من مقصرم 1
اینکه در بسیاری از موارد این من بودم که به او اجازه دادم با من رفتاری خشن و غیر انسانی را درپیش بگیرد .چرا؟ بدلیل نشان دادن عدم واکنش به موقع و نا مناسب .
ولی دیروز دکتر سوالی را مطرح کرد که من بسیار تکان خوردم چرا من واکنش نشان نمیدهم ؟
چراچرا وچرا ؟
ترس از ظلاق و از هم پاشیدن زندگی ( که در اصل خیلی وقت پیش از هم پاشیده است )
ترس از صدمه دیدن بدنی بدلیل خشونت بیحدومرزو غیر قابل کنترل شکنج
ترس از قهر و دعوا وترک خانه ومواجهه با دنیای خشن بیرون
ترس از رفتن و رها کردن فرزند در دامان مردیکه هیچ گونه صلاحیتی ندارد.
ترس از بازگشت به خوانواده ای که اصلا حمایتگر نیست و پذیرش ندارد .
نداشتن شغل مناسب و درامد کافی برای یک زندگی مستقل .
ترس از تنهایی و پناه بردن به دامان روابط کوتاه مدت بی اثر و تکرار تجربه ی تلخ ارتباط با مردها
و خلاصه ترس وترس وترس وترس ....ترس هایی که عملا باعث میشود من ترجیح دهم بمیرم اما مشکلم را بطور قطعی حل نکنم .
در واقع من برای درمان یک بیماری سخت ومزمن فقط یک مسکن میخواهم و توانایی ریشه کن کردن ان را ندارم .
یک نکته ی خوبی که روان شناس به ان اشاره کرد این بود که چرا واکنش تو جدا از ترس های عمومی اجتماعی نسبت به ازار و اذیت اینقدر کندوخنثی است واین اصلا به شکنج برنمیگردد بلکه فقط و فقط به خودم مربوط میشود در حالیکه اکثر زنها با وجودیکه شاید مثل من به زندگی لجن بار خودادامه میدهندولی به نوبه ی خود مکانیسم های دفاعی دارند .
مثل قهر ُداد وبیداد ُ انجام حرکاتی مثل فریاد کشیدن چیزی شکستن ُ اقدام به طلاق حتی نمایشیُ
مگر این همه زن هر روز در دادگاه ها تقاضای طلاق میکنند دلایل بیشتری از من دارند.
مثلا خیانت ُ مثلا خشونت وفحاشی ُ مثلا جلوگیری از پیشرفت تحصیلی و شغلی ُ در حال حاضر هر کدام ازاین دلایل برای بروز یک اختلاف جدی کافیست . ولزوما زنانی که دست به این کار میزنند از حمایت بیشتر وامکانات بیشتری از من برخورد ار نیستند .
پس بر میگردیم به نقطه ی اول به ایرادات من ...
چرا چرا از همان روز اول همان لحظه ای که در بر قراری اولین ارتباط جنسی همسرم به من ایراد گرفت من واکنش نشان ندادم ..
چرا از همان روزهای اول عقد که به من توهین کرد من کاری نکردم چرا چرا ....
واین چرا ها همه برمیگردد به انای قبل از ازدواج من باید انای قبلاز ازدواج را بررسی کنم .
يه زنم منو ميشناسيد شايد كامل شايد ناقص تكه هائي از وجود گم شده حرف هاي زيادي داشتم براي گفتن قصه هاي زيادي اما مجبور شدم سكوت كنم