تک اهنگ های تلخ ماندگار زندگیم

 

دیشب بدنبال این جنون ادواری که تازه دچارش شدمو خوره ی پست گذاشتن افتاده به جونم داشتم یه پست جدید میذاشتم که برنا مهی ترانه های ماندگار شروع شدو شکنج نهیب زد که کجایی بیا بشین این اهنگارو برای من یاد داشت کن همچین خوشممیاد کهاین بشر از هر اتفاق رومانتیکی هم جنبهی دیکتاتوری میسازه خلاصه مار رفتیم پای برنامه .قبلش براتون توضیح بدیم که اصولا بجز موارد خیلی معدود من جلوی این بشر حاضر نیستم پاک ترین احساساتمو که همون اشک ریختن زلال باشه نشون بدم اما تا اهنگ چشم من شروع شد بقول معروف طاقتم از کف رفت و  اشک بود که به قول داریوش چشم منو یار ی میکرد

چشم من بيا منو ياری بکن 

گونه هام خشکيده شد کاری بکن 

غيره گريه مگه کاری ميشه کرد 

کاری از ما نمياد زاری بکن 

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد 

تا قيامت دل من گريه ميخواد

وبعد این شقایق بود که به یادم اورد که مثل مردن میمونه دل بریدن و یاد جملهی قصار مرحوم افتادم که همیشه تو گوشم زنگ میزنه  دل کندن از تو مثل جون کندن و باز یادم اومد که درد من از غریبه ها نیست

شقایق

مثل مردن ميمونه دل بريدن ولي دل بستن اسونه شقايق

شقايق درد من يكي دو تا نيست اخه درد من از بيگانه ها نيست

و بعد پل واون حسی که من و به همه ی عاشقای ابدی دنیا وصل میکنه

تورو میشناسم ای شبگرد عاشق تو

 با اسم شب من اشنایی

 از اندوه تو وچشم تو پیداست

 که از ایل و تبار عاشقایی

تورو میشناسم ای سر در گریبون

غریبگی نکن با هق هق من

تن شکسته تو بسپار بدست

نوازش های دست عاشق من

 .......... و بعد

اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر

اسیر رؤیاها میشم، دوباره باز تنها می شم

و تو رفتی و من  اسیر رویاهای بی ثمر موندم و بس اما دردی که تو جونم انداختی چنان لذت بخش بود که نخواستم از وجودم بیرون بره

و مرداب ا ره مرداب

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت بدم راهم افتاد به کویر

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

 

اره همه ی مامیخواستیم دریا بشیم غیر از اینه ما کی میخواستیم تو دل خاک تشنه فرو بریم و ذره ذره با بخار شدن جون بدیم وکم بشیم و دست اخر این اهنگ  که بحق اول شد و خط به خطش منو دیوونه میکنه تا اونجا که اصلا وجود بی خیال شدمو زدم زیر گریه چون من واقعا تک وتنها بودم من واقعا وابسته به خاطرات عاشقانه بودچون بارهاو بارها فکر میکردم پس جدا کجاست که درد من و غم منو این همه اشکایی که توتنهایی میریزم نمیبینه

 ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم
هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

خلاصه هر مصرع این اشعار با یک برگ از دفتر پاره روح من هماهنگی داشت مگه غیر از این بود که هر چی درد تو جون تشنه ی عشق من بود مسببش رفتن و مرگ و سفر وجدایی بود مگه غیر از این بود که یه عمرم به انتطار گذشت اما رفته ها هیچ وقت هیچ وقت برنگشتن تا من منتطرو از چشم براهی در بیارن

کدام سی تی اسکن درد درونم را نشان میدهد

گزارش کار امروز البته نه بذارید اول یه چیزی که تو گلوم گیر کرده بگم ببینید من تا پارسال داشتم داستان زندگیمو مینوشتم که یه عده ادم فضول و بد جنس اومدن گند زدن به حس و حالم و خوب نوشتنش متوقف شد .....الانم هر حسی دارم رو میخوام بی پروا بنویسم چون نمیتونم جای دیگه بنویسم و نمیخوام با هیچ کسی حتی صمیمی ترین دوستام حالم ودر میون بذارم پس خواهشا دست از سر من بردارید برید وبلاگای ادمای موفقو عاقل و بی مشکلو بخونید .

من هممریض جسمیم هم روحی هم واقعا بیحوصله هستم برای من برمیداری کامنت با ایکون حالت تهوع میذارین .............

دوستان زیادیم که لطف کردن کامنتای قشنگ ومنتقدانه گذاشتن ممنون ومتشکرم ازشون.

خدائیش من الان تو بدترین حال وروزم  هستم حوصله حرفای از روی چمیدونم چی چی رو ندارم.

بذارید که ادم حد اقل یه جا رو داشته باشم برا ی خودش بنویسه

القصه اینکه این داستان وزن ورژیم هم حسابی منو از پا دراورده هی نم نمک وزنم میره بالا یعنی اینطور که من حساب کردم من باید رژیمی در حد ۱۴۰۰ ۱۵۰۰ کالری داشته باشم اونم فقط برای اینکه وزنم بالا نره اگه بخوام وزن کم کنم باید رژیم ۱۰۰۰ ۱۲۰۰ کالری بگیرم ا زاون طرفم دوماه  پیش که رفتم پیش دکتر برای سنگ صفرام گفت دیگه زیاد وزن کم نکن تا جراحی باورتون نمیشه همون زیاد وزن کم نکن و دو سه کیلو بالا رفتن همان .....

بهر حال باید برگردم رو رژیم ۱۲۰۰ ۱۳۰۰ کالری تازه واسه اینکه زیاد بالا نرم ...

از اون طرفم خوب دور دوستای زائد رو خط کشیدم حسابی تنها شدم کارم که خوابیده ...

بهر حال باز جای شکرش باقیه  تا حالا نمردم ...

میدونید قبلا فکر کردن به مشکلاتم بیشتر هولاین دایره دور میزد که اره من چه بد شانسم که یههیولایی مثل شکنج گیرم افتاده حالا الان فقط افتادم به جون خودمودارم عیبو عیوبمو پیدا میکنم تا ببینم چی کاری کردم که شکنج اجازه ی این رفتارو با من پیدا کرده ...

بعد برگشتم بع خیلی قبلا ودیدم من اصلا مکانیسم دفاعیم ضعیفه و ازاونجا که اصلا ادم با گذشت و بزرگواری نیستم تمام خشمم برگشته به درون خودم و به صورت چاقی و پرخوری و افسردگی نمود پیدا کرده در واقع مکانیسم اصلی وجود من عشق ورزیه چیزی که تو زندگی خودم اصلا مجال ظهور  پیدا نکرده ودر جاهای دیگه کاربرد نداشته ..

یعنی یه ادم مثل شکنج اصلا نیازی به عشق ومهربونی نداشته .تمام خواستهی این ادم یه خونه یتمیز یه غذای مفصل خوشمزه محیط ساکت و یه زن شارلان وخوشگل و چار چولک باز بوده که یه جوری پولو سرمایه رو سرازیر کنه تو زندگی اون و تازه کاری به کارش نداشته باشه که بره به زن بازیش برسه و ه روقتماز هر جا عصبانی بود سر اون زن خالی کنه .

 

حالا مکانیسم من چی بوده سکوت یا جواب پس دادنای مقطعی نامفهوم که اگه واضح می شده کار به جنجال وکتک میکشیده یعنی درواقع من خیلی جون عزیز هستم و اصلا کتک خورم ملس نیست خودمم که هیچی تا حالا یه دونه رودست دخترم نزدم چه برسه که با شکنج در گیر بشم .

یعنی شکنج با دوابزار منو ساکت کرده یکی تهدید به طلاق یکی کتک که خیلی خوب جواب داده

اقعا چه نفرت انگیزه که من تو این سن و سال که همه دنبال تحقیق وتتبع و پیشرفت علمی هستن باید بشینم گنداب زندگیمو بهم بزنم .....

حالا واکاوی درونی به کنار که چقدر سخته خودت بخوای خودت و حساب کتاب کنی .

البته فکر میکنم باید یه برک هم این وسط بدم چون بقدریتو این دوروز داغون بودم که خود شکنج متوجه شدو گفت چته یه جوری شدی گفتم چجوری گفت مثل مرده ها .

تو دلم خندیدم گفتم زکی من خیلی وقته مردم تازه فهمیدی ....

حالا میخوامدر کنار فکر یه کمی هم به فکر سلامتیم والبته دخترم باشمالبته رسیدگی به دخترم یه برنامهی حذف نشدنیه .........

نمیدونم دیروز واقعا فکر کردم  دارم میمیرم ژقدر سخت بود

 

بیمار ی که ازدرمان گریزان است

امروز صبح رفتم پیاده روی درواقع راه نمیرفتم بلکه خودمو میکشیدم اینقدر افسرده بودمو حس بدی داشتم که دلم میخواست با کله شیرجه به زنم تو هر سوراخو چاله ای که سر راهم باز میشد .

هی با خودم داشته هامو مرور میکردم تا نزنه به کلم که یه جا بشینم گوشه یدیوارو بزنم بزنم زیر گریه

اخ چه درد بدیه درد از خود اخه میدنید چیه من خیلی خودمو قبول داشتمو رو خودم حساب میکردم اما حالا خیلی از چشم خودم افتادم .

خلاصه به خودم میگفتم دختر جون الان هزار تا مصیبت تو اجتماعه مردم بیکارن نون ندارن بخورن خودشون مریضن بچشون مریضه اصلا تو خودتم که مریضی روحت مریضه جسمتمریضه همین الان یه درد مرموزی تو ژهلوی چپتداری کیسه صفراتم که پرسنگه یه لحطه فکرکن یه بیماری لا علاج داشتی و همین فکرا باعث میشد که عین یه شناگر که میخواد یه لحظه رو اب تا نفس بگیره حالم بهتره بشه اما باز مثل کسی که تو باتلاق گیر کرده باشه میرفتم ته ته .....

الانم بد حالی دارم یعنی واقعا از روزیکه مرحوم رفت بدتر باز رفتن او یه جنبهی رمانتیکی داشت .اما الان نه..اصلااین حس نیست ...و بدتر از همه اینکه من میدونم چی میشه .....انگار من رفته باشم پیش یه جراح تا بیماریمو مداوا کنه اما وسط کار با شکم پاره اومده باشم بیرون.

بقیشودوباره مینویسم ..........

امروز چه روزی بود تنها روزی که به مرحوم فکر نکردم . از خودم بیزارم ُ نمیدانم چه خواهد شد نمیدانم کاری برای زندگیم خواهم کرد .ولی میدانم که  دیگر قادر نیستم خودم را ببخشم .

خلاصه یه چیزی در من تغییر کرد بنظرم خیلی چیزا بی ارزش شد خیلی چیزا .

 

من مقصرم 3

این چیزایی که اینجا پشت سر هم نوشتم برای این بود که جای امن دیگه ای برای نوشتن نداشتم

الان خودم به اندازه یکافی درگیر هستم بنابراین اگر خواننده یاین مطالب هستید حوصله ی سرزنش ندارم .

فقط میخوام بدونم اگه من خودمو واکاوی کنم این میتونه منجر به درمان بشه یا نه سردرگم ترم میکنه .

الان تنها حسی که نسبت به خودم دارم تنفر محضه چون تمام توجیهاتی که تابحال تو زندگی نسبت به خودم داشتم زیر سوال رفته همه یهمش

این حرف دکترتو گوشم زنگ میزنه فکر میکنی ماد رخوبی هستی مادری که اجازه میده جلوی بچش تحقیر بشه .

فکر میکنی چیزی از شخصیتت باقی مونده ادمی که اینقدر تحقیر شده

البته همیشه ته ذهنم میدونستم خیلی وقتا تقصیر خودمه خودم و ضعفام حالا دیگه برای بد بختیام  یه شریک جرم عمده پیدا کردم خودم .

حالا حس میکنم کار از پایه خراب از همون بچگی که یه دختر مظلوم نازنازی بودم که زور همکلاسیشو میپذیرفت .

اونیکه همیشه فکر میکرد همکلاسی چشم سبزش که موردتوجه مربی مهد کودکه ازش بالاتره .

اونیکه باهوش بود اما پشتکار نداشت .

اونیکه همیشه دنبال عشق میدوید اما هیچوقت بهش نمیرسید .

اره شکنج باریکلا تو درست مثل اون یارو هه تو سکوت بره ها خوب شکاری رو برای دوختن پیراهنی از پوست انسان گیر اوردی یه زن چاق درشت اندام بی اعتماد بنفس.

وقتی داشتم ازدواج میکردم به همه چیز فکر میکردم بجز عشق غیر از این بود من سهم عاشقیمه یه جای نا معلوم پای ادمای رفته دفن کردم و ابلهانه فکر کردم شکنج اونو بهم میده پسریکه فقط دنبال مالو منالی اومده بود که وجودنداشت .

جدا از ضعفای خودم کیا بودن که بهاین کاستیا دامن میزدن خیلی ها عمه دائی مادربزرگ پدر کی و چه کسی تواین همه سال گفت بلندشو حقت و بگیر ف یه بیست چهار ساعت که میموندی خونه یپدر مادرت اینقدر همه غمباد میگرفتن که تو عجله عجله دمت ومیذاشتی رو کولت دبرو که رفتی .

تا هر وقت صدات از طلم وبی عدالتی بلند میشد با هزار تا حرفو نصیحت احمقانه خامت میکردن که خفه شو خانمی کن گذشت کن و بعد کم کم دیگه سکوت کرختی جای گذشت و گرفت سیلی اولی رو که خوردی دومی اومدو بعد دیگه فقط هول وهراس بود هول و هراس اون صورت سبزه ی تندو چشما ی خون گرفته که میخواست تورو له کنه و تو ترسیدی و ساکت شدی .

تنها وجود بچه بود که بهانه نبود یه تیکه از وجودت بود که تو بدترین شرایط بوجوداومدی بود و تونمیتونستی از خودت جداش کنی .......

همین حالاش جلو چشمت میبینی چطور دوستا و هم کلاسیا رخنه میکنن تو دهنش .حالا که هستی تتازه کامل نیستی چه برسه که نباشی.

یادته اون روز تو خونتون تواون زیر زمین کوفتیو نکبتی برادرت حاضر نشد برات یه ساندویچ بگیره .

خوب قبول من هزار و یک مشکل داشتم ؟؟؟؟؟اما کمکم داشتم ؟؟/بجز یه مشت دوست بی خاصیت که حالا باید همشونو با فرقون بریزم تو زباله دونی ...

.....خیلی سخته ..خیلی سخته بعد از اینکه هی تو مخت فرو کنن باید دکتر بشی باید با دکتر ازدواج کنی بیاد لاغز باشی ت ادم باشی و هرکورو کچلی بخاطر هیکلت واست کارشناس بشه ونسخه بژیچهو بعد سر پات وایسی.

درسته من ناقص ...اما یعنی من درست میشم .....؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 نمیدونم یعنی من به جایی میرسم یا برمیگردم سر خونه ی اول نمیدونم من تا حالا از خودم دفاع نکردم خیلی هنر کرده باشم سر برادرم یا دوستم فریاد کشیده باشم اونم چون مطمئن بودم بااین دعوا چیزی رو امکاناتی رو امتیازی رو از دست نمیدم و بعداز تخلیه ی خشمم همه چیز  بی هیچ خسارتی برمیگرده سر جای اولش ....چ وقت دوست نداشتم چون فکر میکردم ادم باید حتما چیز ویژه ای باید باشه تا قابل دوست داشتن باشه

مثلا یه ادم درسخون حرفهای کسی که بقول مادرم بتونه روزی هیجده ساعت درس بخونه

یا یه دختر کدبانو که خونه زندگی رو در کوتاه ترین مدتعین گل کنه وتواشپریو خانه داری لنگه نداشته باشه

یا یک دختر بلوند خوش قدو بالای چشم سبز یا ابی با پوستی سفید و بینی سربالا باشه مثل اون موقع ها که هر وقت مادر بزرگم میخواست از زیبایی کسی تعریف کنیانگشت شصتشو میذاشت انتهای انگشت اشاره  ومیگفت دختره اینقد چشم سبز داشت پوست عین یاس سپید و من تو دل کوچولوم حسرت میخوردم که چرا چشم سبز نیستم .جالبه که شوهرم دو هفته بعداز ازدواجمون خیلی ناگهانی گفت ناراحت نشی ها ولی من زن چشم سبز میخواستم .

تا یادم میاد همیشه در حال رژیم گرفتن بودمواز لایه ی چربی دور کمرم بیزار تو دانشگاه با حسرت به اندام باریک دخترا تو مانتو نگاه میکردمو خودمو یه موجود عجیب الخلقه ای فرض میکردم که وسط اوناافتاده .....

عشقای منم که هیچ کدوم کامل نبودن یا یک طرفه بودن یا اگه دو طرف بودن عین مرحوم یا مهرشاد کلا یه جوری معدوم میشدن .

بقیه م که خواستگار بودن و به هوای تیتر و مالومنال اومده بودن ژس من هیچ وقت امنیت عاطفی روتجربه نکردم

اره من خودمو هی

 

 

من مقصرم 2

انا در موقع ازدواج که بود ایا از روح سالمی برخوردار بود؟ایا اعتماد بنفس کافی داشت وخودش را ادم ارزشمندی احساس میکرد ؟

جواب واقعی من به این سوال ها چیست ؟

بدون ترتیب شروع میکنم.

انا خودش را دوست نداشت چون دختر چاقو بدهیکلی بود که با زور رژیم خودش را لاغر نگه داشته بود .

او همیشه فکر میکرد بادکنک متراکمی است که هر ان ممکن است بترکد.

ایا انا خودش را واقعا زنی زیبا ودوست داشتنی میدانست؟

نه...او واقعا به خودش اطمینان نداشت .

چرا ؟  بدلیل واکنش حامی بدلیل انکه مدت مدیدی بخاطر چاقیش توسط دیگران طرد وتمسخر شده بود .

شاید او در نهان وجودش پذیرفته بود که باید با یک زن چاق هرچنددر حال حاضر لاغر شده باید بد رفتاری شود .

ایا انا به تحصیلاتش افتخار میکرد ؟

نه انا فکر میکرد  یا باید پزشک میشده تا رضایت پدرش را فراهم میکرد یا ادبیات دراماتیک میخواند تا رضایت خودش را فراهم میکرد ....

دوم وقتی که متوجه شد کاریابی برای رشتهاش کاری سختو غیر ممکن است ان یک ذره ای علاقه ای هم که به رشته اش داشت از دست داد.

انا از چه خانواده ای امده بود ؟ یک خانواده ی خوشبختو شاد یا در هم و پرمشکل ؟؟؟؟؟؟؟

من مقصرم 1

دیروز به نزد روان شناس رفتم و متوجه یک نکته ی مهم شدم که البته خودم هم به  طور پنهانی به ان معترف بودم و ان داشتن سهم عمده ای در رشد وگسترش رفتار های خشن و متجاوزانه ی شکنج در زندگی مشترکمان بود .

اینکه در بسیاری از موارد این من بودم که به او اجازه دادم با من رفتاری خشن و غیر انسانی را درپیش بگیرد .چرا؟ بدلیل نشان دادن عدم واکنش به موقع و نا مناسب .

ولی دیروز دکتر سوالی را مطرح کرد که من بسیار تکان خوردم چرا من واکنش نشان نمیدهم ؟

چراچرا وچرا ؟

ترس از ظلاق و از هم پاشیدن زندگی ( که در اصل خیلی وقت پیش از هم پاشیده است )

ترس از صدمه دیدن بدنی بدلیل خشونت بیحدومرزو غیر قابل کنترل شکنج

ترس از قهر و دعوا وترک خانه ومواجهه با دنیای خشن بیرون

ترس از رفتن و رها کردن فرزند در دامان مردیکه هیچ گونه صلاحیتی ندارد.

ترس از بازگشت به خوانواده ای که اصلا حمایتگر نیست و پذیرش ندارد .

نداشتن شغل مناسب و درامد کافی برای یک زندگی مستقل .

ترس از تنهایی و پناه بردن به دامان روابط کوتاه مدت بی اثر و تکرار تجربه ی تلخ ارتباط با مردها

و خلاصه ترس وترس وترس وترس ....ترس هایی که عملا باعث میشود من ترجیح دهم بمیرم اما مشکلم را بطور قطعی حل نکنم .

در واقع من برای درمان یک بیماری سخت ومزمن فقط یک مسکن میخواهم و توانایی ریشه کن کردن ان را ندارم .

یک نکته ی خوبی که روان شناس به ان اشاره کرد این بود که چرا واکنش تو جدا از ترس های عمومی اجتماعی نسبت به ازار و اذیت اینقدر کندوخنثی است واین اصلا به شکنج برنمیگردد بلکه فقط و فقط به خودم مربوط میشود در حالیکه اکثر زنها با وجودیکه شاید مثل من به زندگی لجن بار خودادامه میدهندولی به نوبه ی خود مکانیسم های دفاعی دارند .

مثل قهر ُداد وبیداد ُ انجام حرکاتی مثل فریاد کشیدن چیزی شکستن ُ اقدام به طلاق حتی نمایشیُ

مگر این همه زن هر روز در دادگاه ها تقاضای طلاق میکنند دلایل بیشتری از من دارند.

مثلا خیانت ُ مثلا خشونت وفحاشی ُ مثلا جلوگیری از پیشرفت تحصیلی و شغلی ُ در حال حاضر هر کدام ازاین دلایل برای بروز یک اختلاف جدی کافیست . ولزوما زنانی که دست به این کار میزنند از حمایت بیشتر وامکانات بیشتری از من برخورد ار نیستند .

پس بر میگردیم به نقطه ی اول  به ایرادات من ...

چرا چرا از همان روز اول همان لحظه ای که در بر قراری اولین ارتباط جنسی همسرم به من ایراد گرفت من واکنش نشان ندادم ..

چرا از همان روزهای اول عقد که به من توهین کرد من کاری نکردم چرا چرا ....

واین چرا ها همه برمیگردد به انای قبل از ازدواج من باید انای قبلاز ازدواج را بررسی کنم .

 

دلم میخواهد در عشق ودلتنگی بمیرم

همراه با موزیک میخوام برم کوه ، د ر حالیکه از لحاظ جسمی بسیار خسته وکسلم دارم تمرین های روان شناسم را با خودم مرور میکنم تا به نتایجی برسم

با وجودیکه ایمان دارم شکنج هرگز درست نخواهد شد اماتصمیم دارم با صبرو شکیبائی قدم به قدم دستورات روان پزشکم را اجرا کنم در وحله ی اول اعلام رنجیدگی واضح از حرکات شکنج بود که سال ها قبل دست به این کار زده وتا بحال نیز ادامه داده ام و هیچ ثمری نداشته ولی این بار شدید و منظم دست به این کار زدم گرچه اعتقاد دارم این بشر اصلا سنسور هایاحساسی اش د ر این مورد کار نمیکند ولی بهر حال نتیجه اینکه این شخص در برابر ابراز رنجیدگی یادست به خشونت فیزیکی میزند یا بدو بیراه میگوید

بعد میرسیم به مرحوم یعنی همان بیماری مسری که منو مبتلا کرده خوب  به خواسته ی دکتر این دفعه بدون تجزیه وتحلیل بهش فکر کردم البته در زمان های تعیین شده وکوتاه .بعضی وقتا بشدتاحساس یاس وپوچی میکردن و بعضی وقتها نه انگار دارم از خیال این عشق واهی مست میشم .

دکتر بااینکه من قید عشقو احساسات رو بزنم مخالفه و فکر میکنه من باید حتی از این ماجرای شکست خورده هم نتایج مثبت بگیرم .احساس میکنم دکتر میخواد من عاشق عشق باقی بمونم انگار فهمیده حیات من به عاشق بودن بستگی داره .البته با تاکید به اینکه این احساسات کنترل شده باشه و فقط جنبهی مثبتو الهام بخش داشته باشه .

خوب این خیلی سخته خیلی .اعتدال

بهر حال نمیدونم چرا همش فکر میکنم امسال سال اخر عمرمه همچین دلم میخواد همینطور که اینقدر محروم و دلتنگ وعاشقم بمیرم .

البته بااین همه درد و مرضم که بهم هجوم اورده بعیدم نیست بهر حال یکی دو تاداستان کوتاه دارم مینویسم و حتما میخوام در غالب داستان کوتاه ماجرای آشنایی خودم و مرحوم رو بنویسم .دیالوگای نابی بین ما رد وبدل شده که حیفه فراموش بشه .

رژیمم همونطور باافتو خیزو ناموفق ادامه داره پهلوی چپم هم درد میکنه و معلومنیست اونجا چه خبره .

از لحاظ کارم که فعلا با شکست رو به رو شدمو هر روز با کلی امید ایمیلمو باز میکنم بلکه خبری باشه اما انگار نه انگار  ..........................

اینقدر دلم میخواد از زندگی شکنج نا پدید بشم اینقدر دلم میخواد برم یه جایی هیچ کس منو پیدا نکنه

خسته شدم از اینکه همش دو جفت چشم با تنفر به من نگاه کنن

راستی امروز دوستدختر شکنج براش اس ام اس زده بود چطوری تپل

خندم گرفته بود داشتم با خودم فکر میکردم چجور دختریه

هیچ حسی نداشتم هیچ

نه خشم نه حسادت نه کینه هیچی

فقط دلم میخواد فرار کنم همین و بس

 

 

از

 

ترس و گریز

انا نترس جلو برو با افرادی که فکر میکنی حتی سر سوزنی به طرح های تو توجه نشون میدن رو به رو شو .

میدونم میترسی از انتقاد ُ از اینکه تحویلت نگیرن و به حسابت نیارن ُ اره ترسناکه ُ ولی مگه تو زندگی کم ترسیدی مگه کم تحقیر شدی چرا فکر میکنی اگه شکنج تورو شکست دیگران حق ندارن تورو بشکنن مهم نیست بذار بشکننت ولی حد اقل بدون یه کاری برا یخودت کردی حد اقل جلو رفتی ....انا زندگی تو همینه همجواری با ترس با وحشت از ناکامی ولی باید جلو بری نمیتونی وایسی نترس هیچ چیزی بدتر از این اتفاقاتی که برات پیش اومد پیش نمیاد  مگه عشقت نمرد مگه یه شوهر عوضی گیرت نیومد مگه کسی که دوسش داشتی ترکت نکرد و سراغی ازت نگرفت مگه سلامتیت تحت خطر قرار نگرفت  خوب دیگه چی میخواد بشه از این بدتر .

برو جلو اگرم خیلی سخت بود زانو بزن گریه کن خم شو نابود شو ولی وایتستا .

بذار اگه این زندگی میخواد همین جا تموم بشه بشه اگر قراره همه  ی امیدات بمیرن بذار بمیرن ولی لا اقل بهشون فرصت بروزو خود نمائی بده .

تنهایی میدونم هیچ کس نیست هیچ پشتیبانی .

 

هر چه از عشق میگریزم

تشنه تر میشوم

روح سرکشم

مرا رها کن

مگذار جسم فرسوده ام

در رویای سراب

جان بسپارد.

 

من و رژیم ودلتنگی

امروز رفتم رو وزنه من اصلا نمیفهمم که چرا نه تنها وزنم کم نمیشه بلکه کم کم بهش اضافه هم میشه وخوب این خیلی وحشتناکه .البته نباید از حق بگذرم که ساعات طولانی کار استرس نوشتن و کارای مرتیط شاید نمیذاره من مثل سابق تو رعایت رژیمم ثابت قدم باشم .ولی چاره چیه باید ادامه بدم چون الان که من ۸۰ درصد رژیممو رعایت میکنم چاق میشم وای بروزی که..نه خدا نکنه نیاره اون روزو ...

خلاصه زندگی ما شده این ۵۰ درصد روز در مورد لاغریو سنگ کیسه ی صفرا و هزا ردردو مرض دیگه فکر کردن ...رسیدگی به دخترم که حالا دیگه یه طرفدار تمام عیار پدرش شده ..بفرما عاقبت این همه مرارت ....جنگ نرم با شکنج ..البته دیگه بجز مبحث آزار دهندندگی دیگه هیچ چیزی بین ما باقی نمونده مثل صابخونه مستاجری که فقط سر آبو برقو این چیزا بحث دارن ...

مسائل احساسی هنوزم منو ناراحت  میکنه ولی نا مشخصه  شده مثل یه قلب درد مزمن که گاهی زیر سینه تیر میکشه ..حالا دیگه تقریبا میتونم بگم متوجه شخص خاصی نیست .......آدمای زندگی من دیگه کم کم محو شدن چون یا مردن یا از جلوی چشمم دور شدن .........

خلاصه همه چیز تو دنیای احساس من مثل صحنه های فلک بش فیلما رنگ خاکستری گرفته البته هستند سکانس های قشنگی که گاهی در عین دلتنگی مثل درخششی در تاریکی منو غافلگیر میکنن

ولی کلا همه چیز محوه شایدم آتیش زیر خاکستر مثلا چند شب ژیش داشتم از محل کارم داشتم بیرون میومدم خیلی خسته بودمو هوا تاریک  یه دفعه یه جمله اومد تو ذهنم همون جوری کنار درختای کاج ایستادم و تو اون تاریکیو خلوت طعم اون جملهی قشنگو مزمزه کردم .....خیلی دلم برات تنگ شده میتونم فقط یه لحظه ببینمت ....بعد از یه دقیقه براه افتادم در حالی که فکر میکردم همون جا زیر همون درخت کاج یه آدم دیگه رو جا گذاشتم آدمیکه چقدر دلش میخواد عاشق باشه و بهش عشق بورزن اما مجبوره که فراموش کنه ..........

بهر حال نمیخوام مرثیه خونی کنم که چی بشه مگه قرار یه رمان تراژیک بنویسم مردم گریه کنن از این داستانا تو کیسهی هر زنی پیدا میشه ...

باید به چیزای تازه ای فکر کنم اما خوب پیش رفتن تو این راه خیلی سخته خیلی سخته