دلم میخواهد در عشق ودلتنگی بمیرم
با وجودیکه ایمان دارم شکنج هرگز درست نخواهد شد اماتصمیم دارم با صبرو شکیبائی قدم به قدم دستورات روان پزشکم را اجرا کنم در وحله ی اول اعلام رنجیدگی واضح از حرکات شکنج بود که سال ها قبل دست به این کار زده وتا بحال نیز ادامه داده ام و هیچ ثمری نداشته ولی این بار شدید و منظم دست به این کار زدم گرچه اعتقاد دارم این بشر اصلا سنسور هایاحساسی اش د ر این مورد کار نمیکند ولی بهر حال نتیجه اینکه این شخص در برابر ابراز رنجیدگی یادست به خشونت فیزیکی میزند یا بدو بیراه میگوید
بعد میرسیم به مرحوم یعنی همان بیماری مسری که منو مبتلا کرده خوب به خواسته ی دکتر این دفعه بدون تجزیه وتحلیل بهش فکر کردم البته در زمان های تعیین شده وکوتاه .بعضی وقتا بشدتاحساس یاس وپوچی میکردن و بعضی وقتها نه انگار دارم از خیال این عشق واهی مست میشم .
دکتر بااینکه من قید عشقو احساسات رو بزنم مخالفه و فکر میکنه من باید حتی از این ماجرای شکست خورده هم نتایج مثبت بگیرم .احساس میکنم دکتر میخواد من عاشق عشق باقی بمونم انگار فهمیده حیات من به عاشق بودن بستگی داره .البته با تاکید به اینکه این احساسات کنترل شده باشه و فقط جنبهی مثبتو الهام بخش داشته باشه .
خوب این خیلی سخته خیلی .اعتدال
بهر حال نمیدونم چرا همش فکر میکنم امسال سال اخر عمرمه همچین دلم میخواد همینطور که اینقدر محروم و دلتنگ وعاشقم بمیرم .
البته بااین همه درد و مرضم که بهم هجوم اورده بعیدم نیست بهر حال یکی دو تاداستان کوتاه دارم مینویسم و حتما میخوام در غالب داستان کوتاه ماجرای آشنایی خودم و مرحوم رو بنویسم .دیالوگای نابی بین ما رد وبدل شده که حیفه فراموش بشه .
رژیمم همونطور باافتو خیزو ناموفق ادامه داره پهلوی چپم هم درد میکنه و معلومنیست اونجا چه خبره .
از لحاظ کارم که فعلا با شکست رو به رو شدمو هر روز با کلی امید ایمیلمو باز میکنم بلکه خبری باشه اما انگار نه انگار ..........................
اینقدر دلم میخواد از زندگی شکنج نا پدید بشم اینقدر دلم میخواد برم یه جایی هیچ کس منو پیدا نکنه
خسته شدم از اینکه همش دو جفت چشم با تنفر به من نگاه کنن
راستی امروز دوستدختر شکنج براش اس ام اس زده بود چطوری تپل
خندم گرفته بود داشتم با خودم فکر میکردم چجور دختریه
هیچ حسی نداشتم هیچ
نه خشم نه حسادت نه کینه هیچی
فقط دلم میخواد فرار کنم همین و بس
از
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم