميكنه اينه كه خوشبختانه فرصت و جسارت اينو پيدا نكردم(نميگم مريم
مقدسم نميخواستم) كه تو اين ارتباطاتي كه داشتم كارم به رابطه ي فيزيكي بكشه ادم وقتي عاشقه خيلي
چيزا رو براي خودش توجيه ميكنه
و ميگه مهم نيست و تن به خيلي خواسته هاي طرف ميده ولي الان با خودم ميگم چقدر خوب شد كه وارد
چنين روابطي نشدم چون احتمالا الان از ياد اوريش دچار ناراحتي زيادي ميشدم بهر حال اگر زن هستيد و در
شرايط من و درگير چنين روابط عاطفي هستين و البته روحيتون هم مثل منه توصيه ي اكيد ميكنم به مطالبات
جنسي طرف پاسخ مثبت نديد ببخشيد معذرت ميخوام شكر خورد اگه واقعاادموميخواد يه اقدام جدي بكنه
وگرنه همون بهتر كه جز يه رابطه ي نسبتاافلاطوني چيزي گيرش نياد
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم